قالب وبلاگ

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

 
 

صفحه نخست

ايميل ما

آرشيو مطالب

لينك آر اس اس

عناوين مطالب وبلاگ

پروفايل مدير وبلاگ

طراح قالب

 

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشيو مطالب
::
پروفايل مدير وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوين مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::دانلودکتاب
::دانلود فلش
::دانلود سوال
::دانلودپاورپونت
::قران هفتم
::عربی هفتم
::پیامهای هفتم
::روش تدریس نوین
::آموزش قواعد قران
::اطلاعات دینی مذهبی
::زندگینامه بزرگان دینی
::داستانهای عبرت اموز
::زاوه شهر طلای سرخ


آیه قرآن تصادفی سوره قرآن
 


 





پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .اگر تبادل لينک مي کنيد وبلاگ من رابانام اموزش الکترونيکي قران عربي پيامها لينک کرده ودرقسمت نظرات خبرم کنيد تا وبلاگ شما لينک شود ، .


 

زندگینامه سلیمان نبی

                                    

حكومت سلیمان نبی

پس از داود علیه السلام سلطنت و حكومت به فرزندش سلیمان

منتقل شد و به لطف خداوند سلیمان بر سلطنتی استوار و مملكتی

پهناور و مقامی ارجمند دست یافت.

  خداوند دانش و اسرار بسیاری از علوم و فنون از جمله درك زبان

پرندگان و حشرات را در اختیار سلیمان قرار داد. خداوند نیروی باد

را در اختیار او گذاشت تا سلیمان در امور زراعت و حمل و نقل دریایی

و دیگر امور زندگی از آن استفاده كند...



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 27 مهر1392

 

 

مختصری اززندگی نامه شهید حسین فهمیده

           مختصری اززندگی نامه شهید حسین فهمیده                

هشتم آبان به عنوان «روز بسیج دانش‌آموزی» و همچنین روز ۱۳ آبان

به افتخار او به عنوان روز دانش‌آموز در ایران نامگذاری شد و سازمانی

به همین نام زیر نظر بسیج مستضعفین تشکیل‌شد. این سازمان

با همکاری وزارت آموزش و پرورش در بسیاری از مدارس اقدام به

تشکیل واحدهای مقاومت بسیج نموده...

 



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 7 آبان1391

 

 

زندگینامه امام جواد ع

                                

                       شهادت امام جوادع تسلیت باد

مـكشوف باد كه چون ماءمون حضرت جواد عليه السلام را بعد از فوت پدر

 بزرگوارش به بغداد طلبيد و دختر خود را تزويج آن حضرت نمود، آن جناب

 چندى كه در بغداد بود از سوء معاشرت مامون منزجر گرديد از مامون

رخصت طلبيد و متوجه حج بيت اللّه الحرام شـد و از آنـجـا به مدينه جد

 خود معاودت فرمود و در مدينه توقف فرمود و بود تا ماءمون وفـات كـرد و

 مـعـتـصـم بـرادر او غـصـب خـلافـت كـرد

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در چهارشنبه 26 مهر1391

 

 

زندگی نامه استاد صاحبکار
                            

    زندگی نامه استاد صاحبکار شاعری از: دولت اباد (شهرستان زاوه )

                               

 

ذبیح اللّه صاحبکار متخلّص به (سهی) فرزند ابراهیم در ستاره بارانِ نیمه شبی

از خرداد سال 1313 یا به گفته پدرش در سال 1314 شمسی در روستای

دولت آباد واقع در سی کیلومتریِ تربت حیدریّه دیده به جهان گشود. پدر ایشان

به صاحبکاری اشتغال داشت، به همین جهت به ذبیح اللّه صاحبکار شهرت یافت.

پدر و مادر وی، هر دو شب زنده دار و بسیار پارسا بودند. پدرش به شعر

علاقه وافر داشت و گهگاه اشعار فارسی را برای فرزندش می خواند و این مسأله،

عاملی شد تا استاد ذبیح اللّه صاحبکار از خرد سالی با شعر و شاعری آشنا شود

و به تدریج سرودن شعر را تجربه کند. حمایت ها و تشویق های پدر، موجب

شد تا وی در همان خردسالی اشعاری موزون و دارای قافیه بسراید. وی تا سنّ

ده، پانزده، سالگی مرثیّه می سرود ولی بعدها کمتر به این موضوع روی آورد

و به سمت غزل گرایش پیدا کرد.

استاد ذبیح اللّه صاحبکار تحصیلات ابتدایی را در دبستان روستا طی کرده و

برای ادامه تحصیل رهسپار تربت جام شد و در آنجا، ابتدا به فراگرفتن دروس

دوره متوسّطه مشغول شد؛ امّا پس از مدّتی دبیرستان را رها کرده و به تحصیل

علوم دینی و حوزوی در مدرسه علمیّه (مهدیّه) روی آورد و در ضمن تحصیل،

مسئولیّت برخی از امور مدرسه را به عهده گرفت. در مدّت اقامتِ استاد در

تربت جام، تنها انیس و هم صحبت ایشان (حاج قاضی فخرالدّین) پیشوای

مسلمانان حنفی تربت جام بود که مردی عارف و خلیق و مهربان بود. اشعار

استاد صاحبکار در این ایّام مبیّن تنهایی و حزن ایشان است.

استاد پس از چهار پنج سال اقامت در تربت جام به تاکید و راهنمایی (قدسی)

شاعر توانا و خوش قریحه، رهسپار مشهد گردید و در مدارسِ (باقریّه) و

(نوّاب) تا سال 1340 شمسی به تکمیل تحصیلاتِ حوزوی پرداخت و در

این مدّت از محضر اساتید برجسته ای مانند آقای صالحی و حجّت هاشمی

بهره ها برد. درس حاشیه را نزد شیخ محمّد آخوند، لئالی را نزد شیخ محمّد رضا

دامغانی و لمعه را نزد مرحوم مدرّس و رسائل وکفایه را نزد استاد علم الهدی و

شیخ هاشم قزوینی گذراند.

ایشان پس از تحصیلات حوزوی در مشهد به خدمت آموزش و پرورش درآمد

و در کسوت معلّمی دلسوز و پرتلاش به آموزش دوستداران ادب و دانش پرداخت

تا اینکه در سال 1373 شمسی از خدمت بازنشسته گردید.

در دوران جوانی بود که استاد در مشهد به محفل شعری که آقای فرّخ و تنی

چند از شعرای دیگر تشکیل داده بودند، راه یافت و از این محفلِ ادبی بهره ها برد

. ایشان در غزل به حافظ و صائب تبریزی و در قصیده به مسعود سعد سلمان نظر

داشت و خود در غزل شاعری متبّحر بود که شیوه سخنش به غزلیّاتِ مرحوم

رهی معیّری نزدیک بود.

استاد صاحبکار، شاعری خوش ذوق و آشنا به اسلوبها و قالبهای کلاسیک

شعر فارسی بود وعمده همّتِ خود را صرف بسط و گسترش شعر

دینی و متعهّد کرد.

مجموعه اشعار ایشان، دوبار در هجوم حادثه، مفقود شد؛ یکبار در سال

1342 که قرار بود آقای ساکت اشعار ایشان را به تهران برای چاپ ببرد

و باردیگر در مسافرتی که خود آقای صاحبکار داشت و این مسأله، رنجش

و دل آزردگی شاعر را در پی داشت.

مرحوم صاحبکار پس از انقلاب اسلامی با توجّه به چهره موجّه و پشتوانه

آثار مذهبی و متعهّد خود در بسیاری از مجامع و محافل ادبی به عنوان

چهره ای پیشرو حضور داشت و مسئولیّت های مختلفی از جمله: ریاست

شورای سیاستگذاری شعر خراسان، ریاست شورای شعر ارشاد، مشاور ادبی

مدیر کلّ ارشاد خراسان، ریاست گروه ادبیّات و هنر مرکز آفرینشهای هنری

و شورای شعر آستان قدس رضوی را بر عهده داشت.

استاد صاحبکار علاوه بر سرودن شعر در کارهای پژوهشی و تحقیقی نیز

همّت وافری داشت و از جمله کارهای وی می توان به تصحیح تذکره

عرفات العاشقین و عرفات العارفین تقی الدّین اوحدی و نیز تصحیح دیوان

مشفقی بخارایی در پژوهشگاه عاشورا اشاره کرد که اکنون در دست

چاپ است. از جمله آثار چاپ شده ایشان می توان به تصحیح دیوان

حزین لاهیجی4 و گردآوری بهترین مراثی با عنوان شفق خونین و سیری

در تاریخ مرثیه عاشورایی اشاره کرد.

ذبیح اللّه صاحبکار پس از عمری تلاش و فعالیّت پیگیر در عرصه فرهنگ

و ادب سرانجام در اسفند ماه 1381 شمسی بر اثر سکته مغزی و قلبی،

جامه از دامن هستی برکشید و پیکر ایشان ساعت 9 صبح دوشنبه

19 اسفند از منزل مسکونی وی، واقع در خیابان شهید دکتر بهشتی

به سمت مقبرة الشّعرا تشییع شد و سرانجام آبروی شعر خراسان در

کنار نگاهبان بزرگ شعر پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی آرام گرفت.

دو نمونه از اشعارش:

بیا در خانقه زاهد، که امن است از گزند اینجا

به درمان می رسد درد دل هر دردمند اینجا

گرت دست قضا گیرد گریبان رو به ما آور

که بر دست قضا بندند رندان، دستبند اینجا

اسیر دیو شهرت گر شدی، اینجا پناه آور

که شیر نفس را بینی، گرفتار کمند اینجا

رها کن خودپسندی را که می خوارانِ این محفل

چو مِی نوشند خونِ مردمانِ خودپسند اینجا

بیا ای مفلس مسکین، در این دولتسرا پا نه

که در پایت فرود آید، سر بخت بلند اینجا

(سهی) چون شمع گر جاری کنی اسرار دل بر لب

نگهبانان بزم ما سرت را می زنند اینجا


یک دل و یک جهان، غم است مرا

باز دل گوید، این کم است مرا

شمع سوزان محفلِ طربم

همه را عیش و ماتم است مرا

چاره هر غمم، غم دگر است

دارو و درد با هم است مرا

عالم حسرت و پریشانی

خوشتر از هر دو عالم است مرا

من سپندم که هر کجا باشم

آتش جان فراهم است مرا

کاش بی غم (سهی) نگردد طی

اگر از عمر یکدم است مرا


برگرفته از سایت معرفی شاعران پارسی Irafta.com



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی، زاوه شهر طلای سرخ

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 28 مرداد1391

 

 

زندگی نامه امام علی ع
                           

                       زندگی نامه امام علی ع

حضرت علی (علیه السّلام) نخستين فرزند خانواده هاشمی است

 که پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب

 فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او

فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد . خاندان هاشمی

 از لحاظ فضائل اخلاقی و صفات عاليه انسانی در قبيله قريش و اين

طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ،

روی ادامه مطلب کلیک کنید



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 6 مرداد1391

 

 

زندگی نامه مقداد
                                 شرح حال مقداد یکی ازاصحاب پیامبر

ابـومـعـبـد مـقـداد بـن الاسـود است ، اسم پدرش عمرو بَهْرائى است

و چون اسود بن عـبـديـغوث او را تبنّى نموده معروف به مقداد بن الاسود

 شده است . آن بزرگوار قديم الا سـلام و از ...



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در پنجشنبه 1 تیر1391

 

 

سلمان فارسی چگونه مسلمان شد؟
                            

                            زندگی نامه سلمان فارسی

سلمان اهل جندى شاپور بود. با پسر حاكم وقت رفاقت و دوستى

محكم و ناگسستنى داشت ، روزى با هم براى صيد به صحرا رفتند،

ناگاه چشم آنها به راهبى افتاد كه به خواندن كتابى مشغول بود،

از او راجع به كتاب مزبور سؤ الاتى كردند راهب در پاسخ آنها

گفت : كتابى است كه از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به

اطاعت خدا داده و نهى از معصيت و نافرمانى او كرده است ،

در اين كتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است ،

اين همان انجيل است كه بر عيسى مسيح نازل شده .
گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقيق بيشتر بدين

او گرويدند به آنها دستور داد كه گوشت گوسفندانى كه مردم اين

سرزمين ذبح مى كنند حرام است از آن نخورند.
سلمان و فرزند حاكم وقت روزها همچنان از او مطالب مذهبى

مى آموختند روز عيدى پيش آمد حاكم ، مجلس ‍ ميهمانى ترتيب

داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت كرد، در ضمن از پسرش

نيز خواست كه در اين مهمانى شركت كند، ولى او نپذيرفت .
در اين باره به او زياد اصرار نمودند، اما پسر اعلام كرد كه غذاى

آنها بر او حرام است ، پرسيدند اين دستور را چه كسى به تو داده ؟

راهب مزبور را معرفى كرد.
حاكم راهب را احضار نموده به او گفت : چون اعدام در نظر ما گران
و كار بسيار بدى است تو را نمى كشيم ولى از محيط ما بيرون برو!
سلمان و دوستش در اين موقع راهب را ملاقات كردند، وعده ملاقات

دردير موصل گذاشته شد، پس از حركت راهب ، سلمان چند روزى

منتظر دوست با وفايش بود، تا آماده حركت گردد، او هم همچنان

سرگرم تهيه مقدمات سفر بود ولى سلمان بالاخره طاقت نياورده

تنها به راه افتاد.

در دير موصل سلمان بسيار عبادت مى كرد، راهب مذكور كه سرپرست

اين دير بود او را از عبادت زياد بر حذر داشت مبادا از كار بيفتد،

ولى سلمان پرسيد آيا عبادت فراوان فضيلتش بيشتر است يا كم

عبادت كردن ؟ در پاسخ گفت : البته عبادت بيشتر اجر بيشتر دارد.
عالم دير پس از مدتى به قصد بيت المقدس حركت كرد و سلمان

را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد كه روزها

در جلسه درس علماى نصارى كه در آن مسجد منعقد مى شد حضور

يابد و كسب دانش ‍ كند.
روزى سلمان را محزون يافت ، علت را جويا شد، سلمان در پاسخ

گفت تمام خوبيها نصيب گذشتگان شده كه در خدمت پيامبران

خدا بوده اند.
عالم دير به او بشارت داد كه در همين ايام در ميان ملت عرب

پيامبرى ظهور خواهد كرد كه از تمام انبياء برتر است ، عالم

مزبور اضافه كرد من پير شده ام خيال نمى كنم او را درك نمايم ،

ولى تو جوانى اميدوارم او را درك كنى ولى اين را نيز بدان كه

اين پيامبر نشانه هائى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است ،

او صدقه نمى گيرد، اما هديه را قبول مى كند.
در بازگشت آنها به سوى موصل در اثر جريان ناگوارى كه پيش

آمد سلمان عالم دير را در بيابان گم كرد.
دو مرد عرب از قبيله بنى كلب رسيدند، سلمان را اسير كرده و بر

شتر سوار نموده به مدينه آوردند و او را به زنى از قبيله جهينه

فروختند!
سلمان و غلام ديگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا

مى بردند، سلمان در اين مدت مبلغى پول جمع آورى كرد و

انتظار بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مى كشيد.
در يكى از روزها كه مشغول چرانيدن گله بود رفيقش رسيد و گفت :

خبر دارى امروز شخصى وارد مدينه شده و تصور مى كند پيامبر

و فرستاده خدا است ؟
سلمان به رفيقش گفت : تو اينجا باش تا من بازگردم ، سلمان وارد

شهر شد، در جلسه پيامبر حضور پيدا كرد اطراف پيامبر اسلام

مى چرخيد و منتظر بود پيراهن پيامبر كنار برود و نشانه مخصوص

را در شانه او مشاهده كند.
پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) متوجه خواسته او شد، لباس

را كنار زد، سلمان نشانه مزبور يعنى اولين نشانه را يافت ، سپس

به بازار رفت ، گوسفند و مقدارى نان خريد و خدمت پيامبر آورد،

پيامبر فرمود چيست ؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است ، پيامبر فرمود:

من به آنها احتياج ندارم به مسلمانان فقير ده تا مصرف كنند.
سلمان بار ديگر به بازار رفت مقدارى گوشت و نان خريد و خدمت

رسول اكرم آورد پيامبر پرسيد اين چيست ؟ سلمان پاسخ داد هديه

است ، پيامبر فرمود: بنشين . پيامبر و تمام حضار از آن هديه خوردند،

مطلب بر سلمان آشكار گشت زيرا هر سه نشانه خود را يافته بود.
در اين ميان سلمان راجع به دوستان و رفيق و راهبان دير موصل

سخن به ميان آورد، و نماز، روزه و ايمان آنها به پيامبر و انتظار

كشيدن بعثت وى را شرح داد
كسى از حاضران به سلمان گفت آنها اهل دوزخند! اين سخن بر

سلمان گران آمد، زيرا او يقين داشت اگر آنها پيامبر را درك

مى كردند از او پيروى مى نمودند.



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 7 خرداد1391

 

 

زندگی نامه شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی

زندگی نامه شیخ حسنعلی اصفهانی ره معروف به نخودکی  

                                    

 

شیخ حسنعلی اصفهانی(ره) فرزند علی اکبر فرزند رجبعلی مقدادی اصفهانی(ره)، در خانواده

زهد و تقوی و پارسائی چشم به جهان گشود، پدر وی مرحوم ملاّ علی اکبر، مردی زاهد و

پرهیزگار و معاشر اهل علم و تقوی و ملازم مردان حق و حقیقت بود و در عین حال از راه

کسب، روزی خود و خانواده را تحصیل می کرد و آنچه عاید او می شد، نیمی را صرف خویش

و خانواده می کرد و نیم دیگر را به سادات و ذراری حضرت زهرا علیها السلام اختصاص

می داد. در سال 1269 هجری قمری، دختری به وی عنایت شد که مادرش تا چهار ماه

پس از وضع حمل حتی قطره ای شیر در سینه نداشت و آنچه دوا و دعا کردند، مؤثر نیفتاد.

تا یکی از دوستان، او را به سوی مردی صاحب نفس به نام حاج محمد صادق تخته پولادی

هدایت کرد. ملاعلی اکبر به دلالت دوست خود، به حضور حاجی رسید و عرض حاجت نمود.

حاجی به وی دستور داد تا هر چه دعا و دوا برای زوجه اش گرفته است، از وی دور سازد

و خود، در حبّه نباتی بدمید و فرمود تا آن را به زوجه خود بخوراند. با انجام دستور حاجی،

پس از ساعتی شیر از سینه زن جریان یافت و به خارج راه گشود و همین امر سبب ارادت

فراوان ملا علی اکبر به مرحوم حاج محمّد صادق(ره) گردید و مدت بیست و دو سال خدمت

ایشان را به عهده گرفت و در این مدت، تحت تربیت و ارشاد وی به مقاماتی معنوی نائل آمد.

ملا علی اکبر در شهر، به کسب خود اشتغال می ورزید و در عین حال حوایج آن مرد بزرگ

را نیز فراهم می ساخت و شبهای دوشنبه و جمعه به خدمت او می رفت و در تخت پولاد بیتوته

می کرد.ز طرف دیگر مرحوم ملا علی اکبر که فرزند ذکوری نداشت، عهد کرده بود که به اعتاب

مقدسه مشرّف و متوسل شود تا خداوند پسری به او کرامت فرماید، این سفر که در سال یازدهم

از خدمت او به مرحوم حاجی محمد صادق اتفاق افتاد با حامله شدن عیالش پایان پذیرفت و

حاجی قبل از تولّد فرزند به او بشارت پسری داده و سفارش کرده بود که آن پسر را « حسنعلی»

نام گذارد.

در سحرگاه یک شب که ملا علی اکبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بود، خبر شادی

بخش تولّد نوزاد را از استاد خود می شنود و مجدداً در مورد نامگذاری کودک به « حسنعلی»

توصیه می گردد. مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شب دوشنبه و یا جمعه نیمه ماه

ذی القعدة الحرام سال 1279 هجری قمری با بشارت قبلی مرحوم حاجی محمّد صادق در

اصفهان در محلّه معروف به جهانباره که گویند میهمانسرای سلطان سنجر بوده است،

دیده به جهان می گشاید.
مرحوم ملا علی اکبر فرزند دلبند خود را از همان کودکی در هر سحرگاه که خود به تهجّد و

عبادت می پرداخته، بیدار و او را با نماز و دعا و راز و نیاز و ذکر خداوند آشنا می ساخته

است و از هفت سالگی او را تحت تربیت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار

می داده است. خود مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی نقل فرمودند: « بیش از هفت سال

نداشتم که نزدیک غروب آفتاب یکی از روزهای ماه رمضان که با تابستانی گرم مصادف

شده بود، به اتفاق پدرم، به خدمت استاد حاجی محمد صادق، مشرّف شدم.

در این اثناء کسی نباتی را برای تبرک به دست حاجی داد. استاد نبات را تبرک و به

صاحبش رد فرمود و مقداری خرده نبات که کف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور

، من بیدرنگ خوردم. پدرم عرض کرد: حسنعلی روزه بود. حاجی به من فرمود: مگر

نمی دانستی که روزه ات با خوردن نبات باطل می گردد. عرض کردم: آری، فرمود: پس

چرا خوردی؟ عرضه داشتم: اطاعت امر شما را کردم. استاد دست مبارک خود را بر شانه

من زد و فرمود: با این اطاعت بهر کجا که باید می رسیدی رسیدی. »

خلاصه ایشان از همان زمان، زیر نظر حاجی به نماز و روزه و انجام مستحبّات و نوافل شب

و عبادات پرداخت و تا یازده سالگی، که فوت آن مرد بزرگ اتفاق افتاد، پیوسته مورد لطف

و مرحمت خاص استاد خود بود و از آن پس نیز روح بزرگ آن مرحوم همیشه مراقب احوال

او بود و در مواقع لزوم او را مدد و ارشاد می فرمود. جناب شیخ حسنعلی می فرمود: «

هر زمان که به هدایت و ارشادی نیازمند می شدم، حالتی شبه خواب بر من عارض می گشت

و در آن حال، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم می شتافت و از من رفع مشکل می فرمود

. از جمله پس از فوت مرحوم حاجی، شخصی به من اصرار می کرد که نزد مرشد زنده برویم و

از ارشاد او بهره مند شویم. به دنبال اصرار او بود که حالتی شبیه خواب بر من عارض شد و

در آن حال مرحوم حاجی را دیدم که آمدند و دست به شانه های من زدند و فرمودند: هر کس

مثل ما آب زندگانی خورد، از برای او مرگ نیست، تو کجا می خواهی بروی؟ »

« ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهّم یرزقون ». و سخن

حضرت امیرالمؤنین علیه السلام نیز مؤید همین معنی است که فرمود

:
« الا انّ اولیاء الله لا یموتون بل ینقلون من دار الی دار: آگاه باشید که اولیاء خدا را

مرگ نیست بلکه از خانه ای به خانه دیگر نقل مکان می کنند. »

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالــــــــم دوام مـــا

مرحوم حاج شیخ حسنعلی از دوازده تا پانزده سالگی، تمام سال، شبها را تا صبح

بیدار می ماندند و روزها همه روز، بجز ایّام محّرمه، با ترک حیوانی روزه می گرفتند

و از پانزده سالگی تا پایان عمر پر برکتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان

و ایام البیض هر ماه را صائم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمی آرمیدند.

حاج شیخ حسنعلی اصفهانی از آغاز نوجوانی خود، به کسب دانش و تحصیل علوم مختلف

مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنین زبان و ادبیات عرب را در اصفهان فرا گرفتند

و در همین شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اکتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و

حِکم پرداختند. از درس فقه و فلسفه عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد کاشی فایده ها

بردند و فلسفه و حکمت را از افاضات ذیقیمت مرحوم جهانگیرخان و تفسیر قرآن مجید

را از محضر درس مرحوم حاجی سید سینا پسر مرحوم سید جعفر کشفی و چند تن دیگر

از علماء عصر آموختند.

حاج شیخ حسنعلی اصفهانی از آغاز نوجوانی خود، به کسب دانش و تحصیل علوم مختلف

مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنین زبان و ادبیات عرب را در اصفهان فرا گرفتند و

در همین شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اکتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و

حِکم پرداختند. از درس فقه و فلسفه عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد کاشی فایده ها

بردند و فلسفه و حکمت را از افاضات ذیقیمت مرحوم جهانگیرخان و تفسیر قرآن مجید

را از محضر درس مرحوم حاجی سید سینا پسر مرحوم سید جعفر کشفی و چند تن دیگر

از علماء عصر آموختند. سپس برای تکمیل معارف به نجف اشرف و به کنار مرقد مطهر

حضرت امیرالمؤنین علیه السلام مشرف شدند. در این شهر، از جلسات درس مرحوم

حاجی سید محمد فشارکی و مرحوم حاجی سید مرتضی کشمیری و ملا اسماعیل قره باغی

استفاده می کردند.

فرزند ایشان نقل می کند :
مرحوم پدرم، خود نقل می فرمود: « نخستین روزی که برای زیارت و درک حضور

مرحوم حاجی سید مرتضی کشمیری به محل سکونت ایشان در مدرسه بخارائیها رفتم

، اتفاقاً روز جمعه بود و کسی را در صحن و سرای مدرسه نیافتم که جویای اطاق آن

مرد بزرگ شوم؛ ناگهان از داخل یکی از حجرات دربسته، صدائی شنیدم که مرا با نام،

نزد خود می خواند، بسوی اطاق رفتم، مردی در را به روی من گشود و فرمود: بیا،

کشمیری منم. »

و نیز پدرم می فرمودند: « شبی از شبهای ماه رمضان، مرحوم حاجی سید مرتضی

کشمیری به افطار، میهمان کسی بود. پس از مراجعت به مدرسه، متوجه می شود

که کلید در را با خود نیاورده است. نزدیک بودن طلوع فجر و کمی وقت و بسته بودن

در اطاق، او را به فکر فرو می برد، اما ناگهان به یکی از همراهان خود می فرماید:

معروف است که نام مادر حضرت موسی، کلید قفلهای در بسته است، پس چگونه نام

نامی حضرت فاطمه زهرا(س) چنین اثری نکند؟ آنگاه دست روی قفل بسته گذاشت و

نام مبارک حضرت فاطمه سلام الله علیها را بر زبان راند که ناگهان قفل در گشوده شد. »

مرحوم حاج شیخ حسنعلی ( نخودکی ) ، پس از مراجعت از نجف اشرف، در مشهد

مقدّس رضوی سکونت اختیار کردند و در این دوره از زمان، از محاضر درس و تعالیم

استادانی چون مرحوم حاجی محمد علی فاضل و مرحوم آقا میر سید علی حائری یزدی

و مرحوم حاجی آقا حسین قمی و مرحوم آقا سید عبدالرحمن مدرس بهره مند

می گردیدند و در عین این احوال و در ضمن تحصیل و تدریس، به تزکیه نفس و

ریاضات شاقّه موفق و مشغول بودند. در علوم باطنی ، نخستین استاد ایشان،

مرحوم حاجی محمد صادق تخت پولادی بود که از هفت سالگی در تحت مراقبت و

مرحمت مخصوص آن مرد بزرگ قرار گرفته؛ لیکن بعد از وفات او، به خدمت

سید بزرگوار مرحوم آقا سید جعفر حسینی قزوینی که در شاهرضای اصفهان

متوطن بود، راه یافت.

ایشان می فرمود:
« در یکی از سفرها که عازم عتبات عالیات بودم به شهرضا رفتم که شب عاشورا

را در آنجا متشرّف باشم و مرسوم من چنین بود که از اول ماه محرم تا عصر

عاشورا روزه می گرفتم و جز آب چیزی نمی خوردم، روز هشتم ماه محرم بود

که خبر یافتم سیدی جلیل القدر در این شهر سکونت دارد؛ به امید و به انتظار

ملاقات سیّد که از خلق منزوی می زیست، نشستم، تا آنکه برای تجدید وضو

به کنار حوض آمد، پیش رفتم و سلام کردم، نگاه عمیقی به من افکند و پس

از وضو فرمود: حاجتی داری؟ گفتم: غرض تشرّف به حضور شما است.

فرمود: هر زمان که بخواهی، می توانی نزد من بیایی . گفتم: گویا وقت

شما مستغرق کار است. گفت: آری ولیکن برای تو هرگز مانعی نیست و

این بیت را بخواند: خلوت از اغیار باید نی ز یار / پوستین بهر دی آمد نی بهار .

و به اشاره او، بامداد دیگر روز، به خدمتش رفتم. نظری به من کرد و گفت:

نه روز است که چیزی نخورده ای و جز به آب، روزه نگشوده ای، ولی در

ریاضت هنوز ناقصی، زیرا که اثر گرسنگی در رخساره ات هویدا و ظاهر

گشته و آنرا شکسته و فرسوده است، در حالیکه مرد کامل از چهل روز

گرسنگی نیز چهره اش شکسته نمی شود. با آن مرد بزرگ باب مذاکره

بگشودم، و الحق او را دریایی موّاج از علوم ظاهری و باطنی یافتم.

گفتم: با این مایه از علوم، چرا چنین خلوت گزیده و به انزوا نشسته اید؟

فرمود: در آن زمان که پس از کسب اجازه اجتهاد از مراجع علمی وقت

نجف اشرف به ایران باز می گشتم، به دوست خود گفتم: از این پس،

تنها عالم بلند پایه قزوین، تنها من خواهم بود. دوستم گفت: نه،

چنین است که تو را با یک حمّال قزوینی تفاوتی نیست، زیرا اگر در رهگذری

مردی به تو و یک حمّال جاهل از پشت سر دستی بزند، هر دو محتاجید که برای

شناسائی صاحب دست سر بگردانید، در حالیکه سی سال درس و تحصیل باید که

اینقدر روشنی به محصّل ارزانی داشته باشد که بدون باز پس نگریستن، زننده دست

را بشناسد.
این سخن در دلم چنان اثر کرد که یکسره از خلق کناره گرفته و در انزوا به تزکیه

نفس و تصفیه روح خود سرگرم شدم. از آن سید بزرگوار پرسیدم: شنیده ام که وقتی،

دست شما شکسته بوده و به دستور طبیب، زفت بر آن نهاده بودید و مقرر بود تا

آن زفت به خودی خود، پوست را رها نکرده است، جدایش نسازید. گفت: آری

چنین بود و چهارده روز زفت، دست مرا رها نکرد.

گفتم پس برای وضو در این مدت چه کردید؟ فرمود: از سوی خّلاق عالم و آفریننده گیتی

، به طبیعت من امر آمد که عمل نکند و خواب هم به چشمم ننشیند و به اراده حضرت حق،

در این مدت هیچ مبطلی عارض نگشت. پس از آن فرمود: برای من گاهگاه حالتی

عارض می شود که از خود بیخود می شوم و سر به بیابانها می گذارم و در کوه و

صحراهای بی آب و علف در حالت نخستین می افتم و گاهی این احوال تا بیست روز

به طول می انجامد. چون قصد مراجعت به شهر و آبادی می کنم، متوجه می شوم

که از ضعف گرسنگی و تشنگی در اعضایم قوت بازگشت نیست.

دست به دعا برمی دارم که: الهی به عشق و محبت تو به اینجا افتاده ام و اینک قوّتی

نیست که به شهر بازگردم. درحال، از غیب، گرده نانی و سبوی آبی ظاهر می شود

که با تناول آن نیروئی به دست می آورم، سپاس حق می گزارم و به آبادی باز می گردم. »

مرحوم نخودکی در سال 1303 هجری قمری به سبب پیشامدی که در رابطه با ظل السلطان

حاکم اصفهان برای ایشان رخ داد و منجر به تنبیه حاکم از طریق تصرفات نفسانی گردید ،

از آن شهر رخت سفر بربستند و در بیست و چهار سالگی، تنها از اصفهان خارج شدند

و به عزم مشهد مقدس قدم به راه گذاردند و این نخستین سفر ایشان به آن شهر منّور

بود که به قصد زیارت مرقد مطهّر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام صورت

پذیرفت. در همان روزهای اول سفر راه را گم می کنند و نزدیک غروب آفتاب، در

کوه و بیابان سرگردان می شوند. در این حال به ذیل عنایت حضرت ثامن الحجج

علیه السلام متوسل می گردند و عرضه می دارند: « مولای من! آگاهی که قصد

زیارت ترا داشته ام ولی در این وادی سرگردان شده ام. ترا توانائی یاری و

مددکاری من هست. از من دستگیری فرما. »

پس از دقایقی به خدمت با سعادت حضرت خضر علیه السلام تشرّف حاصل می کنند

و راهنمائی می شوند و در کمتر از چند دقیقه هجده فرسنگ راه باقی مانده تا کاشان را،

به مدد مولا، طی می کنند و وارد آن شهر می شوند.

باری، مدت توقف ایشان در شهر مقدس مشهد از یکسال کمتر به طول می انجامد

که تمام این مدت را در حجره ای از حجرات صحن عتیق رضوی که ظاهراً اطاق

فوقانی درب بازار سنگتراشان بوده است به تصفیه باطن اشتغال داشته اند.

سپس به اصفهان مراجعت می کنند و به سال 1304 هجری قمری، بار سفر

به صوب نجف اشرف می بندند و مدتی نیز در آنجا به تحصیل علوم ظاهری و

تزکیه نفس سرگرم بودند تا آنکه مجدداً به اصفهان باز می گردند. در سال 1311

هجری قمری برای دومین بار، به ارض اقدس رضوی مسافرت و تا سال

۱۳۱۴در آن شهر توقف می کنند. در این مدت در مدرسه حاج حسن و فاضل خان

سکنی می گزینند ولی برای اشتغال به امور معنوی، حجره ای نیز در صحن

عتیق به اختیار خود داشته اند.
در همین سفر، در مدتی بیش از یکسال، هر شب ختمی از قرآن مجید در حرم

حضرت رضا علیه السلام قرائت می کرده اند و روزها در محضر علماء زمان

به کسب علوم ظاهر همت می نموده اند. مرحوم نخودکی می فرمایند : «

در همین سفر در آن زمان که در صحن عتیق رضوی به تزکیه مشغول بودم،

روزی پیری ناشناس بر من وارد شد و گفت: یا شیخ دوست دارم که یک اربعین،

خدمتت را کمر بندم. گفتم: مرا حاجتی نیست تا به انجام آن پردازی. گفت: اجازه

ده که هر روز کوزه آب را پر کنم. به اصرار پیر تسلیم شدم! هر روز علی الصباح

به در اطاق می آمد و می ایستاد و با کمال ادب می خواست تا او را به کاری فرمان

دهم و در این مدت هرگز ننشست. چون چهل روز پایان یافت، گفت: یا شیخ من

چهل روز ترا خدمت کردم، حال از تو توقع دارم تا یک روز مرا خدمت کنی. در ابتدا

اندیشیدم که شاید مرد عوامی باشد و مرا به تکالیف سخت مبتلا کند، ولی چون یک

اربعین با اخلاص به من خدمت کرده بود، با کراهت خاطر پذیرفتم.

پیر فرمان داد تا من در آستانه اتاق بایستم و خود در بالای حجره روی سجّاده من

نشست و فرمان داد تا کوره و دم و اسباب زرگری برایش آماده سازم. این کار با آنکه

بر من به جهاتی شاق و دشوار بود، به خاطر پیر انجام دادم و لوازمی که خواسته بود

فراهم ساختم. دستور داد تا کوره را آتش کنم و بوته بر روی آتش نهم و چند سکّه پول

مس در بوته افکنم و آنگاه فرمود آنقدر بدمم تا مسها ذوب شود. از ذوب آن مسها

آگاهش کردم. گفت: خداوندا، بحق استادانی که خدمتشان را کرده ام، این مسها را به طلا

تبدیل فرما و پس از آن به من دستور داد بوتــــه را در« رجه» خالی کن و سپس پرسید

در رجه چه می بینی؟ دیدم طلا و مس مخلوط است. او را خبر دادم. گفت: مگر وضو

نداشتی؟ گفتم: نه. فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره فلز را در بوته ریختم و در کوره

دمیدم تا ذوب شد و به دستور وی و پس از ذکر قسم پیشین، بوته را در « رجه» ریختم،

ناگهان دیدم که طلای ناب است.

آنرا براشتیم و باتفاق، نزد چند زرگر رفتیم. پس از آزمایش، تصدیق کردند که زر خالص

است. آنگاه طلا را به قیمت روز بفروخت و گفت: این پول را تو به مستحقان می دهی

یا من بدهم؟ گفتم: تو به این کار اولی هستی. سپس با هم به در چند خانه رفتیم و پیر

پول را تا آخرین ریال به مستحقان داد، نه خود برداشت و نه به من چیزی بخشید و بعد

از آن ماجرا از یکدیگر جدا شدیم و دیگر او را ندیدم. » مرحوم حاج شیخ حسنعلی

اصفهانی مجدداً در سال 1315 قمری به اصفهان مراجعت نموده و پس از مدتی توقف

به نجف اشرف تشرف حاصل کردند و تا سال 1318 در آن شهر سکنی گزیدند و در

سنه 1319 بار دیگر به اصفهان بازگشتند پس از آن، سفری به شیراز کردند و چندی

در آنجا مقیم شدند و در این مدت، قانون ابوعلی سینا را نزد طبیب معروف و مشهور

عصر مرحوم حاج میرزا جعفر طبیب تحصیل و تعلم نمودند.

ایشان می فرمود:
« صبح ها در مطب حاجی میرزا جعفر به معاینه مرضی و نسخ نویسی سرگرم بودم و

عصرها کتاب قانون بوعلی را نزد وی میخواندم. روش حاجی بر این بود که

حق الزحمه ای برای معالجه بیماران خود معین نمی کرد و هر کس هر مبلغ می خواست

در قلمدان او می گذاشت و اگر بیماری چیزی نمی پرداخت حاج میرزا جعفر از وی مطالبه

نمی فرمود.درآمد حاجی از مطب خود، روزانه از هشت یا نه ریال تجاوز نمی کرد و او هم

از کمی درآمد خود شکوه ای نداشت. یک روز که به سر کار خود آمد گفت: خداوندا،

امروز میهمان داریم، به فرشتگان خود امر فرما تا وجه لازم را فرود آورند.

آنروز، درآمد مطب، سی و پنج ریال شد و یکروز هم از خدا خواست که فرشتگان را

امر کند تا پول برای خرید انگور جهت تهیه سرکه بیاورند، در آنروز هم عایدی وی به

چهل و پنج ریال بالغ گردید. لیکن در روزهای دیگر، نه درآمدی وی تغییر محسوسی

داشت و نه او عرض حاجتی می کرد. در مدتی که من در مطب او سرگرم بودم، سه

هزار بیمار را معاینه کردیم و نسخه دادیم و هیچ بیماری برای بهبود مرض خود، محتاج

به مراجعه سومین بار نگردید، و تنها در این میان، سه تن از ایشان تلف شدند که حاجی

، خود از پیش خبر داده بود.

هر بیمار که از در مطب وارد می شد، حاجی نگاهی به رخسار وی می کرد و پیش از

سؤال و معاینه، نوع بیماری او را تشخیص می داد. »

مرحوم نخودکی در رمضان همان سال به بوشهر و از آنجا بوسیله کشتی، به قصد

زیارت بیت الله الحرام، به حجاز سفر می کنند. در جدّه، پس از فرود آمدن از کشتی،

پیاده به مدینه منوره مشرّف می گردند و از آن شهر مقدس، احرام حج بسته و با پای

پیاده به طرف مکه رهسپار می شوند. در این سفر که به سال 1319 هــ.ق. مصادف

با حج اکبر بوده است، با مرحوم حاجی شیخ فضل الله نوری و حاج شیخ محمد جواد

بید آبادی که در التزام یکدیگر سفر می کردند ملاقات می فرمایند .

ایشان پس از حج بیت الله و زیارت اعتاب مقدسه ائمه اطهار علیهم السلام، به ایران

مراجعت می فرمایند و بعد از مدتی توقف، مجدداً به نجف اشرف تشرف حاصل می کنند

و باز، پس از چند سال توطن در آن شهر، به اصفهان باز می گردند و پس از چند سال

اقامت در آن شهر، در سال 1329 قمری، این شهر را به قصد مجاورت در مشهد رضوی

، ترک می گویند و در آن بلده طیبه، مجاور می شوند و از این زمان تا پایان عمر

شریفش که سال 1361هــ.ق. بوده، فقط دو سفر کوتاه به اصفهان و یک سفر به

سلطان آباد اراک داشته اند.

فرزند ايشان نقل می کند :
پدرم ، در کلیه ساعات روز و شب، برای رفع حوائج حاجتمندان و درماندگان؛

آماده بودند. روزی عرضه داشتم: خوبست برای مراجعه مردم وقتی مقرر شود

. فرمود: « پسرم، لیس عند ربّنا صباح و لا مساء: آن کس که برای رضای خدا

، به خلق خدمت می کند، نباید که وقتی معین کند. »
پدرم در ابتدای شبها پس از انجام فریضه، به نگارش پاسخ نامه ها و انجام خواسته های

مراجعان مشغول و سپس مدتی به مطالعه می پرداختند. از نیمه های شب تا طلوع

آفتاب به نماز و ذکر و نوافل و تعقیبات سرگرم بودند. پس از طلوع خورشید اندکی

استراحت می فرمودند و بعد از آن تا ظهر به ملاقات و گفتگو با مراجعان و تهیه

و ساخت دارو برای بیماران می نشستند و بالاخره عصرها برای تدریس به مدرسه

میرفتند و پس از آن نیز به پاسخگوئی و رفع نیازمندی محتاجان و گرفتاران مشغول

بودند و در تمام سال به تفاوت ایام و اختلاف احوال پس از طلوع آفتاب و یا ساعتی

بعد از ظهر استراحتی کوتاه می فرمودند.

درسال 1314 یکی از سادات محترم مشهد برای ایشان سجاده ای و رختخوابی

هدیه فرستاد. ایشان در جواب فرموده بودند: « سجاده را به خاطر سیادت شما که

رعایت حرمتش را بر خود واجب می دانم می پذیرم ولی به رختخواب نیازم نیست

زیرا که بیست و پنج سال است که پشت و پهلو بر بستر استراحت ننهاده ام. »

پدرم، استمداد از ارواح مطهر ائمه هدی علیهم السلام و نیز استمداد از ارواح اولیاء(ره)،

را یکی از شرایط سلوک الی الله می دانست از اینرو به اعتکاف و زیارت مشاهد متبرکه

ائمه علیهم السلام و قبور مقدسه اولیاء اهتمام فراوان می ورزیدند.

در انجام فرائض یومیه در اول وقت و اتیان نوافل و بیداری سحرگاهان و تهجد و احیاء

شبهای جمعه و لیالی متبرک و روزه درایام البیض و خدمت به خلق بویژه نسبت به

سادات و زیارت قبور انبیاء و اوصیاء علی الخصوص در شبها و روزهای جمعه

مداومت و مراقبت می فرمودند.در اصفهان هر ساله چند اربعین در کوه های « ظفره»

به تزکیه نفس می پرداختند و همچنین در مساجد و بقاع متبرکه مانند مسجد لنبان و مقبر

ه علی بن سهل اصفهانی و محمد بن یوسف معدان بناء و بابارکن الدین و مزار استاد

خود، مرحوم حاجی محمدصادق و همچنین کوه صفه که محل عبادت استاد ایشان بود

، به اعتکاف و عبادت مشغول می شدند.

در ناحیه نجف اشرف، مسجد کوفه و سهله و مقبره کمیل و میثم تمار، محلهایی بود

که بسیار زیارت می فرمودند. شیخ حسنعلی نخودکی چون به کسی دوا یا دعا می

دادند می فرمودند: « ما بهانه ای بیش نیستیم و شفا دهنده اوست، زیرا که این عالم

محّل اسباب است و خداوند فرموده است: « ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها:

خداوند از انجام کارها جز به وسیله اسباب و وسائط، ابا و امتناع دارد ». از اینرو

لازم است به هنگام مرض به طبیب مراجعه نمود. سپس می فرمودند: « حضرت

موسی (ع) مبتلا به قولنج شد، و هنگامی که برای مناجات با حضرت ربّ الارباب

به کوه طور رفت عرض کرد: خداوندا مریض شده ام مرا شفا عنایت فرما. خطاب شد:

یا موسی به طبیب مراجعه کن. عرض کرد: خداوندا پاسخ مردم را چه بگویم، در حالیکه

خواهند گفت که تو کلیم اللهی و مرده را زنده میکنی و کور را شفا میدهی، آنگاه برای

مرض خود به طبیب مراجعه میکنی؟

خطاب شد: یا موسی ما این گیاهان را عبث نیافریدیم و علم طب را عبث به انسان الهام

نکردیم، حال آیا چون تو موسی هستی انتظار داری که این همه را عبث بگذاریم و بی

سبب مرض تو را شفا دهیم؟ »پدرم با آنکه به عبادت و مجاهدت و ریاضت و زیارت

و اعتکاف در اماکن متبرک، سخت مداومت و مراقبت داشت، لیکن اظهار می فرمود:

« روح همه این اعمال، خدمت با اخلاص نسبت به سادات و ذریّه حضرت فاطمه زهر

ا سلام الله علیها است و بدون آن، اینگونه اعمال، همچون جسمی بی جان می باشد

و آثاری بر آنها مترتب نمی گردد. »

باری از ظهر پنجشنبه واپسین زندگانیشان تا روز یکشنبه که فوت خود را در آنروز

پیش بینی فرموده بودند دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند

. شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند:

« ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی(ع) پر شده ام، دست نخواهی یافت.

» روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: « کار رفتن را بر من دشوار گرفته اند و

عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا علیه السلام را در این جهان آرزو

داشتی از چه رو گاه و بیگاه لب به خنده می گشودی؟ » آری، حسنات الابرار سیّآت المقّربین.

بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید. به دستور پدرم گوسفندی

به عنوان نذر حضرت زهرا سلام الله علیها قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب

روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که روح پاکش به جوار حق شتافت .

ساعتی نگذشته بود که خبر رحلت آن عارف بزرگ و آن عالم ربانی به سراسر شهر فرا

رسید و انبوه جمعیت برای ادای احترام و تودیع او و انجام مراسم مذهبی گرد جنازه اش

حاضر شدند. جنازه آن فقید علم و معرفت بر روی هزاران دست از ارادتمندان اندوهگین

و سوگوارش، از محله سعد آباد مشهد در خیابانهای شهر که عموماً به حال تعطیل درآمده بود

، عبور می کرد تا به ده « سمرقند » بمحل سکونتشان رسید در آنجا بر حسب وصیّتشان

در آب روان غسل داده شد. در این هنگام دسته های بزرگ سینه زنان که سالها از حرکت

ایشان ممانعت می شد، در سوگ آن مرد جلیل، راه افتاد و جنازه در میان غمی جانکاه،

پس از تغسیل و تکفین به شهر حمل گردید و پس از طواف به دور مرقد منور

حضرت ثامن الحجج علیهم افضل الصلوات، در همان نقطه از صحن عتیق که خود

پیش بینی و سفارش فرموده بودند، در خاک آرمید.

سنگ مزار جديد مرحوم نخودکی که بر دیوار صحن نصب شده است .

سالها پیش پدرم فرموده بودند:
« وقتی مصمم شدم که به نجف اشرف رحل اقامت افکنم، لیکن در آن هنگام که

در یکی از اطاقهای صحن عتیق رضوی در مشهد، به ریاضتی سرگرم بودم، در

حال ذکر و مراقبه، دیدم که درهای صحن مطهر عتیق بسته شد و ندا بر آمد که

حضرت رضا سلام الله علیه اراده فرموده اند که از زوار خویش سان ببینند. پس

از آن، در محلی جنب ایوان عباسی، در همین نقطه که اکنون مدفن پدرم می باشد،

کرسی نهادند و حضرت بر آن استقرار یافتند و به فرمان آن حضرت درب شرقی و

غربی صحن عتیق گشوده شد، تا زوّار از در شرقی وارد و از در غربی خارج گردند.

در آن زمان دیدم که پهنه صحن مالا مال از گروهی شد که برخی به صورت حیوانات

مختلف بودند و از پیشاپیش حضرتش می گذشتند و امام علیه السلام دست ولایت و

نوازش بر سر همه آن زوار حتی آنها که به صور غیر انسانی بودند، می کشیدند و

اظهار مرحمت می فرمودند. پس از آن سیر و شهود معنوی و مشاهده آن رأفت عام

از امام علیه السلام، بر آن شدم که در مشهد سکونت گزینم و چشم امید به الطاف

و عنایات آن حضرت بدوزم. » پدرم، پس از ذکر این واقعه، محل استقرار کرسی

امام علیه السلام را برای مدفن خود، پیش بینی و وصیت فرمودند و بالاخره به خواست

. خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارک مدفون شدند.

برگرفته ازکتاب نشان ازبی نشانها

نوشته علی مقدادی اصفهانی

 



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 1 اردیبهشت1391

 

 

زندگی نامه امام جعفر صادق ع
                زندگی نامه امام جعفر صادق ع

اسم : جعفر

لقبها : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقایق - فاضل -

 طاهر - قائم - منجی - صابر

 كنیه : ابوعبدالله - ابواسماعیل - ابوموسی

نام پدر : حضرت امام محمد باقر ( علیه السلام )

نام مادر : فاطمه ( ام فروه )

....



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 22 بهمن1390

 

 

شرح حال ابوذرغفاری

                        شرح حال ابوذر غفارى


 اَبُوذَر رضى اللّه عنه است ، اسم آن جناب جُندب بن جُناده

( از قبيله بـَنـى غـِفار است و آن جناب يكى از اركان اربعه و سوم

كس و به قولى چهارم يا پنجم كـس اسـت كـه...



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در چهارشنبه 19 بهمن1390

 

 

زندگینامه حاج اخوندملاعباس تربتی
 

                                             

                       حاج اخوند ملاعباس تربتی وکتاب شرح کامل زندگی ایشان

 
ولادت


مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتی در سال 1288 قمری مصادف با

 1250 یا 1251 شمسی و در پانزده کیلومتری شرقی تربت حیدریه

، ده « کاریزک ناگهانی‏ها» متولد گردید و ...



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 7 بهمن1390

 

:: ای نام توبهترین سرآغاز
:: دانلود پاورپونت -1
:: دانلود کتابهای مذهبی -1
:: نجات يافتن نيكوكار و هلاكت بدكار
:: نمونه سوال دوره اول متوسطه (هفتم)
:: نمونه سوال دوره اول متوسطه (هفتم)
:: داستانی از زنده به گور کردن دخترتوسط پدر
:: دانلود پاورپونت -2
:: نصایح لقمان حکیم
:: زندگینامه سلیمان نبی
:: کرامات حسنعلی اصفهانی نخودکی
:: دقت دربیت المال دررفتارامام علی ع
:: نقش وبلاگ دریاددهی و یادگیری
:: سفارش پیامبردرمورد خوردن نمک
:: سلسله های پس از اسلام درایران





مجیدعباسی**دبیر قران عربی پیامها
محل خدمت** شهید صباغ دولت آباد
شهرستان **زاوه
استان **خراسان رضوی .
سابقه خدمت **19 سال
هدف وبلاگ: استفاده دانش اموزانم
وهمه دانش اموزان ایران می باشد.
منتظرنظرات سازنده شما میباشم .
الهی :
درکوی نیکنامان ماراگذر نباشد
گر تونمی پسندی تغییرده قضارا


:: :: قالب وبلاگ
:: استخاره
:: خبرگیری (آقای شایان)
:: اموزش 3(خانم زارع)
:: بداغ اباد نوشته معلم (آقای موسوی )
:: تدریس یادگیری ارزشیابی(آقای کاظمی)
:: پیامها عربی راهنمایی(خانم نژادحسن)
:: اموزشی راهنمایی ( آقای باقری)
:: ابتدایی اول دبستان (خانم مختاری)
:: اموزش قران ...دلفان( آقای عباسپور)
:: مجله المصباح (آقای علی ابادی )
:: گروه اموزشی قران (آقای علوی )
:: دینی وعربی شیروان (خانم صفدری )
:: نمونه سوال دینی ...( آقای دشتی)
:: روابط عمومی شهرداری ایرانشهر


اموزش الکترونيکي


:: مرداد 1393
:: تیر 1393
:: بهمن 1392
:: مهر 1392
:: اسفند 1391
:: آذر 1391
:: آبان 1391
:: مهر 1391
:: شهریور 1391
:: مرداد 1391
:: تیر 1391
:: خرداد 1391
:: ادامه ی آرشیو ماهانه

 صفحه نخست | ايميل ما | آرشيو مطالب | لينك آر اس اس | عناوين مطالب وبلاگ |پروفايل مدير وبلاگ |  طراح قالب

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by m-abbasi-m
Design By : wWw.Theme-Designer.Com