X
تبلیغات
آموزش الکترونیکی قران عربی پیامها-زاوه - زندگینامه بزرگان دینی

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ايرانسل

فال حافظ

 
 

صفحه نخست

ايميل ما

آرشيو مطالب

لينك آر اس اس

عناوين مطالب وبلاگ

پروفايل مدير وبلاگ

طراح قالب

 

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشيو مطالب
::
پروفايل مدير وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوين مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::دانلودکتاب
::دانلود فلش
::دانلود سوال
::دانلودپاورپونت
::عربی اول
::عربی سوم
::پیامهای اسمان اول
::پیامهای اسمان سوم
::روش تدریس نوین
::آموزش قواعد قران
::اطلاعات دینی مذهبی
::زندگینامه بزرگان دینی
::داستانهای عبرت اموز
::زاوه شهر طلای سرخ


 


 





پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .اگر تبادل لينک مي کنيد وبلاگ من رابانام اموزش الکترونيکي قران عربي پيامها لينک کرده ودرقسمت نظرات خبرم کنيد تا وبلاگ شما لينک شود ، .


 

زندگینامه حضرت سلیمان

                                    

حكومت سلیمان علیه السلام

پس از داود علیه السلام سلطنت و حكومت به فرزندش سلیمان

منتقل شد و به لطف خداوند سلیمان بر سلطنتی استوار و مملكتی

پهناور و مقامی ارجمند دست یافت.

 خداوند دانش و اسرار بسیاری از علوم و فنون از جمله درك زبان

پرندگان و حشرات را در اختیار سلیمان قرار داد. خداوند نیروی باد

را در اختیار او گذاشت تا سلیمان در امور زراعت و حمل و نقل دریایی

و دیگر امور زندگی از آن استفاده كند. خداوند زبان حیوانات را به سلیمان

آموخت و او قادر به درك صدای حیوانات شد و از این قدرت، برای كسب

اطلاعات صحیح و سریع استفاده می كرد.

 

خداوند برای سلیمان علیه السلام چشمه مس را جاری ساخت و صنعتگران

جن را در اختیار او نهاد تا در عمران و اصلاح امور از آنها استفاده كند.

ایشان از مس، دیگهای بسیار بزرگ و قدح هایی مانند حوض می ساختند

و برای استفاده سپاهیان نصب می كردند. عده ای از آنها كه به فنون ساختمان

آشنا بودند، در مدت كوتاهی بناهای عظیم و كاخهای با  شكوه و برجها و پلهای

بزرگی ساختند و ساختمانهای مهمی مانند "حاصور و مجد و جازر و بیت

حورون و بعله و تدمر" را به پایان رساندند و مخازن و سربازخانه های

مورد نیاز را بنا نمودند. در یكی از قصرهای سلیمان كه از چوب و سنگهای

گرانقیمت ساخته و به جواهرات و تصاویر الوان آراسته شده بود، تختی

جواهر نشان وجود داشت كه بر فراز آن مجسمه دو كركس و در طرفین آن

دو شیر قرار داده شده بود كه هنگام نشستن سلیمان بر تخت، شیرها دستان

خود را می گشودند و پس از نشستن، كركسها بالهای خود را بر سر سلیمان

باز می كردند.

 

داودعلیه السلام در سالهای آخر عمر خود قصد بنای بیت رب یا معبد عظیم

بیت المقدس را كرده بود كه قبل از اقدام، عمرش پایان پذیرفت ولی چهار سال

پس از آن، فرزندش سلیمان، كار بنای آن را شروع و در سال یازدهم آن را به

اتمام رساند و بر آن نام هیكل سلیمان نهاد. این كاخ مدت 424 سال با رونق و

شكوه باقی ماند ولی پس از آن به دست پادشاهان مصر و دیگران دستخوش

غارت و سرانجام به دست پادشاه بابل ویران گشت.

 سلیمان علیه السلام و مور

سلیمان، پیغمبری و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتی بی نظیر

و شایسته به او عطا كرد و زبان حیوانات را به او آموخت، جنیان و باد را

به تسخیر وی در آورد و به خواست خدا، قدرت درك سخن جانوران و پرندگان

را یافت و بدین ترتیب از موضوع و مقصد آنان اطلاع می یافت.

 

روزی پیغمبر خدا، برخوردار از شكوه و جلال سلطنت به همراه عده ای از

جن و انس و پرندگان در حركت بود تا به سرزمین عسقلان و وادی مورچگان

رسید. یكی از مورچگان كه شكوه و جلال سلیمان و سپاهیانش را دید به وحشت

افتاد و ترسید كه مورچگان زیر دست و پای لشكر سلیمان لگد كوب شوند،

لذا دستور داد، كه به لانه های خویش پناه ببرند تا سلیمان و یارانش بدون

توجه آنها را پایمال نكنند.

 

سلیمان علیه السلام سخن مور را شنید و مقصود او را دریافت، لذا به

سخن مور لبخندی زد و خنده او به این جهت بود كه خدا نیروی درك سخن

مور را به او عطا كرده بود و به علاوه از سخن مورچگان كه بر رسالت

سلیمان واقف بودند و می دانستند كه پیغمبر خدا بیهوده مخلوق او را نمی كشد

در تعجب بود.

 

پیغمبر خدا از پروردگار خویش در خواست كرد كه وسیله شكرگزاری

وی را فراهم و توفیق اعمال شایسته را به وی عطا كند و راه هدایت را

همواره فراروی او قرار دهد و آنگاه كه وفات یافت او را با  بندگان صالح

خود محشور سازد.

 سلیمان و بلقیس

سلیمان پیغمبر به فكر بنای بیت المقدس در سرزمین شام بود تا اسباب

عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد. او ساختمان این بنا را به پایان رساند

و آنگاه كه از احداث این بنای رفیع و با شكوه فارغ شد، دلش آرام و فكرش

آسوده شد، سپس به قصد انجام فریضه الهی حج به همراه اطرافیان و گروه

زیادی كه آماده زیارت خانه خدا بودند، عازم سرزمین مكه شد.

 

سلیمان(ع) چون به آن سرزمین رسید در آن اقامت گزید و عبادت و نذر

خود را به پایان رسانید، سپس آماده حركت شد و سرزمین حرم را به قصد

یمن ترك كرد و وارد صنعا شد، در آنجا با سختی و مشقت به جستجوی آب

پرداخت و در این راه چشمه ها، چاهها و زمینهای زیادی را كاوش كرد ولی

به مقصود، خود دست نیافت و سرانجام برای نیل به مقصود متوجه پرندگان شد.

 

سلیمان كه از یافتن آب مایوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب

راهنمایی كند، اما متوجه غیبت هدهد شد. سلیمان از این امر سخت ناراحت

شد و سوگند یاد كرد كه او را به سختی شكنجه دهد و یا ذبحش نماید، مگر

اینكه دلیل روشنی برای غیبت خود بیاورد و خود را تبرئه سازد و عذر خویش

را موجه گرداند تا از كیفر رها شود.

 

اما هدهد غیبت كوتاهی كرده بود و پس از لحظاتی بازگشت و برای تواضع

نسبت به سلیمان سر و دم خود را پایین آورد. سپس در حالی كه از غضب

سلیمان بیم داشت نزد او شتافت و برای جلب رضایت او گفت: من بر موضوعی

واقف شده ام كه تو از آن اطلاعی نداری و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن

احاطه پیدا كند. من رازی را كشف كرده ام كه موضوع آن بر تو پوشیده مانده است.

 

این خبر، تا حدودی از ناراحتی سلیمان كاست و شوق و علاقه ای در او به

وجود آورد. سپس سلیمان از هدهد خواست كه هرچه زودتر داستان خود را

به طور مشروح بیان كند و دلیل و عذر خود را روشن سازد.

 

هدهد گفت: من در مملكت سبا زنی را دیدم كه حكومت آن دیار را در اختیار

خود دارد. وی از هر نعمتی برخوردار و دارای دستگاهی عریض و تختی

عظیم است، ولی شیطان در آنها نفوذ كرده و بر آن قوم مسلط گشته و چشم

و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است. من ملكه و

قوم او را دیدم كه بر خورشید سجده می كنند. و از مشاهده این منظره سخت

ناراحت شدم و كار آنها مرا به وحشت انداحت. زیرا این قوم با این قدرت و

شوكت، سزاوار و شایسته است خدایی را بپرستند كه از راز دلها و افكار آگاه

است و او یگانه معبود و صاحب عرش عظیم است.

 

 



سلیمان از این خبر دچار حیرت و تعجب شد و تصمیم به پی گیری خبر هدهد

گرفت، لذا گفت: من در باره این خبر تحقیق و صحت آن را بررسی می كنم اگر

حقیقت همان است كه بیان كردی، این نامه را نزد سران قوم سبا ببر و به آنان

برسان، سپس در كناری بایست و نظر آنان را جویا شو.

 

هدهد نامه را برداشت به سوی بلقیس رفت و او را در كاخ سلطنتی در شهر

مارب یافت و نامه را پیش روی او انداخت. بلقیس نامه را برداشت و چنین

خواند: "این نامه از سلیمان و بنام خداوند بخشنده مهربان است، از روی

تكبر، از دعوت من سرپیچی نكنید و همگی در حالی كه تسلیم هستید نزد من بشتابید".

 

ملكه سبا، وزرا و فرماندهان و بزرگان دولت خود را به مشورت فرا خواند،

تا بدینوسیله اعتماد آنان را جلب و از تدبیر و پشتیبانی ایشان استفاده كند

و به این ترتیب تاج و تخت خود را حفظ نماید.

 

چون ملكه موضوع را شرح داد، مشاورین بلقیس گفتند: ما فرزندان جنگ

و نبردیم، اهل فكر و تدبیر نیستیم، ما امور خود را به فكر و تدبیر تو واگذار

كرده ایم و شئون سیاست و اداره مملكت را به تو سپرده ایم، شما امر بفرمایید،

ما همچون انگشتان دست در اختیار توایم و آن را اجرا می كنیم.

 

ملكه از پاسخ مشاورین خود دریافت كه بیشتر مایل به جنگ و دفاع هستند،

لذا نظر آنها را نپسندید و به آنان اعلام كرد كه صلح بهتر از جنگ است،

سزاوار عاقلان صاحبنظر اموری است كه برای آنان نافع و نیكو باشد و

خردمند باید حتی الامكان در حفظ صلح بكوشد و سپس در استدلال آن چنین

گفت: هر گاه زمامداران بر دهكده ای غلبه كردند و به زور وارد آن شدند،

آن را ویران می سازند، آثار تمدن را نابود و عزیزان آن سرزمین را ذلیل

می نمایند، بر مردم ظلم و ستم روا می دارند و در بیدادگری افراط می نمایند،

این روش همیشگی زمامداران در هر عصر و زمانی است، از این رو من

هدیه ای از جواهر درخشان و تحفه های نفیس و گرانبها برای سلیمان

می فرستم تا منظور او را درك  كنم و روش او را بسنجم و به این وسیله

موقعیت خود را حفظ نمایم.

 بلقیس هدایایی به همراه اندیشمندان و بزرگان قوم خود روانه دیدار سلیمان

كرد، چون نمایندگان ملكه حركت كردند، هدهد پیش سلیمان شتافت و خبر را

به او رساند. سلیمان خود را برای دیدار با آنها آماده ساخت تا زمینه نفوذ در

آنها را فراهم سازد و به همین منظور جنیان را دستور داد آنچنان قصری عظیم

و تختی با شكوه ترتیب دهند كه قلبها را بلرزاند، چشمها را خیره سازد

و دلها را به طپش اندازد.

 

آنگاه كه نمایندگان قوم به بارگاه سلیمان رسیدند، مبهوت و متحیر شدند

. سلیمان آنان را با روی باز استقبال كرد و مقدم آنان را گرامی داشت و

از حضورشان خرسند شد و سپس از مقصود ایشان پرسید و گفت: چه

خبری دارید و در مورد پیشنهاد من چه تصمیمی گرفته اید؟

 

نمایندگان بلقیس هدایا و اشیاء نفیس خود را نزد سلیمان آوردند و انتظار

داشتند كه مورد پسند و پذیرش پیغمبر خدا واقع شود. سلیمان از قبول آنها

خودداری كرد و به دیده بی نیازی به آنها نگریست و به نماینده بلقیس گفت:

هدایا را باز گردان، زیرا خدا به من رزق فراوان و زندگی سعادتمندی عنایت

كرده و اسباب رسالت و سلطنت را به نحوی برای من فراهم كرده است، كه

به هیچكس ارزانی نداشته است.

 

چگونه ممكن است شخصی مثل من با مال دنیا فریفته شود و زر و زیور

دنیا او را از دعوت حق باز دارد. شما مردمی هستید كه غیر از زندگی ظاهری

دنیا چیز دیگری نمی بینید، اكنون به همراه هدایا نزد ملكه خود باز گردید و

بدانید كه به زودی من با لشكری بزرگ به سوی شما خواهم آمد كه شما توان

مقاومت در برابر آن را نداشته باشید و آنگاه قوم سبا را در ذلت و خواری از

شهر و دیار خود بیرون می رانم.

 

نمایندگان بلقیس، آنچه دیده و شنیده بودند به اطلاع بلقیس رساندند. سپس

ملكه گفت: ما ناگزیریم گوش به فرمان او دهیم و از وی اطاعت نماییم و

برای پاسخ و قبول دعوت او نزد او بشتابیم.

 سلیمان كه شنید بلقیس و درباریان او به زودی پیش وی می آیند،

به اطرافیان خود كه از بزرگان جن و انس و همگی در اختیار او بودند

گفت: كدامیك می توانید قبل از این كه بلقیس و اطرافیانش پیش من بیایند

و تسلیم من گردند تخت او را نزد من آورید؟ یكی از جنیان زیرك گفت: من

می توانم قبل از این كه از جای خود برخیزی، آن تخت را نزد تو حاضر كنم.

من چنین قدرتی دارم و نسبت به اشیاء قیمتی آن نیز شرط امانت را بجا می آورم

. جنی دیگر گفت: من می توانم قبل از این كه پلك برهم زنی، تخت بلقیس

را نزد تو حاضر كنم.

 

سلیمان خواست تخت بلقیس نزد وی آید و چون آن را نزد خود دید،

گفت: این پیروزی از لطف و كرم پروردگار نسبت به من است. این

نعمتی از نعمتهای اوست كه به من عطا شده است تا مرا آزمایش كند

كه آیا سپاس آن را بجا می آورم و یا كفران نعمت می كنم؟

 

هر كس ارزش نعمتهای خداوند را بداند و او را سپاسگزار باشد در اصل

به سود خویش عمل نموده است، و كسانی كه نعمت پروردگار خویش را

كفران نمایند، از جمله افرادی هستند كه در دنیا و آخرت زیان كرده اند و

خدا از جهانیان و شكر آنان بی نیاز است.

 

سلیمان به سربازان خود گفت: وضعیت تخت بلقیس را تغییر دهید و منظره

آن را دگرگون سازید، تا ببینم آن را می شناسد یا دچار اشتباه می شود.

چون بلقیس به بارگاه سلیمان آمد از او پرسیدند: آیا تخت تو این چنین است؟

 

بلقیس بعید می دانست كه تخت او باشد، زیرا آن را در سرزمین سبا جای

گذاشته بود ولی چون نشانها و محاسن تخت خود را در آن دید، دچار حیرت

و وحشت شد و گفت: گویا همان تخت من باشد و سپس افكار وی پریشان

و دلش لرزان شد.

 

سلیمان دستور داده بود كاخی بلورین برای وی بنا كنند، سپس ملكه

سبا را به آن كاخ دعوت كرد. آنگاه كه بلقیس وارد كاخ شد، گمان كرد

دریایی مواج در نزدیك تخت سلیمان است، لذا دامن لباسش را بالا گرفت

تا وارد آب شود، سلیمان گفت: این تخت از شیشه ساخته شده است.

 

پرده های غفلت از جلوی چشم بلقیس برداشته شد و گفت: بار خدایا،

من روزگاری از عبادت تو سرپیچی كردم و در گمراهی بودم، به خود

ظلم كردم و از نور و رحمت تو محروم ماندم و اكنون فارغ از هر شرك

و ریا، به تو ایمان آوردم، دل به تو می سپارم و گردن به طاعتت می نهم،

همانا كه تو ارحم الراحمین هستی.

 وفات سلیمان

سلطنت و حكومت سلیمان به مدت چهل سال در كمال قدرت و عظمت تداوم

داشت تا در غروب یكی از روزها كه سلیمان در قصر زیبا و با  شكوه خود

كه از آبگینه صاف و شفاف بنا شده بود، در یكی از اطاقهای فوقانی به

تماشای اطراف و اكناف شهر مشغول بود و از تجلی عظمت و قدرت خداوند

درس حكمت و پند و عبرت می آموخت. در همان حال كه سلیمان بر عصای

خود تكیه زده بود ناگهان صدای ورود شخصی را احساس كرد و سلسله افكار

او گسیخته شد، با نزدیك شدنصدا، به یكباره چهره جوانی ناشناس با

هیمنه و هیبتی بی نظیر پدیدار گشت، سلیمان كه از ورود بدون اجازه

  وی بیمناك شده بود پرسید، تو كیستی و چه حاجتی داری و چرا بدون

اجازه وارد قصر شده ای؟

 

جوان پاسخ داد: من پیك مرگم و برای گرفتن جان تو آمده ام و برای این كار

كلبه فقرا و كاخ پادشاهان برای من فرقی ندارد و به علاوه برای ورود، به

كسب اجازه نیازی ندارم. اینك تو باید فوراً سلطنت و حكومت را به دیگران،

و جان خود را به من و تن خود را به خاك بسپاری و به فرمان خداوند

جاوید ولایزال تن در دهی.

 

با شنیدن این سخنان، لرزه بر اندام سلیمان افتاد و از جوان فرصتی خواست

تا در امور خود و سپاهیانش ترتیبی بدهد، اما درخواست او رد شد و پیك مرگ

در همان حال كه ایستاده بود جان وی را گرفت و سلیمان از سلطنتی با چنان

شكوه و جلال كه مدت چهل سال زحمت آن را كشیده بود دیده فرو بست.

 

پس از وفات سلیمان، بدن او تا مدتی همچنان بر عصا تكیه داشت و پا بر جا

ایستاده بود و كسی بدون اجازه قدرت ورود به كاخ را نداشت. اما پس از مدتی،

موریانه ها عصای وی  را خوردند و چون تعادل سلیمان بهم خورد، جسدش به

زمین افتاد و اطرافیانش دریافتند كه مدتی از مرگ وی می گذرد.

 





:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 27 مهر1392

 

 

مختصری اززندگی نامه شهید حسین فهمیده

                          

هشتم آبان به عنوان «روز بسیج دانش‌آموزی» و همچنین روز ۱۳ آبان

به افتخار او به عنوان روز دانش‌آموز در ایران نامگذاری شد و سازمانی

به همین نام زیر نظر بسیج مستضعفین تشکیل‌شد. این سازمان

با همکاری وزارت آموزش و پرورش در بسیاری از مدارس اقدام به

تشکیل واحدهای مقاومت بسیج نموده.

جهت مطالعه روی ادامه مطلب کلیک کنید



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 7 آبان1391

 

 

زندگینامه امام جواد ع

                                

                           

                     شهادت امام جوادع تسلیت باد

مـكشوف باد كه چون ماءمون حضرت جواد عليه السلام را بعد از فوت پدر

 بزرگوارش به بغداد طلبيد و دختر خود را تزويج آن حضرت نمود، آن جناب

 چندى كه در بغداد بود از سوء معاشرت مامون منزجر گرديد از مامون

رخصت طلبيد و متوجه حج بيت اللّه الحرام شـد و از آنـجـا به مدينه جد

 خود معاودت فرمود و در مدينه توقف فرمود و بود تا ماءمون وفـات كـرد و

 مـعـتـصـم بـرادر او غـصـب خـلافـت كـرد

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در چهارشنبه 26 مهر1391

 

 

زندگی نامه استاد صاحبکار
                            

    زندگی نامه استاد صاحبکار شاعری از: دولت اباد (شهرستان زاوه )

                               

 

ذبیح اللّه صاحبکار متخلّص به (سهی) فرزند ابراهیم در ستاره بارانِ نیمه شبی

از خرداد سال 1313 یا به گفته پدرش در سال 1314 شمسی در روستای

دولت آباد واقع در سی کیلومتریِ تربت حیدریّه دیده به جهان گشود. پدر ایشان

به صاحبکاری اشتغال داشت، به همین جهت به ذبیح اللّه صاحبکار شهرت یافت.

پدر و مادر وی، هر دو شب زنده دار و بسیار پارسا بودند. پدرش به شعر

علاقه وافر داشت و گهگاه اشعار فارسی را برای فرزندش می خواند و این مسأله،

عاملی شد تا استاد ذبیح اللّه صاحبکار از خرد سالی با شعر و شاعری آشنا شود

و به تدریج سرودن شعر را تجربه کند. حمایت ها و تشویق های پدر، موجب

شد تا وی در همان خردسالی اشعاری موزون و دارای قافیه بسراید. وی تا سنّ

ده، پانزده، سالگی مرثیّه می سرود ولی بعدها کمتر به این موضوع روی آورد

و به سمت غزل گرایش پیدا کرد.

استاد ذبیح اللّه صاحبکار تحصیلات ابتدایی را در دبستان روستا طی کرده و

برای ادامه تحصیل رهسپار تربت جام شد و در آنجا، ابتدا به فراگرفتن دروس

دوره متوسّطه مشغول شد؛ امّا پس از مدّتی دبیرستان را رها کرده و به تحصیل

علوم دینی و حوزوی در مدرسه علمیّه (مهدیّه) روی آورد و در ضمن تحصیل،

مسئولیّت برخی از امور مدرسه را به عهده گرفت. در مدّت اقامتِ استاد در

تربت جام، تنها انیس و هم صحبت ایشان (حاج قاضی فخرالدّین) پیشوای

مسلمانان حنفی تربت جام بود که مردی عارف و خلیق و مهربان بود. اشعار

استاد صاحبکار در این ایّام مبیّن تنهایی و حزن ایشان است.

استاد پس از چهار پنج سال اقامت در تربت جام به تاکید و راهنمایی (قدسی)

شاعر توانا و خوش قریحه، رهسپار مشهد گردید و در مدارسِ (باقریّه) و

(نوّاب) تا سال 1340 شمسی به تکمیل تحصیلاتِ حوزوی پرداخت و در

این مدّت از محضر اساتید برجسته ای مانند آقای صالحی و حجّت هاشمی

بهره ها برد. درس حاشیه را نزد شیخ محمّد آخوند، لئالی را نزد شیخ محمّد رضا

دامغانی و لمعه را نزد مرحوم مدرّس و رسائل وکفایه را نزد استاد علم الهدی و

شیخ هاشم قزوینی گذراند.

ایشان پس از تحصیلات حوزوی در مشهد به خدمت آموزش و پرورش درآمد

و در کسوت معلّمی دلسوز و پرتلاش به آموزش دوستداران ادب و دانش پرداخت

تا اینکه در سال 1373 شمسی از خدمت بازنشسته گردید.

در دوران جوانی بود که استاد در مشهد به محفل شعری که آقای فرّخ و تنی

چند از شعرای دیگر تشکیل داده بودند، راه یافت و از این محفلِ ادبی بهره ها برد

. ایشان در غزل به حافظ و صائب تبریزی و در قصیده به مسعود سعد سلمان نظر

داشت و خود در غزل شاعری متبّحر بود که شیوه سخنش به غزلیّاتِ مرحوم

رهی معیّری نزدیک بود.

استاد صاحبکار، شاعری خوش ذوق و آشنا به اسلوبها و قالبهای کلاسیک

شعر فارسی بود وعمده همّتِ خود را صرف بسط و گسترش شعر

دینی و متعهّد کرد.

مجموعه اشعار ایشان، دوبار در هجوم حادثه، مفقود شد؛ یکبار در سال

1342 که قرار بود آقای ساکت اشعار ایشان را به تهران برای چاپ ببرد

و باردیگر در مسافرتی که خود آقای صاحبکار داشت و این مسأله، رنجش

و دل آزردگی شاعر را در پی داشت.

مرحوم صاحبکار پس از انقلاب اسلامی با توجّه به چهره موجّه و پشتوانه

آثار مذهبی و متعهّد خود در بسیاری از مجامع و محافل ادبی به عنوان

چهره ای پیشرو حضور داشت و مسئولیّت های مختلفی از جمله: ریاست

شورای سیاستگذاری شعر خراسان، ریاست شورای شعر ارشاد، مشاور ادبی

مدیر کلّ ارشاد خراسان، ریاست گروه ادبیّات و هنر مرکز آفرینشهای هنری

و شورای شعر آستان قدس رضوی را بر عهده داشت.

استاد صاحبکار علاوه بر سرودن شعر در کارهای پژوهشی و تحقیقی نیز

همّت وافری داشت و از جمله کارهای وی می توان به تصحیح تذکره

عرفات العاشقین و عرفات العارفین تقی الدّین اوحدی و نیز تصحیح دیوان

مشفقی بخارایی در پژوهشگاه عاشورا اشاره کرد که اکنون در دست

چاپ است. از جمله آثار چاپ شده ایشان می توان به تصحیح دیوان

حزین لاهیجی4 و گردآوری بهترین مراثی با عنوان شفق خونین و سیری

در تاریخ مرثیه عاشورایی اشاره کرد.

ذبیح اللّه صاحبکار پس از عمری تلاش و فعالیّت پیگیر در عرصه فرهنگ

و ادب سرانجام در اسفند ماه 1381 شمسی بر اثر سکته مغزی و قلبی،

جامه از دامن هستی برکشید و پیکر ایشان ساعت 9 صبح دوشنبه

19 اسفند از منزل مسکونی وی، واقع در خیابان شهید دکتر بهشتی

به سمت مقبرة الشّعرا تشییع شد و سرانجام آبروی شعر خراسان در

کنار نگاهبان بزرگ شعر پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی آرام گرفت.

دو نمونه از اشعارش:

بیا در خانقه زاهد، که امن است از گزند اینجا

به درمان می رسد درد دل هر دردمند اینجا

گرت دست قضا گیرد گریبان رو به ما آور

که بر دست قضا بندند رندان، دستبند اینجا

اسیر دیو شهرت گر شدی، اینجا پناه آور

که شیر نفس را بینی، گرفتار کمند اینجا

رها کن خودپسندی را که می خوارانِ این محفل

چو مِی نوشند خونِ مردمانِ خودپسند اینجا

بیا ای مفلس مسکین، در این دولتسرا پا نه

که در پایت فرود آید، سر بخت بلند اینجا

(سهی) چون شمع گر جاری کنی اسرار دل بر لب

نگهبانان بزم ما سرت را می زنند اینجا


یک دل و یک جهان، غم است مرا

باز دل گوید، این کم است مرا

شمع سوزان محفلِ طربم

همه را عیش و ماتم است مرا

چاره هر غمم، غم دگر است

دارو و درد با هم است مرا

عالم حسرت و پریشانی

خوشتر از هر دو عالم است مرا

من سپندم که هر کجا باشم

آتش جان فراهم است مرا

کاش بی غم (سهی) نگردد طی

اگر از عمر یکدم است مرا


برگرفته از سایت معرفی شاعران پارسی Irafta.com



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی، زاوه شهر طلای سرخ

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 28 مرداد1391

 

 

زندگی نامه امام علی ع
                           

                       زندگی نامه امام علی ع

حضرت علی (علیه السّلام) نخستين فرزند خانواده هاشمی است

 که پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب

 فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او

فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد . خاندان هاشمی

 از لحاظ فضائل اخلاقی و صفات عاليه انسانی در قبيله قريش و اين

طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ،

روی ادامه مطلب کلیک کنید



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 6 مرداد1391

 

 

زندگی نامه مقداد
                          

                 شرح حال مقداد یکی ازاصحاب پیامبر


ابـومـعـبـد مـقـداد بـن الاسـود است ، اسم پدرش عمرو بَهْرائى است

و چون اسود بن عـبـديـغوث او را تبنّى نموده معروف به مقداد بن الاسود

 شده است . آن بزرگوار قديم الا سـلام و از خـواصّ اصحاب سيّد اَنام و

 يكى از اركان اربعه و بسيار عظيم القدر و شريف المنزله است ؛ ديندارى

و شجاعت او از آن افزون است كه به تحرير آيد سُنّى و شيعه در فـضـيـلت و

 جـلالت او هـمـداسـتانند. از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت

 كرده اند كه فرمود خداوند تعالى مرا به محبّت چهار تن امر فرموده و فرموده

كه ايشان را دوسـت بـدارم ، گفتند: ايشان كيستند؟ فرمود: على عليه السّلام و

 مقداد و سلمان و ابوذر رضوان اللّه عليهم اجمعين  و ضُباعة بنت زبيربن

عبدالمطّلب كه دختر عـمـوى رسـول خـدا بـاشـد زوجـه او بـوده و در جـمـيـع

غـزوات در خـدمـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مجاهده كرده و

او يكى از آن چهار نفر است كه بهشت مشتاق ايشان است و اخبار در فضيلت

او زياده از آن است كه در اينجا ذكر شـود و كـافـى است در اين باب آن

حديثى كه شيخ كَشّى از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده كه

فرمود:


اِرتَدَّ النّاسُ اِلاّ ثَلاثَ نَفَرٍ سَلْمانُ وَ اَبُوذَر وَالْمِقْدادُ، قالَ فَقُلْتُ عَمّار؟

قالَ كانَ حاصَ حـَيـْصـَةً ثـُمّ رَجـَعَ ثـُمّ قـالَ اِنْ اَرَدْتَ الذي

 لَمْ يـَشـُكَّ وَلمْ يـَدْخـُلْهُ شـَىٌ فَالمِقدادُ

يعنى حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود كه مردم مرتد شدند

 مگر سه نفر كه آن سـلمـان و ابـوذر و مـقـداد است ، پس راوى

 پرسيد كه آيا عمّار بن ياسر با ظهور محبّت او نـسـبـت بـه

اهـل البـيـت عـليـهـمـاالسـّلام در ايـن چـنـد كـس داخـل نـبـود؟

حضرت فرمود كه اندك ميلى و تردّدى در او ظاهر شد بعد از آن

رجوع به حق نـمـود؛

 آنـگـاه فـرمـود كـه اگـر خـواهـى آن كـسـى را كـه هـيـچ شـكـّى بـراى

او حـاصـل نـشـد

 پـس بـدان كـه او مـقـداد اسـت و در خـبـر اسـت كـه دل مقدّس

 او مانند پاره آهن بود از محكمى .

.
وَعـَنْ كـِتاب (الاِخْتِصاص ) عَنْ اَبى عَبْدِاللّهِ عليه السّلام

قالَ إِنَّما مَنْزِلَةُ الْمِقْدادِ بْنِ الاَسـْوَدِ في ه ذِهِ الاُمَّةِ كَمَنْزلَةِ اَلِف

 فِى الْقُرْآنِ لا يَلْزَقُ بِها شَىٌ

 جايگاه مقداد در اين امّت مانند جايگاه الف در قرآن است

 كه حرف ديگر به آن نمى چسبد


در سـنـه 33 در جـُرْف که يـك فـرسـخـى مـديـنـه اسـت وفـات كـرد.

 پـس جـنازه او را حـمـل كـردند و در بقيع دفن نمودند و قبرى كه

در شهر وان به وى نسبت دهند واقعيّت ندارد بلى محتمل است

 كه قبر فاضل مقداد سيورى يا قبر يكى از مشايخ عرب باشد



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در پنجشنبه 1 تیر1391

 

 

سلمان فارسی چگونه مسلمان شد؟
                            

                            زندگی نامه سلمان فارسی

سلمان اهل جندى شاپور بود. با پسر حاكم وقت رفاقت و دوستى

محكم و ناگسستنى داشت ، روزى با هم براى صيد به صحرا رفتند،

ناگاه چشم آنها به راهبى افتاد كه به خواندن كتابى مشغول بود،

از او راجع به كتاب مزبور سؤ الاتى كردند راهب در پاسخ آنها

گفت : كتابى است كه از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به

اطاعت خدا داده و نهى از معصيت و نافرمانى او كرده است ،

در اين كتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است ،

اين همان انجيل است كه بر عيسى مسيح نازل شده .
گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقيق بيشتر بدين

او گرويدند به آنها دستور داد كه گوشت گوسفندانى كه مردم اين

سرزمين ذبح مى كنند حرام است از آن نخورند.
سلمان و فرزند حاكم وقت روزها همچنان از او مطالب مذهبى

مى آموختند روز عيدى پيش آمد حاكم ، مجلس ‍ ميهمانى ترتيب

داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت كرد، در ضمن از پسرش

نيز خواست كه در اين مهمانى شركت كند، ولى او نپذيرفت .
در اين باره به او زياد اصرار نمودند، اما پسر اعلام كرد كه غذاى

آنها بر او حرام است ، پرسيدند اين دستور را چه كسى به تو داده ؟

راهب مزبور را معرفى كرد.
حاكم راهب را احضار نموده به او گفت : چون اعدام در نظر ما گران
و كار بسيار بدى است تو را نمى كشيم ولى از محيط ما بيرون برو!
سلمان و دوستش در اين موقع راهب را ملاقات كردند، وعده ملاقات

دردير موصل گذاشته شد، پس از حركت راهب ، سلمان چند روزى

منتظر دوست با وفايش بود، تا آماده حركت گردد، او هم همچنان

سرگرم تهيه مقدمات سفر بود ولى سلمان بالاخره طاقت نياورده

تنها به راه افتاد.

در دير موصل سلمان بسيار عبادت مى كرد، راهب مذكور كه سرپرست

اين دير بود او را از عبادت زياد بر حذر داشت مبادا از كار بيفتد،

ولى سلمان پرسيد آيا عبادت فراوان فضيلتش بيشتر است يا كم

عبادت كردن ؟ در پاسخ گفت : البته عبادت بيشتر اجر بيشتر دارد.
عالم دير پس از مدتى به قصد بيت المقدس حركت كرد و سلمان

را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد كه روزها

در جلسه درس علماى نصارى كه در آن مسجد منعقد مى شد حضور

يابد و كسب دانش ‍ كند.
روزى سلمان را محزون يافت ، علت را جويا شد، سلمان در پاسخ

گفت تمام خوبيها نصيب گذشتگان شده كه در خدمت پيامبران

خدا بوده اند.
عالم دير به او بشارت داد كه در همين ايام در ميان ملت عرب

پيامبرى ظهور خواهد كرد كه از تمام انبياء برتر است ، عالم

مزبور اضافه كرد من پير شده ام خيال نمى كنم او را درك نمايم ،

ولى تو جوانى اميدوارم او را درك كنى ولى اين را نيز بدان كه

اين پيامبر نشانه هائى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است ،

او صدقه نمى گيرد، اما هديه را قبول مى كند.
در بازگشت آنها به سوى موصل در اثر جريان ناگوارى كه پيش

آمد سلمان عالم دير را در بيابان گم كرد.
دو مرد عرب از قبيله بنى كلب رسيدند، سلمان را اسير كرده و بر

شتر سوار نموده به مدينه آوردند و او را به زنى از قبيله جهينه

فروختند!
سلمان و غلام ديگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا

مى بردند، سلمان در اين مدت مبلغى پول جمع آورى كرد و

انتظار بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مى كشيد.
در يكى از روزها كه مشغول چرانيدن گله بود رفيقش رسيد و گفت :

خبر دارى امروز شخصى وارد مدينه شده و تصور مى كند پيامبر

و فرستاده خدا است ؟
سلمان به رفيقش گفت : تو اينجا باش تا من بازگردم ، سلمان وارد

شهر شد، در جلسه پيامبر حضور پيدا كرد اطراف پيامبر اسلام

مى چرخيد و منتظر بود پيراهن پيامبر كنار برود و نشانه مخصوص

را در شانه او مشاهده كند.
پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) متوجه خواسته او شد، لباس

را كنار زد، سلمان نشانه مزبور يعنى اولين نشانه را يافت ، سپس

به بازار رفت ، گوسفند و مقدارى نان خريد و خدمت پيامبر آورد،

پيامبر فرمود چيست ؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است ، پيامبر فرمود:

من به آنها احتياج ندارم به مسلمانان فقير ده تا مصرف كنند.
سلمان بار ديگر به بازار رفت مقدارى گوشت و نان خريد و خدمت

رسول اكرم آورد پيامبر پرسيد اين چيست ؟ سلمان پاسخ داد هديه

است ، پيامبر فرمود: بنشين . پيامبر و تمام حضار از آن هديه خوردند،

مطلب بر سلمان آشكار گشت زيرا هر سه نشانه خود را يافته بود.
در اين ميان سلمان راجع به دوستان و رفيق و راهبان دير موصل

سخن به ميان آورد، و نماز، روزه و ايمان آنها به پيامبر و انتظار

كشيدن بعثت وى را شرح داد
كسى از حاضران به سلمان گفت آنها اهل دوزخند! اين سخن بر

سلمان گران آمد، زيرا او يقين داشت اگر آنها پيامبر را درك

مى كردند از او پيروى مى نمودند.



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 7 خرداد1391

 

 

زندگی نامه شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی

زندگی نامه شیخ حسنعلی اصفهانی ره معروف به نخودکی  

                                    

 

شیخ حسنعلی اصفهانی(ره) فرزند علی اکبر فرزند رجبعلی مقدادی اصفهانی(ره)، در خانواده

زهد و تقوی و پارسائی چشم به جهان گشود، پدر وی مرحوم ملاّ علی اکبر، مردی زاهد و

پرهیزگار و معاشر اهل علم و تقوی و ملازم مردان حق و حقیقت بود و در عین حال از راه

کسب، روزی خود و خانواده را تحصیل می کرد و آنچه عاید او می شد، نیمی را صرف خویش

و خانواده می کرد و نیم دیگر را به سادات و ذراری حضرت زهرا علیها السلام اختصاص

می داد. در سال 1269 هجری قمری، دختری به وی عنایت شد که مادرش تا چهار ماه

پس از وضع حمل حتی قطره ای شیر در سینه نداشت و آنچه دوا و دعا کردند، مؤثر نیفتاد.

تا یکی از دوستان، او را به سوی مردی صاحب نفس به نام حاج محمد صادق تخته پولادی

هدایت کرد. ملاعلی اکبر به دلالت دوست خود، به حضور حاجی رسید و عرض حاجت نمود.

حاجی به وی دستور داد تا هر چه دعا و دوا برای زوجه اش گرفته است، از وی دور سازد

و خود، در حبّه نباتی بدمید و فرمود تا آن را به زوجه خود بخوراند. با انجام دستور حاجی،

پس از ساعتی شیر از سینه زن جریان یافت و به خارج راه گشود و همین امر سبب ارادت

فراوان ملا علی اکبر به مرحوم حاج محمّد صادق(ره) گردید و مدت بیست و دو سال خدمت

ایشان را به عهده گرفت و در این مدت، تحت تربیت و ارشاد وی به مقاماتی معنوی نائل آمد.

ملا علی اکبر در شهر، به کسب خود اشتغال می ورزید و در عین حال حوایج آن مرد بزرگ

را نیز فراهم می ساخت و شبهای دوشنبه و جمعه به خدمت او می رفت و در تخت پولاد بیتوته

می کرد.ز طرف دیگر مرحوم ملا علی اکبر که فرزند ذکوری نداشت، عهد کرده بود که به اعتاب

مقدسه مشرّف و متوسل شود تا خداوند پسری به او کرامت فرماید، این سفر که در سال یازدهم

از خدمت او به مرحوم حاجی محمد صادق اتفاق افتاد با حامله شدن عیالش پایان پذیرفت و

حاجی قبل از تولّد فرزند به او بشارت پسری داده و سفارش کرده بود که آن پسر را « حسنعلی»

نام گذارد.

در سحرگاه یک شب که ملا علی اکبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بود، خبر شادی

بخش تولّد نوزاد را از استاد خود می شنود و مجدداً در مورد نامگذاری کودک به « حسنعلی»

توصیه می گردد. مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شب دوشنبه و یا جمعه نیمه ماه

ذی القعدة الحرام سال 1279 هجری قمری با بشارت قبلی مرحوم حاجی محمّد صادق در

اصفهان در محلّه معروف به جهانباره که گویند میهمانسرای سلطان سنجر بوده است،

دیده به جهان می گشاید.
مرحوم ملا علی اکبر فرزند دلبند خود را از همان کودکی در هر سحرگاه که خود به تهجّد و

عبادت می پرداخته، بیدار و او را با نماز و دعا و راز و نیاز و ذکر خداوند آشنا می ساخته

است و از هفت سالگی او را تحت تربیت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار

می داده است. خود مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی نقل فرمودند: « بیش از هفت سال

نداشتم که نزدیک غروب آفتاب یکی از روزهای ماه رمضان که با تابستانی گرم مصادف

شده بود، به اتفاق پدرم، به خدمت استاد حاجی محمد صادق، مشرّف شدم.

در این اثناء کسی نباتی را برای تبرک به دست حاجی داد. استاد نبات را تبرک و به

صاحبش رد فرمود و مقداری خرده نبات که کف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور

، من بیدرنگ خوردم. پدرم عرض کرد: حسنعلی روزه بود. حاجی به من فرمود: مگر

نمی دانستی که روزه ات با خوردن نبات باطل می گردد. عرض کردم: آری، فرمود: پس

چرا خوردی؟ عرضه داشتم: اطاعت امر شما را کردم. استاد دست مبارک خود را بر شانه

من زد و فرمود: با این اطاعت بهر کجا که باید می رسیدی رسیدی. »

خلاصه ایشان از همان زمان، زیر نظر حاجی به نماز و روزه و انجام مستحبّات و نوافل شب

و عبادات پرداخت و تا یازده سالگی، که فوت آن مرد بزرگ اتفاق افتاد، پیوسته مورد لطف

و مرحمت خاص استاد خود بود و از آن پس نیز روح بزرگ آن مرحوم همیشه مراقب احوال

او بود و در مواقع لزوم او را مدد و ارشاد می فرمود. جناب شیخ حسنعلی می فرمود: «

هر زمان که به هدایت و ارشادی نیازمند می شدم، حالتی شبه خواب بر من عارض می گشت

و در آن حال، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم می شتافت و از من رفع مشکل می فرمود

. از جمله پس از فوت مرحوم حاجی، شخصی به من اصرار می کرد که نزد مرشد زنده برویم و

از ارشاد او بهره مند شویم. به دنبال اصرار او بود که حالتی شبیه خواب بر من عارض شد و

در آن حال مرحوم حاجی را دیدم که آمدند و دست به شانه های من زدند و فرمودند: هر کس

مثل ما آب زندگانی خورد، از برای او مرگ نیست، تو کجا می خواهی بروی؟ »

« ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهّم یرزقون ». و سخن

حضرت امیرالمؤنین علیه السلام نیز مؤید همین معنی است که فرمود

:
« الا انّ اولیاء الله لا یموتون بل ینقلون من دار الی دار: آگاه باشید که اولیاء خدا را

مرگ نیست بلکه از خانه ای به خانه دیگر نقل مکان می کنند. »

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالــــــــم دوام مـــا

مرحوم حاج شیخ حسنعلی از دوازده تا پانزده سالگی، تمام سال، شبها را تا صبح

بیدار می ماندند و روزها همه روز، بجز ایّام محّرمه، با ترک حیوانی روزه می گرفتند

و از پانزده سالگی تا پایان عمر پر برکتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان

و ایام البیض هر ماه را صائم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمی آرمیدند.

حاج شیخ حسنعلی اصفهانی از آغاز نوجوانی خود، به کسب دانش و تحصیل علوم مختلف

مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنین زبان و ادبیات عرب را در اصفهان فرا گرفتند

و در همین شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اکتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و

حِکم پرداختند. از درس فقه و فلسفه عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد کاشی فایده ها

بردند و فلسفه و حکمت را از افاضات ذیقیمت مرحوم جهانگیرخان و تفسیر قرآن مجید

را از محضر درس مرحوم حاجی سید سینا پسر مرحوم سید جعفر کشفی و چند تن دیگر

از علماء عصر آموختند.

حاج شیخ حسنعلی اصفهانی از آغاز نوجوانی خود، به کسب دانش و تحصیل علوم مختلف

مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنین زبان و ادبیات عرب را در اصفهان فرا گرفتند و

در همین شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اکتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و

حِکم پرداختند. از درس فقه و فلسفه عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد کاشی فایده ها

بردند و فلسفه و حکمت را از افاضات ذیقیمت مرحوم جهانگیرخان و تفسیر قرآن مجید

را از محضر درس مرحوم حاجی سید سینا پسر مرحوم سید جعفر کشفی و چند تن دیگر

از علماء عصر آموختند. سپس برای تکمیل معارف به نجف اشرف و به کنار مرقد مطهر

حضرت امیرالمؤنین علیه السلام مشرف شدند. در این شهر، از جلسات درس مرحوم

حاجی سید محمد فشارکی و مرحوم حاجی سید مرتضی کشمیری و ملا اسماعیل قره باغی

استفاده می کردند.

فرزند ایشان نقل می کند :
مرحوم پدرم، خود نقل می فرمود: « نخستین روزی که برای زیارت و درک حضور

مرحوم حاجی سید مرتضی کشمیری به محل سکونت ایشان در مدرسه بخارائیها رفتم

، اتفاقاً روز جمعه بود و کسی را در صحن و سرای مدرسه نیافتم که جویای اطاق آن

مرد بزرگ شوم؛ ناگهان از داخل یکی از حجرات دربسته، صدائی شنیدم که مرا با نام،

نزد خود می خواند، بسوی اطاق رفتم، مردی در را به روی من گشود و فرمود: بیا،

کشمیری منم. »

و نیز پدرم می فرمودند: « شبی از شبهای ماه رمضان، مرحوم حاجی سید مرتضی

کشمیری به افطار، میهمان کسی بود. پس از مراجعت به مدرسه، متوجه می شود

که کلید در را با خود نیاورده است. نزدیک بودن طلوع فجر و کمی وقت و بسته بودن

در اطاق، او را به فکر فرو می برد، اما ناگهان به یکی از همراهان خود می فرماید:

معروف است که نام مادر حضرت موسی، کلید قفلهای در بسته است، پس چگونه نام

نامی حضرت فاطمه زهرا(س) چنین اثری نکند؟ آنگاه دست روی قفل بسته گذاشت و

نام مبارک حضرت فاطمه سلام الله علیها را بر زبان راند که ناگهان قفل در گشوده شد. »

مرحوم حاج شیخ حسنعلی ( نخودکی ) ، پس از مراجعت از نجف اشرف، در مشهد

مقدّس رضوی سکونت اختیار کردند و در این دوره از زمان، از محاضر درس و تعالیم

استادانی چون مرحوم حاجی محمد علی فاضل و مرحوم آقا میر سید علی حائری یزدی

و مرحوم حاجی آقا حسین قمی و مرحوم آقا سید عبدالرحمن مدرس بهره مند

می گردیدند و در عین این احوال و در ضمن تحصیل و تدریس، به تزکیه نفس و

ریاضات شاقّه موفق و مشغول بودند. در علوم باطنی ، نخستین استاد ایشان،

مرحوم حاجی محمد صادق تخت پولادی بود که از هفت سالگی در تحت مراقبت و

مرحمت مخصوص آن مرد بزرگ قرار گرفته؛ لیکن بعد از وفات او، به خدمت

سید بزرگوار مرحوم آقا سید جعفر حسینی قزوینی که در شاهرضای اصفهان

متوطن بود، راه یافت.

ایشان می فرمود:
« در یکی از سفرها که عازم عتبات عالیات بودم به شهرضا رفتم که شب عاشورا

را در آنجا متشرّف باشم و مرسوم من چنین بود که از اول ماه محرم تا عصر

عاشورا روزه می گرفتم و جز آب چیزی نمی خوردم، روز هشتم ماه محرم بود

که خبر یافتم سیدی جلیل القدر در این شهر سکونت دارد؛ به امید و به انتظار

ملاقات سیّد که از خلق منزوی می زیست، نشستم، تا آنکه برای تجدید وضو

به کنار حوض آمد، پیش رفتم و سلام کردم، نگاه عمیقی به من افکند و پس

از وضو فرمود: حاجتی داری؟ گفتم: غرض تشرّف به حضور شما است.

فرمود: هر زمان که بخواهی، می توانی نزد من بیایی . گفتم: گویا وقت

شما مستغرق کار است. گفت: آری ولیکن برای تو هرگز مانعی نیست و

این بیت را بخواند: خلوت از اغیار باید نی ز یار / پوستین بهر دی آمد نی بهار .

و به اشاره او، بامداد دیگر روز، به خدمتش رفتم. نظری به من کرد و گفت:

نه روز است که چیزی نخورده ای و جز به آب، روزه نگشوده ای، ولی در

ریاضت هنوز ناقصی، زیرا که اثر گرسنگی در رخساره ات هویدا و ظاهر

گشته و آنرا شکسته و فرسوده است، در حالیکه مرد کامل از چهل روز

گرسنگی نیز چهره اش شکسته نمی شود. با آن مرد بزرگ باب مذاکره

بگشودم، و الحق او را دریایی موّاج از علوم ظاهری و باطنی یافتم.

گفتم: با این مایه از علوم، چرا چنین خلوت گزیده و به انزوا نشسته اید؟

فرمود: در آن زمان که پس از کسب اجازه اجتهاد از مراجع علمی وقت

نجف اشرف به ایران باز می گشتم، به دوست خود گفتم: از این پس،

تنها عالم بلند پایه قزوین، تنها من خواهم بود. دوستم گفت: نه،

چنین است که تو را با یک حمّال قزوینی تفاوتی نیست، زیرا اگر در رهگذری

مردی به تو و یک حمّال جاهل از پشت سر دستی بزند، هر دو محتاجید که برای

شناسائی صاحب دست سر بگردانید، در حالیکه سی سال درس و تحصیل باید که

اینقدر روشنی به محصّل ارزانی داشته باشد که بدون باز پس نگریستن، زننده دست

را بشناسد.
این سخن در دلم چنان اثر کرد که یکسره از خلق کناره گرفته و در انزوا به تزکیه

نفس و تصفیه روح خود سرگرم شدم. از آن سید بزرگوار پرسیدم: شنیده ام که وقتی،

دست شما شکسته بوده و به دستور طبیب، زفت بر آن نهاده بودید و مقرر بود تا

آن زفت به خودی خود، پوست را رها نکرده است، جدایش نسازید. گفت: آری

چنین بود و چهارده روز زفت، دست مرا رها نکرد.

گفتم پس برای وضو در این مدت چه کردید؟ فرمود: از سوی خّلاق عالم و آفریننده گیتی

، به طبیعت من امر آمد که عمل نکند و خواب هم به چشمم ننشیند و به اراده حضرت حق،

در این مدت هیچ مبطلی عارض نگشت. پس از آن فرمود: برای من گاهگاه حالتی

عارض می شود که از خود بیخود می شوم و سر به بیابانها می گذارم و در کوه و

صحراهای بی آب و علف در حالت نخستین می افتم و گاهی این احوال تا بیست روز

به طول می انجامد. چون قصد مراجعت به شهر و آبادی می کنم، متوجه می شوم

که از ضعف گرسنگی و تشنگی در اعضایم قوت بازگشت نیست.

دست به دعا برمی دارم که: الهی به عشق و محبت تو به اینجا افتاده ام و اینک قوّتی

نیست که به شهر بازگردم. درحال، از غیب، گرده نانی و سبوی آبی ظاهر می شود

که با تناول آن نیروئی به دست می آورم، سپاس حق می گزارم و به آبادی باز می گردم. »

مرحوم نخودکی در سال 1303 هجری قمری به سبب پیشامدی که در رابطه با ظل السلطان

حاکم اصفهان برای ایشان رخ داد و منجر به تنبیه حاکم از طریق تصرفات نفسانی گردید ،

از آن شهر رخت سفر بربستند و در بیست و چهار سالگی، تنها از اصفهان خارج شدند

و به عزم مشهد مقدس قدم به راه گذاردند و این نخستین سفر ایشان به آن شهر منّور

بود که به قصد زیارت مرقد مطهّر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام صورت

پذیرفت. در همان روزهای اول سفر راه را گم می کنند و نزدیک غروب آفتاب، در

کوه و بیابان سرگردان می شوند. در این حال به ذیل عنایت حضرت ثامن الحجج

علیه السلام متوسل می گردند و عرضه می دارند: « مولای من! آگاهی که قصد

زیارت ترا داشته ام ولی در این وادی سرگردان شده ام. ترا توانائی یاری و

مددکاری من هست. از من دستگیری فرما. »

پس از دقایقی به خدمت با سعادت حضرت خضر علیه السلام تشرّف حاصل می کنند

و راهنمائی می شوند و در کمتر از چند دقیقه هجده فرسنگ راه باقی مانده تا کاشان را،

به مدد مولا، طی می کنند و وارد آن شهر می شوند.

باری، مدت توقف ایشان در شهر مقدس مشهد از یکسال کمتر به طول می انجامد

که تمام این مدت را در حجره ای از حجرات صحن عتیق رضوی که ظاهراً اطاق

فوقانی درب بازار سنگتراشان بوده است به تصفیه باطن اشتغال داشته اند.

سپس به اصفهان مراجعت می کنند و به سال 1304 هجری قمری، بار سفر

به صوب نجف اشرف می بندند و مدتی نیز در آنجا به تحصیل علوم ظاهری و

تزکیه نفس سرگرم بودند تا آنکه مجدداً به اصفهان باز می گردند. در سال 1311

هجری قمری برای دومین بار، به ارض اقدس رضوی مسافرت و تا سال

۱۳۱۴در آن شهر توقف می کنند. در این مدت در مدرسه حاج حسن و فاضل خان

سکنی می گزینند ولی برای اشتغال به امور معنوی، حجره ای نیز در صحن

عتیق به اختیار خود داشته اند.
در همین سفر، در مدتی بیش از یکسال، هر شب ختمی از قرآن مجید در حرم

حضرت رضا علیه السلام قرائت می کرده اند و روزها در محضر علماء زمان

به کسب علوم ظاهر همت می نموده اند. مرحوم نخودکی می فرمایند : «

در همین سفر در آن زمان که در صحن عتیق رضوی به تزکیه مشغول بودم،

روزی پیری ناشناس بر من وارد شد و گفت: یا شیخ دوست دارم که یک اربعین،

خدمتت را کمر بندم. گفتم: مرا حاجتی نیست تا به انجام آن پردازی. گفت: اجازه

ده که هر روز کوزه آب را پر کنم. به اصرار پیر تسلیم شدم! هر روز علی الصباح

به در اطاق می آمد و می ایستاد و با کمال ادب می خواست تا او را به کاری فرمان

دهم و در این مدت هرگز ننشست. چون چهل روز پایان یافت، گفت: یا شیخ من

چهل روز ترا خدمت کردم، حال از تو توقع دارم تا یک روز مرا خدمت کنی. در ابتدا

اندیشیدم که شاید مرد عوامی باشد و مرا به تکالیف سخت مبتلا کند، ولی چون یک

اربعین با اخلاص به من خدمت کرده بود، با کراهت خاطر پذیرفتم.

پیر فرمان داد تا من در آستانه اتاق بایستم و خود در بالای حجره روی سجّاده من

نشست و فرمان داد تا کوره و دم و اسباب زرگری برایش آماده سازم. این کار با آنکه

بر من به جهاتی شاق و دشوار بود، به خاطر پیر انجام دادم و لوازمی که خواسته بود

فراهم ساختم. دستور داد تا کوره را آتش کنم و بوته بر روی آتش نهم و چند سکّه پول

مس در بوته افکنم و آنگاه فرمود آنقدر بدمم تا مسها ذوب شود. از ذوب آن مسها

آگاهش کردم. گفت: خداوندا، بحق استادانی که خدمتشان را کرده ام، این مسها را به طلا

تبدیل فرما و پس از آن به من دستور داد بوتــــه را در« رجه» خالی کن و سپس پرسید

در رجه چه می بینی؟ دیدم طلا و مس مخلوط است. او را خبر دادم. گفت: مگر وضو

نداشتی؟ گفتم: نه. فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره فلز را در بوته ریختم و در کوره

دمیدم تا ذوب شد و به دستور وی و پس از ذکر قسم پیشین، بوته را در « رجه» ریختم،

ناگهان دیدم که طلای ناب است.

آنرا براشتیم و باتفاق، نزد چند زرگر رفتیم. پس از آزمایش، تصدیق کردند که زر خالص

است. آنگاه طلا را به قیمت روز بفروخت و گفت: این پول را تو به مستحقان می دهی

یا من بدهم؟ گفتم: تو به این کار اولی هستی. سپس با هم به در چند خانه رفتیم و پیر

پول را تا آخرین ریال به مستحقان داد، نه خود برداشت و نه به من چیزی بخشید و بعد

از آن ماجرا از یکدیگر جدا شدیم و دیگر او را ندیدم. » مرحوم حاج شیخ حسنعلی

اصفهانی مجدداً در سال 1315 قمری به اصفهان مراجعت نموده و پس از مدتی توقف

به نجف اشرف تشرف حاصل کردند و تا سال 1318 در آن شهر سکنی گزیدند و در

سنه 1319 بار دیگر به اصفهان بازگشتند پس از آن، سفری به شیراز کردند و چندی

در آنجا مقیم شدند و در این مدت، قانون ابوعلی سینا را نزد طبیب معروف و مشهور

عصر مرحوم حاج میرزا جعفر طبیب تحصیل و تعلم نمودند.

ایشان می فرمود:
« صبح ها در مطب حاجی میرزا جعفر به معاینه مرضی و نسخ نویسی سرگرم بودم و

عصرها کتاب قانون بوعلی را نزد وی میخواندم. روش حاجی بر این بود که

حق الزحمه ای برای معالجه بیماران خود معین نمی کرد و هر کس هر مبلغ می خواست

در قلمدان او می گذاشت و اگر بیماری چیزی نمی پرداخت حاج میرزا جعفر از وی مطالبه

نمی فرمود.درآمد حاجی از مطب خود، روزانه از هشت یا نه ریال تجاوز نمی کرد و او هم

از کمی درآمد خود شکوه ای نداشت. یک روز که به سر کار خود آمد گفت: خداوندا،

امروز میهمان داریم، به فرشتگان خود امر فرما تا وجه لازم را فرود آورند.

آنروز، درآمد مطب، سی و پنج ریال شد و یکروز هم از خدا خواست که فرشتگان را

امر کند تا پول برای خرید انگور جهت تهیه سرکه بیاورند، در آنروز هم عایدی وی به

چهل و پنج ریال بالغ گردید. لیکن در روزهای دیگر، نه درآمدی وی تغییر محسوسی

داشت و نه او عرض حاجتی می کرد. در مدتی که من در مطب او سرگرم بودم، سه

هزار بیمار را معاینه کردیم و نسخه دادیم و هیچ بیماری برای بهبود مرض خود، محتاج

به مراجعه سومین بار نگردید، و تنها در این میان، سه تن از ایشان تلف شدند که حاجی

، خود از پیش خبر داده بود.

هر بیمار که از در مطب وارد می شد، حاجی نگاهی به رخسار وی می کرد و پیش از

سؤال و معاینه، نوع بیماری او را تشخیص می داد. »

مرحوم نخودکی در رمضان همان سال به بوشهر و از آنجا بوسیله کشتی، به قصد

زیارت بیت الله الحرام، به حجاز سفر می کنند. در جدّه، پس از فرود آمدن از کشتی،

پیاده به مدینه منوره مشرّف می گردند و از آن شهر مقدس، احرام حج بسته و با پای

پیاده به طرف مکه رهسپار می شوند. در این سفر که به سال 1319 هــ.ق. مصادف

با حج اکبر بوده است، با مرحوم حاجی شیخ فضل الله نوری و حاج شیخ محمد جواد

بید آبادی که در التزام یکدیگر سفر می کردند ملاقات می فرمایند .

ایشان پس از حج بیت الله و زیارت اعتاب مقدسه ائمه اطهار علیهم السلام، به ایران

مراجعت می فرمایند و بعد از مدتی توقف، مجدداً به نجف اشرف تشرف حاصل می کنند

و باز، پس از چند سال توطن در آن شهر، به اصفهان باز می گردند و پس از چند سال

اقامت در آن شهر، در سال 1329 قمری، این شهر را به قصد مجاورت در مشهد رضوی

، ترک می گویند و در آن بلده طیبه، مجاور می شوند و از این زمان تا پایان عمر

شریفش که سال 1361هــ.ق. بوده، فقط دو سفر کوتاه به اصفهان و یک سفر به

سلطان آباد اراک داشته اند.

فرزند ايشان نقل می کند :
پدرم ، در کلیه ساعات روز و شب، برای رفع حوائج حاجتمندان و درماندگان؛

آماده بودند. روزی عرضه داشتم: خوبست برای مراجعه مردم وقتی مقرر شود

. فرمود: « پسرم، لیس عند ربّنا صباح و لا مساء: آن کس که برای رضای خدا

، به خلق خدمت می کند، نباید که وقتی معین کند. »
پدرم در ابتدای شبها پس از انجام فریضه، به نگارش پاسخ نامه ها و انجام خواسته های

مراجعان مشغول و سپس مدتی به مطالعه می پرداختند. از نیمه های شب تا طلوع

آفتاب به نماز و ذکر و نوافل و تعقیبات سرگرم بودند. پس از طلوع خورشید اندکی

استراحت می فرمودند و بعد از آن تا ظهر به ملاقات و گفتگو با مراجعان و تهیه

و ساخت دارو برای بیماران می نشستند و بالاخره عصرها برای تدریس به مدرسه

میرفتند و پس از آن نیز به پاسخگوئی و رفع نیازمندی محتاجان و گرفتاران مشغول

بودند و در تمام سال به تفاوت ایام و اختلاف احوال پس از طلوع آفتاب و یا ساعتی

بعد از ظهر استراحتی کوتاه می فرمودند.

درسال 1314 یکی از سادات محترم مشهد برای ایشان سجاده ای و رختخوابی

هدیه فرستاد. ایشان در جواب فرموده بودند: « سجاده را به خاطر سیادت شما که

رعایت حرمتش را بر خود واجب می دانم می پذیرم ولی به رختخواب نیازم نیست

زیرا که بیست و پنج سال است که پشت و پهلو بر بستر استراحت ننهاده ام. »

پدرم، استمداد از ارواح مطهر ائمه هدی علیهم السلام و نیز استمداد از ارواح اولیاء(ره)،

را یکی از شرایط سلوک الی الله می دانست از اینرو به اعتکاف و زیارت مشاهد متبرکه

ائمه علیهم السلام و قبور مقدسه اولیاء اهتمام فراوان می ورزیدند.

در انجام فرائض یومیه در اول وقت و اتیان نوافل و بیداری سحرگاهان و تهجد و احیاء

شبهای جمعه و لیالی متبرک و روزه درایام البیض و خدمت به خلق بویژه نسبت به

سادات و زیارت قبور انبیاء و اوصیاء علی الخصوص در شبها و روزهای جمعه

مداومت و مراقبت می فرمودند.در اصفهان هر ساله چند اربعین در کوه های « ظفره»

به تزکیه نفس می پرداختند و همچنین در مساجد و بقاع متبرکه مانند مسجد لنبان و مقبر

ه علی بن سهل اصفهانی و محمد بن یوسف معدان بناء و بابارکن الدین و مزار استاد

خود، مرحوم حاجی محمدصادق و همچنین کوه صفه که محل عبادت استاد ایشان بود

، به اعتکاف و عبادت مشغول می شدند.

در ناحیه نجف اشرف، مسجد کوفه و سهله و مقبره کمیل و میثم تمار، محلهایی بود

که بسیار زیارت می فرمودند. شیخ حسنعلی نخودکی چون به کسی دوا یا دعا می

دادند می فرمودند: « ما بهانه ای بیش نیستیم و شفا دهنده اوست، زیرا که این عالم

محّل اسباب است و خداوند فرموده است: « ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها:

خداوند از انجام کارها جز به وسیله اسباب و وسائط، ابا و امتناع دارد ». از اینرو

لازم است به هنگام مرض به طبیب مراجعه نمود. سپس می فرمودند: « حضرت

موسی (ع) مبتلا به قولنج شد، و هنگامی که برای مناجات با حضرت ربّ الارباب

به کوه طور رفت عرض کرد: خداوندا مریض شده ام مرا شفا عنایت فرما. خطاب شد:

یا موسی به طبیب مراجعه کن. عرض کرد: خداوندا پاسخ مردم را چه بگویم، در حالیکه

خواهند گفت که تو کلیم اللهی و مرده را زنده میکنی و کور را شفا میدهی، آنگاه برای

مرض خود به طبیب مراجعه میکنی؟

خطاب شد: یا موسی ما این گیاهان را عبث نیافریدیم و علم طب را عبث به انسان الهام

نکردیم، حال آیا چون تو موسی هستی انتظار داری که این همه را عبث بگذاریم و بی

سبب مرض تو را شفا دهیم؟ »پدرم با آنکه به عبادت و مجاهدت و ریاضت و زیارت

و اعتکاف در اماکن متبرک، سخت مداومت و مراقبت داشت، لیکن اظهار می فرمود:

« روح همه این اعمال، خدمت با اخلاص نسبت به سادات و ذریّه حضرت فاطمه زهر

ا سلام الله علیها است و بدون آن، اینگونه اعمال، همچون جسمی بی جان می باشد

و آثاری بر آنها مترتب نمی گردد. »

باری از ظهر پنجشنبه واپسین زندگانیشان تا روز یکشنبه که فوت خود را در آنروز

پیش بینی فرموده بودند دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند

. شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند:

« ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی(ع) پر شده ام، دست نخواهی یافت.

» روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: « کار رفتن را بر من دشوار گرفته اند و

عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا علیه السلام را در این جهان آرزو

داشتی از چه رو گاه و بیگاه لب به خنده می گشودی؟ » آری، حسنات الابرار سیّآت المقّربین.

بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید. به دستور پدرم گوسفندی

به عنوان نذر حضرت زهرا سلام الله علیها قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب

روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که روح پاکش به جوار حق شتافت .

ساعتی نگذشته بود که خبر رحلت آن عارف بزرگ و آن عالم ربانی به سراسر شهر فرا

رسید و انبوه جمعیت برای ادای احترام و تودیع او و انجام مراسم مذهبی گرد جنازه اش

حاضر شدند. جنازه آن فقید علم و معرفت بر روی هزاران دست از ارادتمندان اندوهگین

و سوگوارش، از محله سعد آباد مشهد در خیابانهای شهر که عموماً به حال تعطیل درآمده بود

، عبور می کرد تا به ده « سمرقند » بمحل سکونتشان رسید در آنجا بر حسب وصیّتشان

در آب روان غسل داده شد. در این هنگام دسته های بزرگ سینه زنان که سالها از حرکت

ایشان ممانعت می شد، در سوگ آن مرد جلیل، راه افتاد و جنازه در میان غمی جانکاه،

پس از تغسیل و تکفین به شهر حمل گردید و پس از طواف به دور مرقد منور

حضرت ثامن الحجج علیهم افضل الصلوات، در همان نقطه از صحن عتیق که خود

پیش بینی و سفارش فرموده بودند، در خاک آرمید.

سنگ مزار جديد مرحوم نخودکی که بر دیوار صحن نصب شده است .

سالها پیش پدرم فرموده بودند:
« وقتی مصمم شدم که به نجف اشرف رحل اقامت افکنم، لیکن در آن هنگام که

در یکی از اطاقهای صحن عتیق رضوی در مشهد، به ریاضتی سرگرم بودم، در

حال ذکر و مراقبه، دیدم که درهای صحن مطهر عتیق بسته شد و ندا بر آمد که

حضرت رضا سلام الله علیه اراده فرموده اند که از زوار خویش سان ببینند. پس

از آن، در محلی جنب ایوان عباسی، در همین نقطه که اکنون مدفن پدرم می باشد،

کرسی نهادند و حضرت بر آن استقرار یافتند و به فرمان آن حضرت درب شرقی و

غربی صحن عتیق گشوده شد، تا زوّار از در شرقی وارد و از در غربی خارج گردند.

در آن زمان دیدم که پهنه صحن مالا مال از گروهی شد که برخی به صورت حیوانات

مختلف بودند و از پیشاپیش حضرتش می گذشتند و امام علیه السلام دست ولایت و

نوازش بر سر همه آن زوار حتی آنها که به صور غیر انسانی بودند، می کشیدند و

اظهار مرحمت می فرمودند. پس از آن سیر و شهود معنوی و مشاهده آن رأفت عام

از امام علیه السلام، بر آن شدم که در مشهد سکونت گزینم و چشم امید به الطاف

و عنایات آن حضرت بدوزم. » پدرم، پس از ذکر این واقعه، محل استقرار کرسی

امام علیه السلام را برای مدفن خود، پیش بینی و وصیت فرمودند و بالاخره به خواست

. خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارک مدفون شدند.

برگرفته ازکتاب نشان ازبی نشانها

نوشته علی مقدادی اصفهانی

 



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 1 اردیبهشت1391

 

 

زندگی نامه امام جعفر صادق ع
                                    

                  زندگی نامه امام جعفر صادق ع

اسم : جعفر


لقبها : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقایق - فاضل -

 طاهر - قائم - منجی - صابر

 
كنیه : ابوعبدالله - ابواسماعیل - ابوموسی

نام پدر : حضرت امام محمد باقر ( علیه السلام )

 
نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابی بكر
زمان تولد : هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری
در روز جمعه یا دوشنبه ( بنا بر اختلاف ) در هنگام طلوع فجر

مصادف با میلاد حضرت رسول . بعضی ولادت ایشان را روز

سه شنبه هفتم رمضان و سال ولادت ایشان را نیز برخی

سال 80 هجری ذكر كرده اند .
محل تولد : مدینه منوره
عمر شریفش : 65 سال
مدت امامت : 34 سال
زمان رحلت ( شهادت ) : 25 شوال سال 148 هجری درباره زمان

شهادت نیز گروهی ماه شوال و دسته ای دیگر 25 رجب را بیان كردند

.قاتل : منصور دوانیقی بوسیله زهر
محل دفن : قبرستان بقیع
زنان معروف حضرت : حمیده دختر صاعد مغربی ،

فاطمه دختر حسین بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب

فرزندان پسر : موسی ( علیه السلام ) - اسماعیل - عبدالله -

افطح - اسحاق - محمد - عباس - علی
فرزندان دختر : ام فروه - فاطمه - اسما كه اسماعیل ، عبدالله و

ام فروه مادرشان فاطمه دختر حسین بن علی بن حسین

( ع )( نوه امام سجاد ) است )

وامام موسی كاظم (علیه السلام) ، اسحاق و محمد كه مادرشان

حمیده خاتون می باشد . وعباس ، علی ، اسماء و فاطمه كه

هر یك از مادری به دنیا آمده اند .
نقش روی انگشتر حضرت : ما شاء الله لا قوة إلا بالله ، أستغفرالله .
اصحاب معروف امام صادق (علیه السلام) : ابان بن تغلب -

اسحاق بن عمار- برید - صفوان بن مهران - ابوحمزه ثمالی –

حریر بن عبدالله سجستانی زراره بن اعین شیبانی -

عبدالله بن ابی یعفور-عمران بن عبدالله اشعری قمی .
روز زیارت ایشان : روزهای سه شنبه می باشد .
رخسار حضرت : بیشتر شمایل آن حضرت مثل پدرشان

امام باقر (علیه السلام) بود .

جز آنكه كمی لاغرتر و بلند تر بودند .
مردی میانه بالا ، سفید روی ، پیچیده موی و پیوسته صورتشان

چون آفتاب می درخشید . در جوانی موهای سرشان سیاه و در

پیری سفیدی موی سرشان بر وقار و هیبتشان افزوده بود .

بینی اش كشیده و وسط آن اندكی برآمده بود وبر گونه راستش

خال سیاه رنگی داشت .
ریش مبارك آن جناب نه زیاد پرپشت و نه زیاد كم پشت بود .

دندانهایش درشت و سفید بود ومیان دو دندان
پیشین آن گرامی فاصله وجود داشت . بسیار لبخند می زد و

چون نام پیامبر برده می شد رنگ از رخسارش تغییر می كرد .

زندگانى‌ حضرت امام صادق ع

حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السلام‌ رئيس‌ مذهب‌ جعفرى‌

( شيعه‌ ) در روز 17ربيع‌ الاول‌ سال‌ 83 هجرى‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود .

پدرش‌ امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) و مادرش‌ "ام‌ فروه‌" دختر قاسم‌ بن‌

محمد بن‌ ابى‌ بكر مى‌باشد.

كنيه‌ آن‌ حضرت‌ : "ابو عبدالله‌" و لقبش‌ "صادق‌" است‌ .

حضرت‌ صادق‌ تا سن‌ 12 سالگى‌ معاصر جد گراميش‌ حضرت‌ سجاد بود

و مسلما تربيت اوليه‌ او تحت‌ نظر آن‌ بزرگوار صورت‌ گرفته‌ و

امام‌ ( ع‌ ) از خرمن‌ دانش‌ جدش‌ خوشه‌چينى‌ كرده‌ است‌ .

پس‌ از رحلت‌ امام‌ چهارم‌ مدت‌ 19 سال‌ نيز در خدمت‌ پدر بزرگوارش‌

امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) زندگى‌ كرد و با اين‌ ترتيب‌ 31 سال‌ از دوران‌ عمر

خود را در خدمت‌ جد و پدر بزرگوار خود كه‌ هر يك‌ از آنان‌ در زمان‌

خويش‌ حجت‌ خدا بودند ، و از مبدأ فيض‌ كسب‌ نور مى‌نمودند گذرانيد .

بنابراين‌ صرف‌ نظر از جنبه‌ الهى‌ و افاضات‌ رحمانى‌ كه‌ هر امامى‌

آن‌ را دار مى‌باشد ، بهره‌مندى‌ از محضر پدر و جد بزرگوارش‌ موجب‌

شد كه‌ آن‌ حضرت‌ با استعداد ذاتى‌ و شم‌ علمى‌ و ذكاوت‌ بسيار ،

به‌ حد كمال‌ علم‌ و ادب‌ رسيد و در عصر خود بزرگترين‌ قهرمان

‌ علم‌ و دانش‌ گرديد .

پس‌ از درگذشت‌ پدر بزرگوارش‌ 34 سال‌ نيز دوره‌ امامت‌ او بود

كه‌ در اين‌ مدت‌ "مكتب‌ جعفرى‌" را پايه‌ريزى‌ فرمود و موجب‌ بازسازى

‌ و زنده‌ نگهداشتن‌ شريعت‌ محمدى‌ ( ص‌ ) گرديد .

زندگى‌ پر بار امام‌ جعفر صادق‌ ( ع‌ ) مصادف‌ بود با خلافت‌ پنج‌ نفر از بنى‌ اميه‌ ( هشام‌ بن‌ عبدالملك‌ - وليد بن‌ يزيد - يزيد بن‌ وليد - ابراهيم‌ بن‌ وليد - مروان‌ حمار ) كه‌ هر يك‌ به‌ نحوى‌ موجب‌ تألم‌ و تأثر و كدورت‌ روح‌ بلند امام‌ معصوم‌ ( ع‌ ) را فراهم‌ مى‌كرده‌اند ، و دو نفر از خلفاى‌ عباسى‌ ( سفاح‌ و منصور ) نيز در زمان‌ امام‌ ( ع‌ ) مسند خلافت‌ را تصاحب‌ كردند و نشان‌ دادند كه‌ در بيداد و ستم‌ بر امويان‌ پيشى‌ گرفته‌اند ، چنانكه‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) در 10 سال‌ آخر عمر شريفش‌ در ناامنى‌ و ناراحتى‌ بيشترى‌ بسر مى‌برد .
عصر امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) يكى‌ از طوفانى‌ترين‌ ادوار تاريخ‌ اسلام‌ است‌ كه‌ از يك‌ سواغتشاشها و انقلابهاى‌ پياپى‌ گروههاى‌ مختلف‌ ، بويژه‌ از طرف‌ خونخواهان‌ امام‌ حسين‌ ( ع‌ ) رخ‌ مى‌داد ، كه‌ انقلاب‌ "ابو سلمه‌" در كوفه‌ و "ابو مسلم‌" در خراسان‌ و ايران‌ از مهمترين‌ آنها بوده‌ است‌ . و همين‌ انقلاب‌ سرانجام‌ حكومت‌ شوم‌ بنى‌ اميه‌ را برانداخت‌ و مردم‌ را از يوغ‌ ستم‌ و بيدادشان‌ رها ساخت‌ . ليكن‌ سرانجام‌ بنى‌ عباس‌ با تردستى‌ و توطئه‌ ، بناحق‌ از انقلاب‌ بهره‌ گرفته‌ و حكومت‌ و خلافت‌ را تصاحب‌ كردند . دوره‌ انتقال‌ حكومت‌ هزار ماهه‌ بنى‌ اميه‌ به‌ بنى‌ عباس‌ طوفانى‌ترين‌ و پر هرج‌ و مرج‌ ترين‌ دورانى‌ بود كه‌ زندگى‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) را فراگرفته‌ بود .

و از ديگر سو عصر آن‌ حضرت‌ ، عصر برخورد مكتبها و ايدئولوژيها و عصر تضاد افكار فلسفى‌ و كلامى‌ مختلف‌ بود ، كه‌ از برخورد ملتهاى‌ اسلام‌ با مردم‌ كشورهاى‌ فتح‌ شده‌ و نيز روابط مراكز اسلامى‌ با دنياى‌ خارج‌ ، به‌ وجود آمده‌ و در مسلمانان‌ نيز شور و هيجانى‌ براى‌ فهميدن‌ و پژوهش‌ پديد آورده‌ بود .

عصرى‌ كه‌ كوچكترين‌ كم‌ كارى‌ يا عدم‌ بيدارى‌ و تحرك‌ پاسدار راستين‌ اسلام‌ ، يعنى‌ امام‌ ( ع‌ ) ، موجب‌ نابودى‌ دين‌ و پوسيدگى‌ تعليمات‌ حيات‌بخش‌ اسلام‌ ، هم‌ از درون‌ و هم‌ از بيرون‌ مى‌شد .

اينجا بود كه‌ امام‌ ( ع‌ ) دشوارى‌ فراوان‌ در پيش‌ و مسؤوليت‌ عظيم‌ بر دوش‌ داشت‌ . پيشواى‌ ششم‌ در گير و دار چنين‌ بحرانى‌ مى‌بايست‌ از يك‌ سو به‌ فكر نجات‌ افكار توده‌ مسلمان‌ از الحاد و بى‌دينى‌ و كفر و نيز مانع‌ انحراف‌ اصول‌ و معارف‌ اسلامى‌ از مسير راستين‌ باشد ، و از توجيهات‌ غلط و وارونه‌ دستورات‌ دين‌ به‌ وسيله‌ خلفاى‌ وقت‌ جلوگيرى‌ كند .

علاوه‌ بر اين‌ ، با نقشه‌اى‌ دقيق‌ و ماهرانه‌ ، شيعه‌ را از اضمحلال‌ و نابودى‌ برهاند ، شيعه‌اى‌ كه‌ در خفقان‌ و شكنجه‌ حكومت‌ پيشين‌ ، آخرين‌ رمقها را مى‌گذراند ، و آخرين‌ نفرات‌ خويش‌ را قربانى‌ مى‌داد ، و رجال‌ و مردان‌ با ارزش‌ شيعه‌ يا مخفى‌ بودند ، و يا در كر و فر و زرق‌ و برق‌ حكومت‌ غاصب‌ ستمگر ذوب‌ شده‌ بودند ، و جرأت‌ ابراز شخصيت‌ نداشتند ، حكومت‌ جديد هم‌ در كشتار و بى‌عدالتى‌ دست‌ كمى‌ از آنها نداشت‌ و وضع‌ به‌ حدى‌ خفقان‌آور و ناگوار و خطرناك‌ بود كه‌ همگى‌ ياران‌ امام‌ ( ع‌ ) را در معرض‌ خطر مرگ‌ قرار مى‌داد ، چنانكه‌ زبده‌هايشان‌ جزو ليست‌ سياه‌ مرگ‌ بودند .

"جابر جعفى‌" يكى‌ از ياران‌ ويژه‌ امام‌ است‌ كه‌ از طرف‌ آن‌ حضرت‌ براى‌ انجام‌ دادن‌ امرى‌ به‌ سوى‌ كوفه‌ مى‌رفت‌ . در بين‌ راه‌ قاصد تيز پاى‌ امام‌ به‌ او رسيد و گفت‌ : امام‌ ( ع‌ ) مى‌گويد : خودت‌ را به‌ ديوانگى‌ بزن‌ ، همين‌ دستور او را از مرگ‌ نجات‌ داد و حاكم‌ كوفه‌ كه‌ فرمان‌ محرمانه‌ ترور را از طرف‌ خليفه‌ داشت‌ از قتلش‌ به‌ خاطر ديوانگى‌ منصرف‌ شد .

جابر جعفى‌ كه‌ از اصحاب‌ سر امام‌ باقر ( ع‌ ) نيز مى‌باشد مى‌گويد : امام‌ باقر ( ع‌ ) هفتاد هزار بيت‌ حديث‌ به‌ من‌ آموخت‌ كه‌ به‌ كسى‌ نگفتم‌ و نخواهم‌ گفت‌ ...
او روزى‌ به‌ حضرت‌ عرض‌ كرد مطالبى‌ از اسرار به‌ من‌ گفته‌اى‌ كه‌ سينه‌ام‌ تاب‌ تحمل‌ آن‌ را ندارد و محرمى‌ ندارم‌ تا به‌ او بگويم‌ و نزديك‌ است‌ ديوانه‌ شوم‌ .
امام‌ فرمود : به‌ كوه‌ و صحرا برو و چاهى‌ بكن‌ و سر در دهانه‌ چاه‌ بگذار و در خلوت‌ چاه‌ بگو : حدثنى‌ محمد بن‌ على‌ بكذا وكذا ... ، ( يعنى‌ امام‌ باقر ( ع‌ ) به‌ من‌ فلان‌ مطلب‌ را گفت‌ ، يا روايت‌ كرد ) .

آرى‌ ، شيعه‌ مى‌رفت‌ كه‌ نابود شود ، يعنى‌ اسلام‌ راستين‌ به‌ رنگ‌ خلفا درآيد ، و به‌ صورت‌ اسلام‌ بنى‌ اميه‌اى‌ يا بنى‌ عباسى‌ خودنمايى‌ كند .
در چنين‌ شرايط دشوارى‌ ، امام‌ دامن‌ همت‌ به‌ كمر زد و به‌ احيا و بازسازى‌ معارف‌ اسلامى‌ پرداخت‌ و مكتب‌ علمى‌ عظيمى‌ به‌ وجود آورد كه‌ محصول‌ و بازده‌ آن‌ ، چهار هزار شاگرد متخصص‌ ( همانند هشام‌ ، محمد بن‌ مسلم‌ و ... ) در رشته‌هاى‌ گوناگون‌ علوم‌ بودند ، و اينان‌ در سراسر كشور پهناور اسلامى‌ آن‌ روز پخش‌ شدند .
هر يك‌ از اينان‌ از طرفى‌ خود ، بازگوكننده‌ منطق‌ امام‌ كه‌ همان‌ منطق‌ اسلام‌ است‌ و پاسدار ميراث‌ دينى‌ و علمى‌ و نگهدارنده‌ تشيع‌ راستين‌ بودند ، و از طرف‌ ديگر مدافع‌ و مانع‌ نفوذ افكار ضد اسلامى‌ و ويرانگر در ميان‌ مسلمانان‌ نيز بودند .

تأسيس‌ چنين‌ مكتب‌ فكرى‌ و اين‌ سان‌ نوسازى‌ و احياگرى‌ تعليمات‌ اسلامى‌ ، سبب‌ شد كه‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) به‌ عنوان‌ رئيس‌ مذهب‌ جعفرى‌ ( تشيع‌ ) مشهور گردد .
ليكن‌ طولى‌ نكشيد كه‌ بنى‌ عباس‌ پس‌ از تحكيم‌ پايه‌هاى‌ حكومت‌ و نفوذ خود ، همان‌ شيوه‌ ستم‌ و فشار بنى‌ اميه‌ را پيش‌ گرفتند و حتى‌ از آنان‌ هم‌ گوى‌ سبقت‌ را ربودند. .

امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) كه‌ همواره‌ مبارزى‌ نستوه‌ و خستگى‌ناپذير و انقلابيى‌ بنيادى‌ در ميدان‌ فكر و عمل‌ بوده‌ ، كارى‌ كه‌ امام‌ حسين‌ ( ع‌ ) به‌ صورت‌ قيام‌ خونين‌ انجام‌ داد ، وى‌ قيام‌ خود را در لباس‌ تدريس‌ و تأسيس‌ مكتب‌ و انسان‌ سازى‌ انجام‌ داد و جهادى‌ راستين‌ كرد .
اختلافات‌ سياسى‌ بين‌ امويان‌ و عباسيان‌ و تقسيم‌ شدن‌ اسلام‌ به‌ فرقه‌هاى‌ مختلف‌و ظ‌هور عقايد مادى‌ و نفوذ فلسفه‌ يونان‌ در كشورهاى‌ اسلامى‌ ، موجب‌ پيدايش‌ يك‌ نهضت‌ علمى‌ گرديد . نهضتى‌ كه‌ پايه‌هاى‌ آن‌ بر حقايق‌ مسلم‌ استوار بود . چنين‌ نهضتى‌ لازم‌ بود ، تا هم‌ حقايق‌ دينى‌ را از ميان‌ خرافات‌ و موهومات‌ و احاديث‌ جعلى‌ بيرون‌ كشد و هم‌ در برابر زنديقها و ماديها با نيروى‌ منطق‌ و قدرت‌ استدلال‌ مقاومت‌ كند و آراى‌ سست‌ آنها را محكوم‌ سازد . گفتگوهاى‌ علمى‌ و مناظ‌رات‌ آن‌ حضرت‌ با افراد دهرى‌ و مادى‌ مانند "ابن‌ ابى‌ العوجاء" و "ابو شاكر ديصانى‌" و حتى‌ "ابن‌ مقفع‌" معروف‌ است‌ .

به‌ وجود آمدن‌ چنين‌ نهضت‌ علمى‌ در محيط آشفته‌ و تاريك‌ آن‌ عصر ،

كار هر كسى‌ نبود ، فقط كسى‌ شايسته‌ اين‌ مقام‌ بزرگ‌ بود كه‌ مأموريت‌

الهى‌ داشته‌ باشد و از جانب‌ خداوند پشتيبانى‌ شود ، تا بتواند به‌ نيروى‌

الهام‌ و پاكى‌ نفس‌ و تقوا وجود خود را به‌ مبدأ غيب‌ ارتباط دهد ، حقايق‌

علمى‌ را از درياى‌ بيكران‌ علم‌ الهى‌ به‌ دست‌ آورد ، و در دسترس‌ استفاده‌

گوهرشناسان‌ حقيقت‌ قرار دهد .

تنها وجود گرامى‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مى‌توانست‌ چنين‌ مقامى‌ داشته‌ باشد ،

تنها امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) بود كه‌ با كناره‌گيرى‌ از سياست‌ و جنجالهاى‌ سياسى

‌ از آغاز امامت‌ در نشر معارف‌ اسلام‌ و گسترش‌ قوانين‌ و احاديث‌ راستين

‌ دين‌ مبين‌ و تبليغ‌ احكام‌ و تعليم‌ و تربيت‌ مسلمانان‌ كمر همت‌ بر ميان‌ بست‌ .
زمان‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) در حقيقت‌ عصر طلايى‌ دانش‌ و ترويج‌ احكام‌ و

تربيت‌ شاگردانى‌ بود كه‌ هر يك‌ مشعل‌ نورانى‌ علم‌ را به‌ گوشه‌ و كنار بردند و در "خودشناسى‌" و "خداشناسى‌" مانند استاد بزرگ‌ و امام‌ بزرگوار خود

در هدايت‌ مردم‌ كوشيدند .

در همين‌ دوران‌ درخشان‌ - در برابر فلسفه‌ يونان‌ - كلام‌ و حكمت‌ اسلامى‌

رشد كرد و فلاسفه‌ و حكماى‌ بزرگى‌ در اسلام‌ پرورش‌ يافتند . همزمان‌

با نهضت‌ علمى‌ و پيشرفت‌ دانش‌ بوسيله‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) در مدينه‌ ،

منصور خليفه‌ عباسى‌ كه‌ از راه‌ كينه‌ و حسد ، به‌ فكر ايجاد مكتب‌ ديگرى‌

افتاد كه‌ هم‌ بتواند در برابر مكتب‌ جعفرى‌ استقلال‌ علمى‌ داشته‌ باشد و

هم‌ مردم‌ را سرگرم‌ نمايد و از خوشه‌چينى‌ از محضر امام‌ ( ع‌ ) بازدارد .

بدين‌ جهت‌ منصور مدرسه‌اى‌ در محله‌ "كرخ‌" بغداد تأسيس‌ نمود .

منصور در اين‌ مدرسه‌ از وجود ابو حنيفه‌ در مسائل‌ فقهى‌ استفاده‌ نمود

و كتب‌ علمى‌ و فلسفى‌ را هم‌ دستور داد از هند و يونان‌ آوردند و ترجمه‌

نمودند ، و نيز مالك‌ را - كه‌ رئيس‌ فرقه‌ مالكى‌ است‌ - بر مسند فقه‌ نشاند ،

ولى‌ اين‌ مكتبها نتوانستند وظ‌يفه‌ ارشاد خود را چنانكه‌ بايد انجام‌ دهند .

امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) مسائل‌ فقهى‌ و علمى‌ و كلامى‌ را كه‌ پراكنده‌ بود ،

به‌ صورت‌ منظم‌ درآورد ، و در هر رشته‌ از علوم‌ و فنون‌ شاگردان‌

زيادى‌ تربيت‌ فرمود كه‌ باعث‌ گسترش‌ معارف‌ اسلامى‌ در جهان‌ گرديد .

دانش‌گسترى‌ امام‌ ( ع‌ ) در رشته‌هاى‌ مختلف‌ فقه‌ ، فلسفه‌ و كلام‌ ،

علوم‌ طبيعى‌ و ... آغاز شد . فقه‌ جعفرى‌ همان‌ فقه‌ محمدى‌ يا دستورهاى

‌ دينى‌ است‌ كه‌ از سوى‌ خدا به‌ پيغمبر بزرگوارش‌ از طريق‌ قرآن‌ و وحى‌ رسيده‌ است‌ .

بر خلاف‌ ساير فرقه‌ها كه‌ بر مبناى‌ عقيده‌ و رأى‌ و نظر خود مطالبى‌ را كم‌ يا
زياد مى‌كردند ، فقه‌ جعفرى‌ توضيح‌ و بيان‌ همان‌ اصول‌ و فروعى‌

بود كه‌ در مكتب‌ اسلام‌ از آغاز مطرح‌ بوده‌ است‌ . ابو حنيفه‌ رئيس‌

فرقه‌ حنفى‌ درباره‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) گفت‌ : من‌ فقيه‌تر از جعفرالصادق‌

كسى‌ را نديده‌ام‌ و نمى‌شناسم‌ . فتواى‌ بزرگترين‌ فقيه‌ جهان‌ تسنن‌ شيخ‌

محمد شلتوت‌ رئيس‌ دانشگاه‌ الازهر مصر كه‌ با كمال‌ صراحت‌ عمل‌ به‌

فقه‌ جعفرى‌ را مانند مذاهب‌ ديگر اهل‌ سنت‌ جايز دانست‌ - در روزگار

ما - خود اعترافى‌ است‌ بر استوارى‌ فقه‌ جعفرى‌ و حتى‌ برترى‌ آن‌ بر

مذاهب‌ ديگر . و اينها نتيجه‌ كار و عمل‌ آن‌ روز امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) است‌ .

در رشته‌ فلسفه‌ و حكمت‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) هميشه‌ با اصحاب‌ و

حتى‌ كسانى‌ كه‌ از دين‌ و اعتقاد به‌ خدا دور بودند مناظ‌راتى‌ داشته‌ است‌ .

نمونه‌اى‌ از بيانات‌ امام‌ ( ع‌ ) كه‌ در اثبات‌ وجود خداوند حكيم‌ است‌ ،

به‌ يكى‌ از شاگردان‌ واصحاب‌ خود به‌ نام‌ "مفضل‌ بن‌ عمر" فرمود كه‌

در كتابى‌ به‌ نام‌ "توحيد مفضل‌" هم‌ اكنون‌ در دست‌ است‌ . مناظ‌رات‌

امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) با طبيب‌ هندى‌ كه‌ موضوع‌ كتاب‌ "اهليلجه‌" است‌

نيز نكات‌ حكمت‌آموز بسيارى‌ دارد كه‌ گوشه‌اى‌ از درياى‌ بيكران‌

علم‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) است‌ . براى‌ شناسايى‌ استاد

كلمات‌ و آثار و احاديث‌ زيادى‌ از حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) نقل‌ شده‌ است‌

اما شاگردان‌ آن‌ حضرت‌ هم‌ بيش‌ از چهار هزار بوده‌اند ،

يكى‌ از آنها "جابر بن‌ حيان‌" است‌ .

جابر از مردم‌ خراسان‌ بود . پدرش‌ در طوس‌ به‌ داروفروشى‌ مشغول‌ بود

كه‌ به‌ وسيله‌ طرفداران‌ بنى‌ اميه‌ به‌ قتل‌ رسيد .

جابر بن‌ حيان‌ پس‌ از قتل‌ پدرش‌ به‌ مدينه‌ آمد . ابتدا در نزد امام‌

محمد باقر ( ع‌ ) و سپس‌ در نزد امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) شاگردى‌ كرد .

جابر يكى‌ از افراد عجيب‌ روزگار و از نوابغ‌ بزرگ‌ جهان‌ اسلام‌ است‌ .

در تمام‌ علوم‌ و فنون‌ مخصوصا در علم‌ شيمى‌ تأليفات‌ زيادى‌ دارد ،

. از اكتشافات‌ او اسيد ازتيك‌

تيزآب‌ و تيزاب‌ سلطانى‌ و الكل‌ است‌ .

وى‌ چند فلز و شبه‌ فلز را در زمان‌ خود كشف‌ كرد .

در دوران‌ "رنسانس‌ اروپا" در حدود 30. رساله‌ از جابر به

‌ زبان‌ آلمانى‌ چاپ‌ و ترجمه‌ شده‌ كه‌ در كتابخانه‌هاى‌ برلين‌ و پاريس‌ ضبط است‌ .

حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) بر اثر توطئه‌هاى‌ منصور عباسى‌ در سال‌ 148 هجرى

‌ مسموم‌ و در قبرستان‌ بقيع‌ در مدينه‌ مدفون‌ شد . عمر شريفش‌ در اين‌ هنگام

‌ 65 سال‌ بود . از جهت‌ اينكه‌ عمر بيشترى‌ نصيب‌ ايشان‌ شده‌ است‌

به‌ "شيخ‌ الائمه‌" موسوم‌ است‌ .
حضرت‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) هفت‌ پسر و سه‌ دختر داشت‌ .

پس‌ از حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مقام‌ امامت‌ بنا به‌ امر خدا به‌

امام‌ موسى‌ كاظ‌م‌ ( ع‌ ) منتقل‌ گرديد .
ديگر از فرزندان‌ آن‌ حضرت‌ اسمعيل‌ است‌ كه‌ بزرگترين‌ فرزند

امام‌ بوده‌ و پيش‌ از وفات‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) از دنيا رفته‌ است‌

. طايفه‌ اسماعيليه‌ به‌ امامت‌ وى‌ قائلند .
حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مانند پدران‌ بزرگوار خود در كليه‌ صفات‌ نيكو

و سجاياى‌ اخلاقى‌ سرآمد روزگار بود . حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) داراى‌

قلبى‌ روشن‌ به‌ نور الهى‌ و در احسان‌ و انفاق‌ به‌ نيازمندان‌ مانند

اجداد خود بود . داراى‌ حكمت‌ و علم‌ وسيع‌ و نفوذ كلام‌ و قدرت‌ بيان‌ بود .

با كمال‌ تواضع‌ و در عين‌ حال‌ با نهايت‌ مناعت‌ طبع‌ كارهاى‌ خود ر
ا

شخصا انجام‌ مى‌داد ، و در برابر آفتاب‌ سوزان‌ حجاز بيل‌ به‌ دست‌ گرفته‌ ،

در مزرعه‌ خود كشاورزى‌ مى‌كرد و مى‌فرمود : اگر در اين‌ حال‌ پروردگار

خود را ملاقات‌ كنم‌ خوشوقت‌ خواهم‌ بود ، زيرا به‌ كد يمين‌ و عرق‌ جبين‌

آذوقه‌ و معيشت‌ خود و خانواده‌ام‌ را تأمين‌ مى‌نمايم‌ .

ابن‌ خلكان‌ مى‌نويسد : امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) يكى‌ از ائمه‌ دوازده‌گانه‌ مذهب‌

اماميه‌ و از سادات‌ اهل‌ بيت‌ رسالت‌ است‌ . از اين‌ جهت‌ به‌ وى‌ صادق‌

مى‌گفتند كه‌ هر چه‌ مى‌گفت‌ راست‌ و درست‌ بود و فضيلت‌ او مشهورتر

از آن‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود . مالك‌ مى‌گويد : با حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) سفرى

‌ به‌ حج‌ رفتم‌ ، چون‌ شترش‌ به‌ محل‌ احرام‌ رسيد ، امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) حالش

‌ تغيير كرد ، نزديك‌ بود از مركب‌ بيفتد و هر چه‌ مى‌خواست‌ لبيك‌ بگويد

، صدا در گلويش‌ گير مى‌كرد . به‌ او گفتم‌ : اى‌ پسر پيغمبر ، ناچار بايد

بگويى‌ لبيك‌ ، در جوابم‌ فرمود : چگونه‌ جسارت‌ كنم‌ و بگويم‌ لبيك‌ ،

مى‌ترسم‌ خداوند در جوابم‌ بگويد : لا لبيك‌ ولا سعديك‌ .

بر گرفته ازسایت اوینی


/**/



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 22 بهمن1390

 

 

شرح حال ابوذرغفاری

                                  

                                   شرح حال ابوذر غفارى


 اَبُوذَر رضى اللّه عنه است ، اسم آن جناب جُندب بن جُناده

( از قبيله بـَنـى غـِفار است و آن جناب يكى از اركان اربعه و سوم

كس و به قولى چهارم يا پنجم كـس اسـت كـه اسـلام آورد( و بعد از

مسلمانى به اراضى خود شد و در جنگ بـَدْر و اُحـُد و خـَنـْدق حـاضـر

 نـبـود آنـگـاه بـه خـدمـت حـضـرت رسـول خـداى صـلى اللّه عـليـه و آله

و سـلّم شـتـافت و ملازمت خدمت داشت و مكانت او در نزد رسول خداى

 صلى اللّه عليه و آله و سلّم زياده از آن است كه ذكر شود و حضرت در

 حق او فـراوان فـرمـايـش كرده و او را صِدّيقُ امّت  و شبيه عيسى بن

مريم در زهـد گـرفـتـه .


عـلامـه مـجـلسى در (عين الحياة ) فرموده كه آنچه از اخبار خاصّه و

عامّه مستفاد مى شود آن اسـت كـه بـعـد از رتـبـه مـعـصومين عليهماالسّلام

 در ميان صحابه كسى به جلالت قدر و رفـعـت شـاءن سـلمـان فـارسـى

 و ابـوذر و مـقداد نبود و از بعضى اخبار ظاهر مى شود كه سلمان بر

 او ترجيح دارد و او بر مقداد


و فـرمـوده از حـضـرت امـام مـوسـى كاظم عليه السّلام مروى است كه

 در روز قيامت منادى از جـانـب ربـّالعـزّة نـدا كند كه كجايند حوارى و

 مخلصان محمّد بن عبداللّه كه بر طريقه آن حـضـرت مـسـتـقـيـم بـودنـد

 و پـيمان آن حضرت را نشكستند؟ پس برخيزد سلمان و ابوذر و مـقـداد.

 و مـروى اسـت از حـضـرت صـادق عليه السّلام كه حضرت پيغمبر

 صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمـود كـه خـدا مـرا امر كرده است به

 دوستى چهار كس از صحابه ، گفتند: يا رسول اللّه كيستند آن جماعت ؟

 فرمود كه علىّ بن ابى طالب و مقداد و سـلمـان و ابوذر و به اسانيد بسيار

 در كتب سنى و شيعه مروى است كه حـضـرت رسـول ص

فرمود كه آسمان سايه نكرده بر كسى و زمين برنداشته كسى را كه

راستگوتر از ابوذر باشد.
و ابـن عـبـدالبـرّ كـه از اعاظم علماى اهل سنت است در كتاب (استيعاب )

از حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم روايـت كـرده است كه

 فرمود: ابوذر در ميان امّت من به زهد عيسى بن مريم است .

و به روايت ديگر شبيه عيسى بن مريم است در زهد

 و ايضاً روايت نموده است ك حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمودند

 كه ابوذر علمى چند ضـبـط كـرد كـه مـردمـان از حـمـل آن عـاجـز بودند

و گرهى بر آن زد كه هيچ از آن بيرون نيامد.

 
ابن بابويه رحمه اللّه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت

كرده است كه روزى ابـوذر رحـمـه اللّه بر حضرت رسالت پناه

 صلى اللّه عليه و آله و سلّم گذشت ، جبرئيل به صورت دحيه كلبى

 در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخنى در ميان داشت ،

 ابـوذر گـمـان كـرد كـه دحـيـه كـلبـى اسـت و بـا حـضـرت حـرف

نـهانى دارد بگذشت ، جبرئيل گفت : يا رسول اللّه ! اينك ابوذر بر ما

 گذشت و سلام نكرد اگر سلام مى كرد ما او را جـواب سـلام مـى گـفـتـيـم

بـه درسـتـى كـه او را دعـائى هـسـت كـه در مـيـان اهـل آسـمـانـهـا مـعـروف

 اسـت ، چـون مـن عـروج كـنـم از وى سـؤ ال كـن . چـون جـبـرئيـل

 برفت ابوذر بيامد، حضرت فرمود كه اى ابوذر! چرا بر ما سلام نكردى ؟

 ابوذر گفت : چنين يافتم كه دحيه كلبى در حضرتت بود و براى امرى او

 را به خـلوت طـلبـيـده اى نـخـواسـتـم كـلام شـمـا را قـطـع كـنـم ؛

حـضـرت فـرمـود كـه جبرئيل بود و چنين گفت ، ابوذر بسيار نادم شد،

 حضرت فرمود: چه دعا است كه خدا را به آن مى خوانى كه جبرئيل

 خبر داد كه در آسمانها معروف است ؟ گفت اين دعا را مى خوانم :


اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ الايمانَ بِكَ وَالتَّصْديقَ بِنَبِيِّكَ وَالْعافِيَةَ مِنْ جَميعِ الْبَلاءِ

 وَالشُّكْرَ عَلى الْعافيَةِ وَالْغِنى عَنْ شِرار النّاسِ
از حـضـرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقول است كه ابوذر از خوف

 الهى چندان گريست كـه چـشـم او آزرده شـد، بـه او گـفتند كه دعا كن

 كه خدا چشم تو را شفا بخشد. گفت : مرا چـنـدان غـم آن نـيـسـت .

گفتند چه غم است كه ترا از چشم خود بى خبر كرده ؟ گفت : دو چيز

عظيم كه در پيش دارم كه بهشت و دوزخ است


ابـن بـابـويـه از عـبـداللّه بـن عـبـّاس روايـت كـرده كـه روزى رسـول

 خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در مسجد قُبا نشسته بود و جمعى از

 صحابه در خـدمـت او بـودنـد فـرمـود: اوّل كـسـى كـه از ايـن در درآيـد

در ايـن سـاعـت ، شـخـصـى از اهـل بـهـشـت بـاشـد! چـون صـحـابـه اين

را شنيدند جمعى برخاستند كه شايد مبادرت به دخـول نـمـايـنـد؛

پس فرمود: جماعتى الحال داخل شوند كه هر يك بر ديگرى سبقت گيرند

 هـركـه در مـيـان ايـشـان مـرا بـشـارت دهـد بـه بـيـرون رفـتـن آذرمـاه ،

او از اهل بهشت است ؛ پس ابوذر با آن جماعت داخل شد، حضرت به

ايشان فرمود: ما در كدام ماهيم از مـاهـهـاى رومـى ؟ ابـوذر گـفـت كـه

 آذر بـه در رفـت يـا رسـول اللّه . حـضـرت فرمود كه من مى دانستم

 وليكن مى خواستم كه صحابه بدانند كه تو از اهل بهشتى و چگونه

چنين نباشى و حال آنكه ترا بعد از من از حرم من به سبب محبّت اهـل

 بـيت من و دوستى ايشان بيرون خواهند كرد، پس تنها در غربت زندگانى

 خواهى كرد و تـنـهـا خـواهـى مـرد، و جـمـعـى از اهـل عـراق سعادت

تجهيز و دفن تو خواهند يافت آن جماعت رفيقان من خواهند بود در بهشتى

كه خدا پرهيزكاران را وعده فرموده .

 
ارباب سِيَر معتمده نقل كرده اند كه حاصلش اين است كه ابوذر در زمان

 عُمَر به ولايت شام رفـت و در آنـجـا بـود تـا زمـان خلافت عثمان و بنابر

 آنكه مُعاوية بن ابى سفيان از جانب عـثـمـان والى آن ولايـت بـود و بـه

 تـجـملات دنيا و تشييد مبانى و عمارات عُليا مشعوف و مـايـل بـود زبـان

 به توبيخ و سرزنش او گشاده و مردم را به ولايت خليفه بحق حضرت

 امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام تـرغـيـب مـى نـمـود و مـنـاقـب آن حـضـرت

 را بـر اهـل شـام مـى شـمـرد بـه نـحـوى كـه بـسـيـارى از ايـشـان را بـه

 تـشـيـّع مـايـل گـردانـيـد و چـنـيـن مـشـهـور اسـت كـه شـيـعـيـانـى كـه در

 شـام و (جـَبـَل عـامـل )انـد بـه بـركـت ابـوذر اسـت . مـُعـاويـه حـقـيـقـت

حـال را بـه عـثمان نوشت و اعلام نمود كه اگر چند روز ديگر در اين ولايت

 بماند مردم اين ولايـت را از تـو مـنـحـرف مـى گـردانـد. عـثـمان در جواب

او نوشت كه چون نامه من به تو برسد البتّه بايد كه ابوذر را بر مركبى درشت

 رَوْ نشانى و دليلى عنيف با او فرستى كه آن مركب را شب و روز براند تا

خواب بر او غالب شود و ذكر من و ذكر تو از خاطر او فـرامـوش شود. چون

 آن نامه به معاويه رسيد ابوذر را بخواند و او را بر كوهان شترى درشت

 رَوْ و برهنه بنشاند و مرد درشت عنيف را با او همراه كرد. ابوذر

 رحمه اللّه مردى دراز بـالا و لاغـر بود و آن وقت شيب و پيرى اثرى

 تمام بر او كرده بود و موى سر و روى او سـفـيـد گشته ضعيف و نحيف شده

. (دليل ) شتر را به عنف مى راند و شتر جهاز نداشت از غايت سختى و

 ناخوشى كه آن شتر مى رفت رانهاى ابوذر مجروح گشت و گوشت آن

بيفتاد و كـوفـتـه و رنـجـور بـه مـديـنـه داخـل شـد و بـا عـثـمـان مـلاقـات

نـمـوده آنـجـا نـيز بر اعمال و اقوال عثمان اعتراض مى كرد و هرگاه او

 را مى ديد اين آيه را مى خواند:


(يـَوْمَ يـُحـْمـى عـَلَيـْهـا فـى نـار جـَهـَنَّمَ فـَتـُكـْوى بـِهـا جـِبـاهـُهـُمْ

 وَجـُنـُوبـُهـُمـْ وَظُهُورُهُمْ


و غرضش تعريض بر عثمان بود الى غير ذلك


بـالجـمـله ؛ عـثـمان تاب امر به معروف و نهى از منكر ابوذر نياورد

 و حكم به خروج او و اهـل و عـيال او را از مدينه به رَبَذَه ـ كه بهترين

 مواضع نزد او بود ـ نمود و به اين اكتفا نكرده او را از فتوى دادن

مسلمانان منع نمود و به اين نيز اكتفا ننموده در حين خروج ابوذر،

حـكـم نـمـود كـه هـيـچ كـس بـر تـشـيـيـع او اقدام ننمايد. اميرالمؤ منين

عليه السّلام و حسنين عليهماالسّلام و عقيل و عمّار ياسر و بعضى ديگر

 به مشايعت او بيرون رفتند و مروان بن الحـكـم در راه ايـشـان را پـيـش

 آمـده گـفـت : چرا از شما حركتى صادر گردد كه خلاف حكم خـليـفـه

عثمان باشد؟ و ميان اميرالمؤ منين عليه السّلام و مروان گفتگويى شد

 حضرت امير عـليـه السـّلام تـازيـانـه در ميان دو گوش اشتر مروان زد،

مروان نزد عثمان رفته شكايت كـرد. چـون حـضـرت امير عليه السّلام و

عثمان با هم ملاقات كردند عثمان به حضرت امير عليه السّلام ، گفت كه

مروان از تو شكوه دارد كه تازيانه در ميان دو گوش اشتر او زده اى ؟

آن حـضـرت جـواب دادنـد كـه ايـنـك شـتر من بر دَر سراى ايستاده است

حكم بفرماى تا مروان بيرون رود و تازيانه در ميان دو گوش او زند


بـالجـمـله ؛ ابـوذر در رَبـَذَه شـد و ابتلاى او به جائى رسيد كه فرزندش

 (ذَرّ) وفات يـافـت و او را گـوسـفـنـدى چـنـد بـود كـه مـعـاش خـود و

عـيال به آنها مى گذرانيد آفتى در ميان آنها به هم رسيد و همگى تلف شدند

و زوجه اش نـيـز در رَبـَذَه وفـات يـافـت . هـمـيـن ابـوذر مانده بود و

 دخترى كه نزد وى مى بود، دختر ابـوذر گـفـت كـه سـه روز بـر مـن

و پدرم گذشت كه هيچ به دست ما نيامد كه بخوريم و گـرسـنـگـى بـر

مـا غـلبـه كـرد پـدر بـه مـن گـفـت كه اى فرزند، بيا به اين صحراى

ريـگـسـتـان رويم شايد گياهى به دست آوريم و بخوريم ؛ چون به

صحرا رفتيم چيزى بـه دسـت نيامد؛ پدرم ريگى جمع نمود و سر بر

 آن گذاشت نظر كردم چشمهاى او را ديدم مى گردد و به حال احتضار

 افتاده ، گريستم و گفتم : اى پدر من ! با تو چه كنم در اين بـيـابـان

بـا تـنـهـائى و غـربـت ؟ گـفـت : اى دخـتـر! مـتـرس كـه چـون مـن

بـميرم جمعى از اهـل عـراق بـيـايـنـد و مـتـوجـّه امـور مـن شـونـد و

بـه درسـتـى كـه حـبـيـب مـن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم

مرا در غزوه تَبوك چنين خبر داده ؛ اى دختر چون من بـه عـالم بـقـاء

 رحـلت كـنـم عبا را بر روى من بكش و بر سر راه عراق بنشين چون

 قافله پـيـدا شـود نـزديـك بـرو و بـگـو ابـوذر كـه از صـحـابـه حـضـرت

 رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت وفـات يـافـتـه . دخـتـر گـفـت

 كـه در ايـن حـال جمعى از اهل رَبَذَه به عيادت او آمدند و گفتند: اى ابوذر!

چه آزار دارى و از چه شكايت دارى ؟ گفت : از گناهان خود. گفتند: چه

چيز خواهش دارى ؟ گفت : رحمت پروردگار خود مى خـواهـم . گفتند:

 آيا طبيبى مى خواهى كه براى تو بياوريم ؟ گفت : طبيب مرا بيمار كرده ،

 طـبـيـب خـداونـد عـالميان است درد و دوا از اوست ! دختر گفت كه چون

 نظر وى بر ملك الموت افتاد گفت : مرحبا به دوستى كه در هنگامى آمده

 است كه نهايت احتياج به او دارم و رستگار مـبـاد كـسـى كـه از ديـدار

تو نادم و پشيمان گردد، خداوندا! مرا زود به جوار رحمت خويش برسان

 به حق تو سوگند كه مى دانى كه هميشه خواهان لقاى تو بوده ام و هرگز

 كارِهْ مـرگ نـبـوده ام . دخـتـر گـفـت كـه چـون بـه عـالم قـدس ارتحال نمود

 عبا را بر سر او كشيدم و بر سر راه قافله عراق نشستم ، جمعى پيدا شدند

بـه ايـشـان گـفـتـم كـه اى گـروه مـسـلمـانـان ! ابـوذر مـصـاحـب حـضـرت

 رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم وفات يافته ؛ ايشان فرود آمدند و

بگريستند و او را غـسـل دادنـد و كـفـن كـردنـد و بـر او نماز گزارده و

دفن كردند و مالك اشتر در ميان ايشان بود.

مـروى اسـت كـه مـالك گفت من او را در حلّه اى كفن كردم كه با

 خود داشتم و قيمت آن حلّه چهار هـزار درهـم بـود و ابـن عـَبـْدالبـرّ

ذكـر كـرده است كه وفات ابوذر در سـال سـى و يـكـم يـا سـى و دوم

 هـجـرت بـود و عـبـداللّه بـن مـسعود بر او نماز گزاشت



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در چهارشنبه 19 بهمن1390

 

 

زندگینامه حاج اخوندملاعباس تربتی

                                    

                               

حاج اخوند ملاعباس تربتی وکتاب شرح کامل زندگی ایشان

 
ولادت


مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتی در سال 1288 قمری مصادف با

 1250 یا 1251 شمسی و در پانزده کیلومتری شرقی تربت حیدریه

، ده « کاریزک ناگهانی‏ها» متولد گردید و تا حدود چهل سالگی ساکن

 آن ده بود.


والدین

حاج آخوند ، فرزند مردی به نام «ملا حسینعلی» اهل «کاریزک » و

 زنی به نام «شیرین» از اهالی «قاین» بود.

اطلاعات چندانی از والدین حاج آخوند در دست نيست ؛

 اما نقل شده که حاج آخوند از از خوبی، دیانت، خانه داری،

 حلم و بردباری، کاردانی، تمیز کاری و دقت مادرش بسیار

تعریف می‏کرد ونمی‏شد نام مادرش را ببرد و اشک در چشمانش نیاید.

تحصیلات و ازدواج

در سن شش یا هفت سالگی، پدرش او را نخست به مکتب ده،

سپس برای تحصیل به شهر تربت فرستاد و نزد مرحوم

«حاج ملا عبدالحمید» مقدمات صرف و نحو عربی را به خوبی

و با دقت تمام فرا گرفت .


اغلب اوقات شب و روز ایشان به فراگرفتن درس و بحث و تکرار

 و عبادت و فراگرفتن مسائل دینی و خواندن کتب دینی در مواعظ و

 شرح حال انبیاء و اولیاء و عباد و زهاد می‏گذشت و همه اینها به

حکم طبیعت خودش و بدون اجبار دیگری بود.

پس از طی مقدمات، به تحصیل سطح فقه و اصول پرداخت و پس

 از مدتی به مشهد رفته، روزها را کار کرده و شبها درس می‏خواند .


بعد از اين مدت به ده خود بازگشته و به کمک پدر خود در کار زراعت

مشغول شد و در هنگام فراغت به گفتن مسائل دینی و موعظه کردن

مردم می ‏پرداخت ، در این مدت نیز با همسری اهل روستای

« مزدگرد» (در سه کیلومتری جنوب تربت) ازدواج کرد .


کار و تحصیل

پس از ازدواج و آسوده گردانیدن خیال پدر در کار زراعت، به منظور

 ادامه تحصیل ، هر پنج شنبه چند قرص نان خانگی تهیه کرده،و

همراه کتابهایش بعد از خواندن نماز ظهر و عصر پیاده به طرف

خانه عالمی که متن کتابهای فقه و اصول را درنزد او می‏خواند

به راه می افتاد .


شب جمعه و روز جمعه تا ظهر، از استاد به اندازه یک هفته از

 کتابهایی مانند « معالم» و « قوانین» در اصول و « شرح لمعه»

و « شرایع » در فقه درس می‏گرفت، و ظهر جمعه پس از ادای

 نماز به سوی ده باز می‏گشت، و از فردا ضمن اشتعال به کار

 زراعت به حاضر کردن درسها می ‏پرداخت تا پنج شنبه دیگر

که دوباره به محضر استاد برسد .

انتقال به شهر

در تمام این ایام، عبادات ، نماز شب و روزه‏ ها همچنان جریان

خودش را داشت، در کاریزک و در روستاهای دیگر نيز به کارهای

دینی ، مجالس و منابر مردم رسیدگی می کرد بی آنکه در برابر

 آنها چیزی قبول کند.


زمانی که مرحوم «حاج شیخ علی اکبر تربتی» که از شاگردهای

 مجتهد حوزه درس مرحوم «آخوند ملا محمد کاظم خراسانی»

 بود از نجف به تربت حیدریه بازگشت ، مرحوم ملا محمد کاظم

او را به عنوان «مجتهد جامع الشرایط» معرفی کرد.

حاج آخوند در درس « کفایة الصول» ایشان حاضر می ‏شد ،

مرحوم شیخ علی اکبر پس از آنکه با احوال حاج آخوند آشنا

می ‏شود ارادت زیادی درباره او پیدا می‏ کند و اصرار می‏ ورزد

 که زندگی خود را از ده به شهر تربت منتقل کند.


اما حاج آخوند برای رعایت حال پدرش عذر می‏ آورد. پس از

 آنکه پدرش فوت می‏کند مرحوم حاج شیخ علی اکبر مطلبی

 می‏گوید که در حاج آخوند خیلی مؤثر می‏شود :


ترویج دین بر شما واجب است و این کار در شهر بیشتر میسر است.

در این هنگام حاج آخوند تصمیم گرفت که به تربت منتقل شود

 و این در سال 1289 هجری شمسی واقع شد.

 
پس از انتقال به شهر، مرحوم شیخ علی اکبر به وی تکلیف کرد

 که به جای او در مسجد به نماز بایستد و امامت کند.


حاج آخوند با دلیل علمی امتناع کرد، ولی شیخ علی اکبر با جواب

علمی ایشان را قانع کرد که بر شما از لحاظ دینی واجب است که

 این کار را بکنید.
خود مرحوم حاج شیخ هم گاهی در هنگامی که حاج آخوند مشغول

نماز بود می‏ آمد و به وی اقتدا می‏کرد.

سفر کربلا

در سال 1287 شمسی، با کاروان ، پیاده به کربلا رفت و این

 سفر هفت ماه طول کشید. روزی که بازگشت، مرد و زن همگی

 جمع شدند، به طوری که در خانه جای نشستن نبود.

سفر دوم کربلا

مرحوم راشد نقل می‏ کند :
در سال 1298 هجری شمسی، با کاروان به همراه حاج آخوند

عازم کربلا شدیم که 5 ماه و 20 روز طول کشید. و گاهی پدرم

یکی از پیاده ها را بر آن سوار می‏کرد.

پدرم همان برنامه نمازهای پنجگانه را در اوقات سه گانه با

همان دقت و طمأنینه و منبرهای بعد از نماز (البته به طور مختصر)

 داشت.
از هر منزل که راه می ‏افتادیم، آخرین نفر بود که به راه می ‏افتاد

 تا مطمئن گردد که همه هستند، و با اینکه او قافله سالار نبود،

 تفقد حال همه را می‏کرد، چرا که این را وظیفه ی دینی و

اخلاقی خود می ‏دانست.

 
بسا می ‏شد کسانی از اهالی منزلهای میان راه، حالت نماز

خواندن او را می‏دیدند و سخنان ساده و بی ریا و مؤثرش

را می‏شنیدند و مجذوب او می‏شدند؛ و از این رو در بعضی

 از منازل بین راه کربلا نیز معتقدانی داشت.

حج

حاج آخوند در سال 1306 هجری شمسی عازم مکه معظمه شد؛

 با اینکه احتمال داشت به ایشان گذرنامه داده نشود با این حال

از اینکه به طور غیر قانونی برود امتناع ورزید و گفت: من چنین

 کاری نمی‏کنم. با آن که بی نهایت اشتیاق زیارت مکه را دارم ولی

بر خلاف معمول و قانون حاضر نیستم. ایشان در سایر کارها نیز

همین طور بود.

سراسر زندگی پر بار ایشان مملو است از فداکاریها ، پايبندی به

دستورات شرعی و رسيدگی به احوال مردم که بسیاری از آنها

به ما نرسيده است .


و سرانجام بعد از عمری خدمات شایسته و ماندگار ، به دیدار حق شتافت .

رحلت

مرحوم راشد نقل می کند :
پدرم در روز یکشنبه 24 مهرماه سال 1322 شمسی هجری

مطابق با 17 شوال سال 1362 قمری هجری در حدود دو ساعت

 از آفتاب گذشته از دنیا رفت .


نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود خواند و حالت احتضار

 بر او دست داد و پایش را به سوی قبله کردند و تا آخرین لحظه

هوشیار بود و آهسته کلماتی می‏ گفت، مثل این که متوجه جان دادن

 خودش بود و آخرین پرتو روح با کلمه لا اله الا الله از لبانش برخاست.


حدود دو سال قبل از فوت بیمار شدند و در این مدت گاهی در تربت

 و گاهی در مشهد بودند. حاج آخوند، در تربت حیدریه، در خانه

شخصی خود، همان اتاق و محلی که نماز شبهای بسیاری خوانده

 و «العفو» گفته بود و گریسته بود از دنیا رفت.


دفن

جنازه حاج آخوند، در مشهد مقدس در آخرین غرفه صحن نو حرم

 امام رضا علیه السلام (در آن زمان) در زاویه شمال غربی به

 خاک سپرده شد


«مرقد بنده صالح خدا عالم عامل مرحوم حاج شیخ عباس تربتی

 پسر مرحوم ملا حسینعلی کاریزکی که هفتاد و اند سال عمر خود

 را به درستی و پاکی و زهد و عبادت و ترویج دین و خدمت

به نوع گذرانید...»


و این شعر نیز نوشته شده بود:

 به تاریخش رقم زد، کلک سالک

به حق دست ارادت داد عباس


بعداً سنگ قبر ایشان توسط حکومت وقت خراب شد و بعد از

 انقلاب آستان قدس رضوی سنگ قبر جدیدی بر مزار حاج آخوند

 ملا عباس تربتی نصب کرد. اما عبارات روی این سنگ، عیناً

 همان عبارات حک شده بر روی نخستین سنگِ مزار آن مرحوم نیست.

برگرفته از تبیان

برای اطلاعات بیشتربه سایت حوزه علمیه خراسان مراجعه کنید



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 7 بهمن1390

 

:: ای نام توبهترین سرآغاز
:: دانلود پاورپونت عربی
:: دانلود کتابهای مذهبی -1
:: دانلود فلش
:: زندگینامه حضرت سلیمان
:: کرامات حسنعلی اصفهانی نخودکی
:: دقت دربیت المال دررفتارامام علی ع
:: نقش وبلاگ دریاددهی و یادگیری
:: سفارش پیامبردرمورد خوردن نمک
:: سلسله های پس از اسلام درایران
:: همسران پیامبر
:: مراحل غسل ترتیبی
:: جائزه دادن امام حسین ع به معلم
:: شهادت وهب بن عبدالله و زنش در روز عاشورا
:: عاقبت غیبت کنندگان وبدگویان دراخرت





مجیدعباسی: دبیر قران عربی پیامها
محل خدمت: مدرسه راهنمایی
شهید صباغ دولت آباد شهرستان زاوه
استان :خراسان رضوی .
سابقه خدمت :18 سال


هدف وبلاگ: استفاده دانش اموزانم
وهمه دانش اموزان ایران می باشد.
منتظرنظرات سازنده شما میباشم .
الهی :
به تودل بستم وغیر توکسی نیست مرا
جزتوای جان جهان دادرسی نیست مرا


:: :: قالب وبلاگ
:: استخاره
:: خبرگیری (آقای شایان)
:: اموزش 3(خانم زارع)
:: بداغ اباد نوشته معلم (آقای موسوی )
:: تدریس یادگیری ارزشیابی(آقای کاظمی)
:: پیامها عربی راهنمایی(خانم نژادحسن)
:: اموزشی راهنمایی ( آقای باقری)
:: ابتدایی اول دبستان (خانم مختاری)
:: اموزش قران ...دلفان( آقای عباسپور)
:: مجله المصباح (آقای علی ابادی )
:: گروه اموزشی قران (آقای علوی )
:: دینی وعربی شیروان (خانم صفدری )
:: نمونه سوال دینی ...( آقای دشتی)


اموزش الکترونيکي


:: بهمن 1392
:: مهر 1392
:: اسفند 1391
:: آذر 1391
:: آبان 1391
:: مهر 1391
:: شهریور 1391
:: مرداد 1391
:: تیر 1391
:: خرداد 1391
:: اردیبهشت 1391
:: فروردین 1391
:: ادامه ی آرشیو ماهانه

 صفحه نخست | ايميل ما | آرشيو مطالب | لينك آر اس اس | عناوين مطالب وبلاگ |پروفايل مدير وبلاگ |  طراح قالب

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by m-abbasi-m
Design By : wWw.Theme-Designer.Com