X
تبلیغات
آموزش الکترونیکی قران عربی پیامها-زاوه

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ايرانسل

فال حافظ

 
 

صفحه نخست

ايميل ما

آرشيو مطالب

لينك آر اس اس

عناوين مطالب وبلاگ

پروفايل مدير وبلاگ

طراح قالب

 

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشيو مطالب
::
پروفايل مدير وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوين مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::دانلودکتاب
::دانلود فلش
::دانلود سوال
::دانلودپاورپونت
::عربی اول
::عربی سوم
::پیامهای اسمان اول
::پیامهای اسمان سوم
::روش تدریس نوین
::آموزش قواعد قران
::اطلاعات دینی مذهبی
::زندگینامه بزرگان دینی
::داستانهای عبرت اموز
::زاوه شهر طلای سرخ


 


 





پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .اگر تبادل لينک مي کنيد وبلاگ من رابانام اموزش الکترونيکي قران عربي پيامها لينک کرده ودرقسمت نظرات خبرم کنيد تا وبلاگ شما لينک شود ، .


 

ای نام توبهترین سرآغاز
                                 

                    



:: موضوعات مرتبط: زاوه شهر طلای سرخ

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 11 بهمن1392

 

 

دانلود پاورپونت عربی

                                                       
 


پاورپونت عربی سوم راهنمایی آموزش ساختن وزن کلمات فعیل/ فاعل/ مفعول


پاور پونت عربی هفتم  جمع مذکر/جمع مونث/ جمع مکسر


پاور پونت عربی سوم راهنمایی  آموزش فعل امر


پاور پونت عربی هفتم  آموزش مثنی 


پاورپونت عربی هفتم درس اول

آموزش مذکر مونث /حروف عربی / ضمایر 




:: موضوعات مرتبط: دانلودپاورپونت

نوشته شده توسط مجیدعباسی در سه شنبه 2 مهر1392

 

 

دانلود کتابهای مذهبی -1
                             

معماهای قران           

 رموزاسامی خداوند    

  معماهای نهج البلاغه  

صدسوال وجواب نماز 

 احکام نوجوانان        



:: موضوعات مرتبط: دانلودکتاب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در پنجشنبه 6 مهر1391

 

 

دانلود فلش

                                           

  عربی سوم راهنمایی   پیدا کردن وزن کلمات           

 عربی سوم راهنمایی   وصل کرد ن کلمه های هم وزن



:: موضوعات مرتبط: دانلود فلش

نوشته شده توسط مجیدعباسی در دوشنبه 3 مهر1391

 

 

زندگینامه حضرت سلیمان

                                    

حكومت سلیمان علیه السلام

پس از داود علیه السلام سلطنت و حكومت به فرزندش سلیمان

منتقل شد و به لطف خداوند سلیمان بر سلطنتی استوار و مملكتی

پهناور و مقامی ارجمند دست یافت.

 خداوند دانش و اسرار بسیاری از علوم و فنون از جمله درك زبان

پرندگان و حشرات را در اختیار سلیمان قرار داد. خداوند نیروی باد

را در اختیار او گذاشت تا سلیمان در امور زراعت و حمل و نقل دریایی

و دیگر امور زندگی از آن استفاده كند. خداوند زبان حیوانات را به سلیمان

آموخت و او قادر به درك صدای حیوانات شد و از این قدرت، برای كسب

اطلاعات صحیح و سریع استفاده می كرد.

 

خداوند برای سلیمان علیه السلام چشمه مس را جاری ساخت و صنعتگران

جن را در اختیار او نهاد تا در عمران و اصلاح امور از آنها استفاده كند.

ایشان از مس، دیگهای بسیار بزرگ و قدح هایی مانند حوض می ساختند

و برای استفاده سپاهیان نصب می كردند. عده ای از آنها كه به فنون ساختمان

آشنا بودند، در مدت كوتاهی بناهای عظیم و كاخهای با  شكوه و برجها و پلهای

بزرگی ساختند و ساختمانهای مهمی مانند "حاصور و مجد و جازر و بیت

حورون و بعله و تدمر" را به پایان رساندند و مخازن و سربازخانه های

مورد نیاز را بنا نمودند. در یكی از قصرهای سلیمان كه از چوب و سنگهای

گرانقیمت ساخته و به جواهرات و تصاویر الوان آراسته شده بود، تختی

جواهر نشان وجود داشت كه بر فراز آن مجسمه دو كركس و در طرفین آن

دو شیر قرار داده شده بود كه هنگام نشستن سلیمان بر تخت، شیرها دستان

خود را می گشودند و پس از نشستن، كركسها بالهای خود را بر سر سلیمان

باز می كردند.

 

داودعلیه السلام در سالهای آخر عمر خود قصد بنای بیت رب یا معبد عظیم

بیت المقدس را كرده بود كه قبل از اقدام، عمرش پایان پذیرفت ولی چهار سال

پس از آن، فرزندش سلیمان، كار بنای آن را شروع و در سال یازدهم آن را به

اتمام رساند و بر آن نام هیكل سلیمان نهاد. این كاخ مدت 424 سال با رونق و

شكوه باقی ماند ولی پس از آن به دست پادشاهان مصر و دیگران دستخوش

غارت و سرانجام به دست پادشاه بابل ویران گشت.

 سلیمان علیه السلام و مور

سلیمان، پیغمبری و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتی بی نظیر

و شایسته به او عطا كرد و زبان حیوانات را به او آموخت، جنیان و باد را

به تسخیر وی در آورد و به خواست خدا، قدرت درك سخن جانوران و پرندگان

را یافت و بدین ترتیب از موضوع و مقصد آنان اطلاع می یافت.

 

روزی پیغمبر خدا، برخوردار از شكوه و جلال سلطنت به همراه عده ای از

جن و انس و پرندگان در حركت بود تا به سرزمین عسقلان و وادی مورچگان

رسید. یكی از مورچگان كه شكوه و جلال سلیمان و سپاهیانش را دید به وحشت

افتاد و ترسید كه مورچگان زیر دست و پای لشكر سلیمان لگد كوب شوند،

لذا دستور داد، كه به لانه های خویش پناه ببرند تا سلیمان و یارانش بدون

توجه آنها را پایمال نكنند.

 

سلیمان علیه السلام سخن مور را شنید و مقصود او را دریافت، لذا به

سخن مور لبخندی زد و خنده او به این جهت بود كه خدا نیروی درك سخن

مور را به او عطا كرده بود و به علاوه از سخن مورچگان كه بر رسالت

سلیمان واقف بودند و می دانستند كه پیغمبر خدا بیهوده مخلوق او را نمی كشد

در تعجب بود.

 

پیغمبر خدا از پروردگار خویش در خواست كرد كه وسیله شكرگزاری

وی را فراهم و توفیق اعمال شایسته را به وی عطا كند و راه هدایت را

همواره فراروی او قرار دهد و آنگاه كه وفات یافت او را با  بندگان صالح

خود محشور سازد.

 سلیمان و بلقیس

سلیمان پیغمبر به فكر بنای بیت المقدس در سرزمین شام بود تا اسباب

عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد. او ساختمان این بنا را به پایان رساند

و آنگاه كه از احداث این بنای رفیع و با شكوه فارغ شد، دلش آرام و فكرش

آسوده شد، سپس به قصد انجام فریضه الهی حج به همراه اطرافیان و گروه

زیادی كه آماده زیارت خانه خدا بودند، عازم سرزمین مكه شد.

 

سلیمان(ع) چون به آن سرزمین رسید در آن اقامت گزید و عبادت و نذر

خود را به پایان رسانید، سپس آماده حركت شد و سرزمین حرم را به قصد

یمن ترك كرد و وارد صنعا شد، در آنجا با سختی و مشقت به جستجوی آب

پرداخت و در این راه چشمه ها، چاهها و زمینهای زیادی را كاوش كرد ولی

به مقصود، خود دست نیافت و سرانجام برای نیل به مقصود متوجه پرندگان شد.

 

سلیمان كه از یافتن آب مایوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب

راهنمایی كند، اما متوجه غیبت هدهد شد. سلیمان از این امر سخت ناراحت

شد و سوگند یاد كرد كه او را به سختی شكنجه دهد و یا ذبحش نماید، مگر

اینكه دلیل روشنی برای غیبت خود بیاورد و خود را تبرئه سازد و عذر خویش

را موجه گرداند تا از كیفر رها شود.

 

اما هدهد غیبت كوتاهی كرده بود و پس از لحظاتی بازگشت و برای تواضع

نسبت به سلیمان سر و دم خود را پایین آورد. سپس در حالی كه از غضب

سلیمان بیم داشت نزد او شتافت و برای جلب رضایت او گفت: من بر موضوعی

واقف شده ام كه تو از آن اطلاعی نداری و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن

احاطه پیدا كند. من رازی را كشف كرده ام كه موضوع آن بر تو پوشیده مانده است.

 

این خبر، تا حدودی از ناراحتی سلیمان كاست و شوق و علاقه ای در او به

وجود آورد. سپس سلیمان از هدهد خواست كه هرچه زودتر داستان خود را

به طور مشروح بیان كند و دلیل و عذر خود را روشن سازد.

 

هدهد گفت: من در مملكت سبا زنی را دیدم كه حكومت آن دیار را در اختیار

خود دارد. وی از هر نعمتی برخوردار و دارای دستگاهی عریض و تختی

عظیم است، ولی شیطان در آنها نفوذ كرده و بر آن قوم مسلط گشته و چشم

و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است. من ملكه و

قوم او را دیدم كه بر خورشید سجده می كنند. و از مشاهده این منظره سخت

ناراحت شدم و كار آنها مرا به وحشت انداحت. زیرا این قوم با این قدرت و

شوكت، سزاوار و شایسته است خدایی را بپرستند كه از راز دلها و افكار آگاه

است و او یگانه معبود و صاحب عرش عظیم است.

 

 



سلیمان از این خبر دچار حیرت و تعجب شد و تصمیم به پی گیری خبر هدهد

گرفت، لذا گفت: من در باره این خبر تحقیق و صحت آن را بررسی می كنم اگر

حقیقت همان است كه بیان كردی، این نامه را نزد سران قوم سبا ببر و به آنان

برسان، سپس در كناری بایست و نظر آنان را جویا شو.

 

هدهد نامه را برداشت به سوی بلقیس رفت و او را در كاخ سلطنتی در شهر

مارب یافت و نامه را پیش روی او انداخت. بلقیس نامه را برداشت و چنین

خواند: "این نامه از سلیمان و بنام خداوند بخشنده مهربان است، از روی

تكبر، از دعوت من سرپیچی نكنید و همگی در حالی كه تسلیم هستید نزد من بشتابید".

 

ملكه سبا، وزرا و فرماندهان و بزرگان دولت خود را به مشورت فرا خواند،

تا بدینوسیله اعتماد آنان را جلب و از تدبیر و پشتیبانی ایشان استفاده كند

و به این ترتیب تاج و تخت خود را حفظ نماید.

 

چون ملكه موضوع را شرح داد، مشاورین بلقیس گفتند: ما فرزندان جنگ

و نبردیم، اهل فكر و تدبیر نیستیم، ما امور خود را به فكر و تدبیر تو واگذار

كرده ایم و شئون سیاست و اداره مملكت را به تو سپرده ایم، شما امر بفرمایید،

ما همچون انگشتان دست در اختیار توایم و آن را اجرا می كنیم.

 

ملكه از پاسخ مشاورین خود دریافت كه بیشتر مایل به جنگ و دفاع هستند،

لذا نظر آنها را نپسندید و به آنان اعلام كرد كه صلح بهتر از جنگ است،

سزاوار عاقلان صاحبنظر اموری است كه برای آنان نافع و نیكو باشد و

خردمند باید حتی الامكان در حفظ صلح بكوشد و سپس در استدلال آن چنین

گفت: هر گاه زمامداران بر دهكده ای غلبه كردند و به زور وارد آن شدند،

آن را ویران می سازند، آثار تمدن را نابود و عزیزان آن سرزمین را ذلیل

می نمایند، بر مردم ظلم و ستم روا می دارند و در بیدادگری افراط می نمایند،

این روش همیشگی زمامداران در هر عصر و زمانی است، از این رو من

هدیه ای از جواهر درخشان و تحفه های نفیس و گرانبها برای سلیمان

می فرستم تا منظور او را درك  كنم و روش او را بسنجم و به این وسیله

موقعیت خود را حفظ نمایم.

 بلقیس هدایایی به همراه اندیشمندان و بزرگان قوم خود روانه دیدار سلیمان

كرد، چون نمایندگان ملكه حركت كردند، هدهد پیش سلیمان شتافت و خبر را

به او رساند. سلیمان خود را برای دیدار با آنها آماده ساخت تا زمینه نفوذ در

آنها را فراهم سازد و به همین منظور جنیان را دستور داد آنچنان قصری عظیم

و تختی با شكوه ترتیب دهند كه قلبها را بلرزاند، چشمها را خیره سازد

و دلها را به طپش اندازد.

 

آنگاه كه نمایندگان قوم به بارگاه سلیمان رسیدند، مبهوت و متحیر شدند

. سلیمان آنان را با روی باز استقبال كرد و مقدم آنان را گرامی داشت و

از حضورشان خرسند شد و سپس از مقصود ایشان پرسید و گفت: چه

خبری دارید و در مورد پیشنهاد من چه تصمیمی گرفته اید؟

 

نمایندگان بلقیس هدایا و اشیاء نفیس خود را نزد سلیمان آوردند و انتظار

داشتند كه مورد پسند و پذیرش پیغمبر خدا واقع شود. سلیمان از قبول آنها

خودداری كرد و به دیده بی نیازی به آنها نگریست و به نماینده بلقیس گفت:

هدایا را باز گردان، زیرا خدا به من رزق فراوان و زندگی سعادتمندی عنایت

كرده و اسباب رسالت و سلطنت را به نحوی برای من فراهم كرده است، كه

به هیچكس ارزانی نداشته است.

 

چگونه ممكن است شخصی مثل من با مال دنیا فریفته شود و زر و زیور

دنیا او را از دعوت حق باز دارد. شما مردمی هستید كه غیر از زندگی ظاهری

دنیا چیز دیگری نمی بینید، اكنون به همراه هدایا نزد ملكه خود باز گردید و

بدانید كه به زودی من با لشكری بزرگ به سوی شما خواهم آمد كه شما توان

مقاومت در برابر آن را نداشته باشید و آنگاه قوم سبا را در ذلت و خواری از

شهر و دیار خود بیرون می رانم.

 

نمایندگان بلقیس، آنچه دیده و شنیده بودند به اطلاع بلقیس رساندند. سپس

ملكه گفت: ما ناگزیریم گوش به فرمان او دهیم و از وی اطاعت نماییم و

برای پاسخ و قبول دعوت او نزد او بشتابیم.

 سلیمان كه شنید بلقیس و درباریان او به زودی پیش وی می آیند،

به اطرافیان خود كه از بزرگان جن و انس و همگی در اختیار او بودند

گفت: كدامیك می توانید قبل از این كه بلقیس و اطرافیانش پیش من بیایند

و تسلیم من گردند تخت او را نزد من آورید؟ یكی از جنیان زیرك گفت: من

می توانم قبل از این كه از جای خود برخیزی، آن تخت را نزد تو حاضر كنم.

من چنین قدرتی دارم و نسبت به اشیاء قیمتی آن نیز شرط امانت را بجا می آورم

. جنی دیگر گفت: من می توانم قبل از این كه پلك برهم زنی، تخت بلقیس

را نزد تو حاضر كنم.

 

سلیمان خواست تخت بلقیس نزد وی آید و چون آن را نزد خود دید،

گفت: این پیروزی از لطف و كرم پروردگار نسبت به من است. این

نعمتی از نعمتهای اوست كه به من عطا شده است تا مرا آزمایش كند

كه آیا سپاس آن را بجا می آورم و یا كفران نعمت می كنم؟

 

هر كس ارزش نعمتهای خداوند را بداند و او را سپاسگزار باشد در اصل

به سود خویش عمل نموده است، و كسانی كه نعمت پروردگار خویش را

كفران نمایند، از جمله افرادی هستند كه در دنیا و آخرت زیان كرده اند و

خدا از جهانیان و شكر آنان بی نیاز است.

 

سلیمان به سربازان خود گفت: وضعیت تخت بلقیس را تغییر دهید و منظره

آن را دگرگون سازید، تا ببینم آن را می شناسد یا دچار اشتباه می شود.

چون بلقیس به بارگاه سلیمان آمد از او پرسیدند: آیا تخت تو این چنین است؟

 

بلقیس بعید می دانست كه تخت او باشد، زیرا آن را در سرزمین سبا جای

گذاشته بود ولی چون نشانها و محاسن تخت خود را در آن دید، دچار حیرت

و وحشت شد و گفت: گویا همان تخت من باشد و سپس افكار وی پریشان

و دلش لرزان شد.

 

سلیمان دستور داده بود كاخی بلورین برای وی بنا كنند، سپس ملكه

سبا را به آن كاخ دعوت كرد. آنگاه كه بلقیس وارد كاخ شد، گمان كرد

دریایی مواج در نزدیك تخت سلیمان است، لذا دامن لباسش را بالا گرفت

تا وارد آب شود، سلیمان گفت: این تخت از شیشه ساخته شده است.

 

پرده های غفلت از جلوی چشم بلقیس برداشته شد و گفت: بار خدایا،

من روزگاری از عبادت تو سرپیچی كردم و در گمراهی بودم، به خود

ظلم كردم و از نور و رحمت تو محروم ماندم و اكنون فارغ از هر شرك

و ریا، به تو ایمان آوردم، دل به تو می سپارم و گردن به طاعتت می نهم،

همانا كه تو ارحم الراحمین هستی.

 وفات سلیمان

سلطنت و حكومت سلیمان به مدت چهل سال در كمال قدرت و عظمت تداوم

داشت تا در غروب یكی از روزها كه سلیمان در قصر زیبا و با  شكوه خود

كه از آبگینه صاف و شفاف بنا شده بود، در یكی از اطاقهای فوقانی به

تماشای اطراف و اكناف شهر مشغول بود و از تجلی عظمت و قدرت خداوند

درس حكمت و پند و عبرت می آموخت. در همان حال كه سلیمان بر عصای

خود تكیه زده بود ناگهان صدای ورود شخصی را احساس كرد و سلسله افكار

او گسیخته شد، با نزدیك شدنصدا، به یكباره چهره جوانی ناشناس با

هیمنه و هیبتی بی نظیر پدیدار گشت، سلیمان كه از ورود بدون اجازه

  وی بیمناك شده بود پرسید، تو كیستی و چه حاجتی داری و چرا بدون

اجازه وارد قصر شده ای؟

 

جوان پاسخ داد: من پیك مرگم و برای گرفتن جان تو آمده ام و برای این كار

كلبه فقرا و كاخ پادشاهان برای من فرقی ندارد و به علاوه برای ورود، به

كسب اجازه نیازی ندارم. اینك تو باید فوراً سلطنت و حكومت را به دیگران،

و جان خود را به من و تن خود را به خاك بسپاری و به فرمان خداوند

جاوید ولایزال تن در دهی.

 

با شنیدن این سخنان، لرزه بر اندام سلیمان افتاد و از جوان فرصتی خواست

تا در امور خود و سپاهیانش ترتیبی بدهد، اما درخواست او رد شد و پیك مرگ

در همان حال كه ایستاده بود جان وی را گرفت و سلیمان از سلطنتی با چنان

شكوه و جلال كه مدت چهل سال زحمت آن را كشیده بود دیده فرو بست.

 

پس از وفات سلیمان، بدن او تا مدتی همچنان بر عصا تكیه داشت و پا بر جا

ایستاده بود و كسی بدون اجازه قدرت ورود به كاخ را نداشت. اما پس از مدتی،

موریانه ها عصای وی  را خوردند و چون تعادل سلیمان بهم خورد، جسدش به

زمین افتاد و اطرافیانش دریافتند كه مدتی از مرگ وی می گذرد.

 





:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 27 مهر1392

 

 

کرامات حسنعلی اصفهانی نخودکی

مرحوم سيد ابوالقاسم هندي، نقل کرد که :

در خدمت حاج شيخ به کوه « معجوني» از کوهپايه هاي مشهد رفته بوديم.

در آن هنگام مردي ياغي به نام « محمد قوش آبادي» که موجب ناامني آن

نواحي گرديده بود از کناره کوه پديدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنيد،

کشته خواهيد شد .

مرحوم حاج شيخ به من فرمودند: وضو داري؟ عرض کردم: آري.

دست مرا گرفتند

و گفتند: که چشم خود را ببند .

پس از چند ثانيه که بيش از دو سه قدم راه نرفته بوديم، فرمودند:

باز کن، چون چشم گشودم، ديدم، که نزديک دروازه شهريم .

بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم، کاسه بزرگي پر از گياه، در کنار اطاق

بود. از من پرسيدند: در اين کاسه چيست؟

عرض کردم: نميدانم و در جواب ديگر پرسشهايشان نيز اظهار بي اطلاعي

کردم. آنگاه فرمودند: قضيه صبح را با کسي در ميان نگذاشتي؟ گفتم: خير،

فرمودند: خوبست تو زبانت را در اختيار داري بدان که تا من زنده ام، از آن

ماجرا سخني مگو و گرنه موجب مرگ خود خواهي شد




پاسباني مي گفت : همسر من مدتها کسالت داشت و سرانجام قريب

شش ماه بود که به طور کلي بستري شده بود و قادر به حرکت نبود.

بنا به توصيه دوستان خدمت

مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني رفتم و از کسالت همسرم به ايشان

شکوه کردم .

خرمايي مرحمت کردند و فرمودند: بخور. عرض کردم: عيالم مريض است.

فرمودند: تو خرما را بخور او بهبود مي يابد. در دلم گذشت که شايد از بهبود

همسرم مأيوس هستند ولي نخواسته اند که مرا نااميد بازگردانند .


باري به منزل مراجعت و دقّ الباب کردم، با کمال تعجب، همسر بيمارم در

حاليکه جارويي در دست داشت، در خانه را بر روي من گشود. پرسيدم:

چه شد که از جاي خود برخاستي؟

گفت: ساعتي پيش در بستر افتاده بودم، ناگهان ديدم مثل آنکه چيز سنگيني

از روي من برداشته شد. احساس کردم شفا يافته ام، برخاستم و

به نظافت منزل مشغول شدم .

پاسبان مي گفت: درست در همان ساعت که من خرماي مرحمتي حاج

شيخ را خوردم، همسرم شفا يافته بود




حاجی ذبیح الله عراقی نقل می کند:
« در شهرستان اراک؛ میان من و چند تن از دوستان، سخن از بزرگی و

بزرگواری و جلالت قدر مرحوم نخودکی شد؛ و مقرر گردید:
یکی از حاضران بنام « سید حسین » به مشهد مشرف شود و تحقیق کند.

 از گاراژ « مارس » بلیط مسافرت به مشهد برای او گرفتیم.
چون هنگام حرکت وی؛ برای بدرقه به گاراژ مارس رفتیم؛ تلگرافی از طرف

جناب شیخ برای سید حسین رسید که در آن، وی را از مسافرت با اتومبیل

 شماره فلان یعنی همان وسیله ای که قصد مسافرت با آنرا داشت،

منع کرده بودند. وصول این تلگراف، با توجه به اینکه مرحوم شیخ از ماجرای

 گفتگوی ما خبری نداشتند، موجب شگفتی گردید و به همین سبب سید

حسین از مسافرت با آن اتومبیل منصرف شد.
اما بعد از سه روز خبر رسید که آن اتومبیل در جاده مشهد و در محل

 فیروزکوه؛ دچار حادثه گردیده و در اثر واژگونی، جمعی از سرنشینان آن

 زخمی و مجروح شده اند. »




:: موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت اموز

نوشته شده توسط مجیدعباسی در سه شنبه 1 اسفند1391

 

 

دقت دربیت المال دررفتارامام علی ع
                                              

ابورافع گويد: من (در عصر خلافت على (عليه السلام ) از طرف آن حضرت

منشى و حسابدار بيت المال بودم ، در ماجراى بصره گردبندى از مرواريد

 آورده بودند و جزء بيت المال بود، ايام عيد قربان بود، كه يكى از دختران

 على (عليه السلام ) پيام فرستاد كه آن گردنبند را به عنوان عاريه مضمونه

 (يعنى اگر از بين رفت عوض آن را ضامن است ) سه روز به او بسپارم ،

 من هم به اين عنوان گردنبند را به دختر على (عليه السلام ) دادم ،

او نيز به عنوان عاريه مضمونه پذيرفت كه بعد از سه روز برگرداند.

على (عليه السلام ) آن گردنبند را در گردن دخترش ديد و شناخت و

 از او سوال كرد كه اين گردنبند از كجا آمده ؟

او در جواب گفت : از ابورافع حسابدار بيت المال عاريه گرفته ام تا در

 روز عيد قربان از آن استفاده كنم و سپس برگردانم

على (عليه السلام ) شخصى را به سوى من فرستاد، به حضورش

شتافتم ، فرمود: آيا به بيت المال مسلمانان خيانت كردى ؟

عرض كردم : پناه مى برم به خدا كه به مسلمانان خيانت كنم

اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: پس چرا گردنبند را به دخترم

عاريه دادى ؟ بى آنكه از من اجازه بگيرى و رضايت مسلمين را

بدست آورى .

عرض كردم : اى اميرمؤ منان ! او دختر تو است ، از من خواست

گردنبند را عاريه به او بدهم تا در عيد قربان استفاده كند و سپس برگرداند،

با توجه به اينكه آن را عاريه اى دادم كه دوباره برگرداند و در صورت فقدان آن ،

ضامن عوض آن باشد، وانگهى از مال خودم ضامن آن شده ام و بر من واجب

 است كه آن را به محل خود برگردانم .


سپس فرمود: فورا گردنبند را به بيت المال رد كن ، و حتما بپرهيز كه مثل اين

 كار را تكرار كنى ، آنگاه سزاوار كيفر من گردى .

سپس فرمود: اگر دخترم آن را بدون عاريه يا ضمان ، مى برد

(و عاريه اش با ضمانت نبود) نخستين زن هاشمى بود كه دستش

 قطع مى شد.

خبر گفتار امام (عليه السلام ) به دخترش رسيد، به حضور پدر آمد

 و عرض ‍ كرد: اى اميرمؤ منان من دختر تو و پاره تن تو هستم ،

چه كسى سزاوارتر از من است كه از آن استفاده كند.

على (عليه السلام ) به او فرمود: اى دختر على بن ابيطالب ،

 در وجود خود از حريم حق پا فراتر منه ، آيا همه زنان مهاجر

 در روز عيد خود را بمثل اين گردنبند مى آرايند؟، آيا را از دخترش

 گرفت و به بيت المال رد كرد.



:: موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت اموز

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 26 آذر1391

 

 

نقش وبلاگ دریاددهی و یادگیری

                                    

                           نقش وبلاگ در  یاددهی و یادگیری

 وبلاگ محیطی است که به ما امکان می دهد اندیشه ها و

 افکار خود را در زمینه های مورد علاقه، منتشر کنیم و آن را در

 معرض قضاوت دیگران قرار دهیم .وبلاگ ها به اندازه ای جذاب اند

 که بخشی از اوقات شما و دانش آموزان را در خارج از کلاس درس

 یا مدرسه پر می کنند. شاید شما هم روزی یک وبلاگ اختصاصی

 برای کلاس خود ایجاد کنید و با دانش آموزان در بیرون از ساعات

 مدرسه ارتباط داشته باشید.

 استفاده از وبلاگ ها،به دلیل سهولت و کارآمدی، به سرعت مورد

 توجه قرار می گیرد. معلمان و دانش آموزان می توانند از طریق وبلاگ

 از قابلیت های فن آوری اطلاعات و ارتباطات برای گسترش محیط

یادگیری خود استفاده کنند 

- به تنهایی می توان آن را اداره کرد؛

- به زبان محاوره ای نوشته می شود؛

- مکرراً قابل روزآمد کردن است؛

- نیازی به آشنایی با مهارت های فنی ساخت صفحات وب ندارد؛

- اغلب سرویس های ارائه دهنده خدمات وبلاگ رایگان است؛

- روز آمد کردن وبلاگ در هر زمانی امکان پذیر است؛

- قابلیت دسترسی و روز آمد کردن از هر نقطه اتصال اینترنت؛

- قابلیت مشارکت دیگران از هر نقطه عالم.

 - در عصر سرریز اطلاعات، وبلاگ ها به پالایش اطلاعات و

 گزینش آن ها کمک می کنند.

- فراهم آوردن زمینه ای که با دسترسی آسان به متن، خوانندگان

 اطلاعات را در زمینه آن می خوانند؛

- فراهم آوردن دیدگاه های متفاوت؛

- تشویق روحیه ارزیابی اطلاعات

- تشویق روحیه مشارکت.

 وبلاگ ها فرصتی برای تفکر، گرفتن بازخورد از والدین، اعضای گروه،

 افراد متخصص و مشارکت آن ها به نفع دانش آموزان را ایجاد می کنند.

 امکان ذخیره و سازمان دهی آسان، سهولت مشاهده پیشرفت

دانش آموزان به وسیله معلمان و والدین فرصت دیگری است که

وبلاگ ها فراهم می آورند؛

وبلاگ ها دروازه ای آن لاین برای ارسال یادداشت ها، تکالیف، لینک ها

 و مانند آن هستند؛

 در چارچوب کلاس یا خارج از آن، افراد زیادی در تجربه یادگیری

درگیر می شوند؛

راه آسانی است که والدین و اعضای گروه می توانند با یک دیگر

وارد بحث و گفت و گو شوند؛

 مکانی که دانش آموزان می توانند از تجربه ها و ایده های هم استفاده

 و کار مشارکتی را تجربه کنند؛



:: موضوعات مرتبط: روش تدریس نوین

نوشته شده توسط مجیدعباسی در سه شنبه 14 آذر1391

 

 

سفارش پیامبردرمورد خوردن نمک

                                

6ـ قال رَسُولُ اللّهِ - صلي الله عليه وآله - :

يا عَلي! اِفْتَحْ طَعامَكَ بِالْمِلْحِ، فَإنَّ فيهِ شِفاءٌ مِنْ سَبْعينَ داء،

 مِنْها: الْجُنُونُ وَ الْجُذامُ وَ الْبَرَصُ وَ وَجَعُ الْحَلْقِ وَ الاْضْراسِ وَ وَجَعُ الْبَطْنِ.


«بحارالأنوار، ج 63، ص 398، ح 20»


رسول خدا - صلي الله عليه وآله - به امام علي - عليه السلام

 فرمود: غذاي خود را با (تناول نمودن كمي) نمك شروع نما،

همانا كه در آن درمان و شفاء هفتاد نوع بلا و آفت خواهد بود،

 كه ديوانگي، پيسي، جُذام، درد و ناراحتي هاي حلق، دندان ها;

 و شكم و معده از آنها مي باشد.




:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در دوشنبه 13 آذر1391

 

 

سلسله های پس از اسلام درایران

                       

                           سلسله های  پس از اسلام

طاهریان (۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق.) بنیان‌گذار طاهر ذوالیمینین

صفاریان (۲۶۱ - ۲۸۷ ه. ق.) بنیان‌گذار یعقوب لیث

سامانیان (۲۶۱ - ۳۸۹ ه. ق.) بنیان‌گذار نصر اول شهریاران

 بزرگ اسماعیل بن احمد و نصر بن احمد

زیاریان(۳۱۵ - ۴۶۲ ه. ق.) بنیان‌گذار مرداویج پسر زیار

 شهریار معروف قابوس بن وشمگیر

بوییان (۳۲۰ - ۴۴۰ ه. ق.) بنیان‌گذار عمادالدوله علی

شهریار بزرگ عضدالدوله

غزنویان (۳۸۸ - ۵۵۵ ه. ق.) بنیان‌گذار سلطان محمود غزنوی

سلجوقیان (۴۲۹ - ۵۹۰ ه. ق.) بنیان‌گذار طغرل بیک شهریاران

 بزرگ ملکشاه و سلطان سنجر

خوارزمشاهیان (۴۷۰ - ۶۱۷ ه. ق.) بنیان‌گذار (انوشتکین غرجه)

شهریاران معروف: محمد خوارزمشاه

ایلخانان مغول (۶۵۴ - ۷۳۶ ه. ق.) بنیان‌گذار هولاکو خان

تیموریان (-۷۷۱ -۹۰۳ ه. ق) بنیان‌گذار تیمور گورکانی

صفویان - (۹۰۶ - ۱۱۳۵ ه. ق.) بنیان‌گذار شاه اسماعیل

اول شهریار بزرگ شاه عباس

افشار (۱۱۴۸ - ۱۱۶۱ ه. ق.): بنیان‌گذار نادرشاه

زند (-۱۱۶۳ ۱۲۰۹ ه. ق.) بنیان‌گذار کریم خان زند

قاجار (۱۲۰۹ - ۱۳۴۵ ه. ق.) بنیان‌گذار آغا محمد خان



:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در چهارشنبه 8 آذر1391

 

 

همسران پیامبر
                           

                                  همسران پیامبر

1. خدیجه، نخستین ازدواج: پیامبر در سن 25 سالگی، پانزده سال

قبل از بعثت، با خدیجه که چهل ساله بود و از دو شوهر قبلی اش

فرزندانی داشت، ازدواج کرد . وی به تعبیر خود پیامبر،

 

                            همسران پیامبر

1. خدیجه، نخستین ازدواج: پیامبر در سن 25 سالگی، پانزده سال

 قبل از بعثت، با خدیجه که چهل ساله بود و از دو شوهر قبلی اش

 فرزندانی داشت، ازدواج کرد . وی به تعبیر خود پیامبر، بهترین

 زن پیامبر بود و تمام اموال و امکانات خود را در خدمت به دین

محمّدی، در اختیار پیامبر قرار داد و با وی، عاشقانه زندگی کرد

و پیامبر با وی هیچ مشکلی نداشت .

خدیجه، در سال دهم بعثت و در سن 65 سالگی فوت کرد و پیامبر،

 در آن زمان، پنجاه سال داشت. پیامبر(ص) تا خدیجه زنده بود،

ازدواج نکرد و جز از خدیجه و ماریة قِبطیه، صاحب فرزند نشد .

 در زمان جاهلیت، خدیجه را « طاهره » می گفتند و پیامبر به او

لقب « کبری » داد و تا پایان عمر شریفشان، پیوسته او را به نیکی

 یاد می کرد. از عایشه روایت است که: هر گاه پیامبر می خواست از

 خانه خارج شود، به یاد خدیجه می افتاد و او را به نیکویی یاد می کرد .

 روزی از ایام، حسادتم تحریک شد و گفتم: ایا او غیر از زنی پیر، چیز

 دیگری بود ؟ خداوند به جای او بهترش را نصیبت کرده است . پیامبر

 غضبناک شد، به طوری که موهای جلو سرش از شدّت غضب می لرزید

و می گفت: «نه، به خدا سوگند ! بهتر از او را به من نداد . او به من

ایمان آورد، در حالی که مردم، کفر ورزیدند ؛ مرا تصدیق کرد، در

حالی که مردم تکذیبم کردند ؛ با مال خودش مرا یاری و همراهی کرد،

 در حالی که مردم محرومم کردند و خداوند از او فرزندهایی روزی

 من کرده، در حالی که مرا از فرزندان زنان دیگر، محروم کرد».

عایشه می گوید: عهد کردم که دیگر هیچ گاه از خدیجه، به بدی یاد نکنم


2. سوده: پیامبر پس از خدیجه، با سوده - که بیوه بود - ، ازدواج

کرد . سوده با همسر اولش که پسر عمویش بود، در دومین هجرت

تازه مسلمانان به حبشه، هجرت کردند . پس از چند ماه از بازگشت

 به مکه، شوهرش فوت کرد و سپس با پیامبر ازدواج کرد . او یک

 سال از پیامبر، بزرگ تر بود و این ازدواج، یک سال قبل از هجرت

 صورت گرفت . وی در نگهداری فاطمه(س) و خواهرش امّ کلثوم، کوشا بود.


3. عایشه: او دختر ابوبکر بود و در همان سال ازدواج پیامبر با

سوده، در سن شش سالگی به عقد پیامبر درآمد و در سال دوم هجری

 در مدینه، مراسم عروسی انجام شد . او سه سال در خانه پیامبر بود،

 بدون آن که پیامبر، از او بهره زناشویی ببرد .

در میان زنان پیامبر، فقط عایشه بود که پیش از ازدواج با پیامبر،

 ازدواج نکرده بود و البته نازا بود و به همین دلیل، پیوسته به

خدیجه و ماریة قبطیه، غبطه می خورد.


4. حَفصه: او دختر عمر بود . با شوهرش به مدینه هجرت کرد .

شوهرش در جنگ بدر و اُحد، شرکت داشت و بر اثر زخمی در

جنگ اُحد، فوت کرد . پس از آن، عمر، همسری او را به ابوبکر

 و سپس به عثمان - که از دوستان نزدیک و صمیمی اش بودند -

 پیشنهاد داد، ولی آنها قبول نکردند. عمر، شکایت آن دو را به پیامبر

 کرد . بعد از مدتی، پیامبر(ص) از حفصه خواستگاری کرد و با او

در سال سوم هجرت، ازدواج کرد . حفصه با عایشه، همدل و همراز

 بود و این دو، باعث حوادث مختلفی در زندگی خصوصی پیامبر و

نیز حیات سیاسی اسلام شده اند.

در نقل است که ایات اول تا چهارم سوره تحریم و ایات 28 و 29

 از سوره احزاب، در شأن ایشان، نازل گشته است .


5. زینب، دختر خُزَیمه: شوهرش در جنگ اُحُد شهید شد .

بعد از حفصه، در سال چهارم هجری، به ازدواج پیامبر درآمد

و پس از دو یا سه ماه، در حیات پیامبر، فوت کرد .


6 . رَمله ( اُمّ حَبیبه): او دختر ابوسفیان و خواهر معاویه بود .

با شوهرش به همراه مسلمانان به حبشه هجرت کرد و در آن جا

صاحب دختری به نام حبیبه شد . از آن پس به او کُنیه اُمّ حبیبه دادند .

 در حبشه، شوهرش نصرانی شد و در آن جا فوت کرد . غُربت و

 مسیحی شدن شوهرش، او را رنج می داد تا آن که پیامبر، به نجاشی

 نامه نوشت و از راه دور، از او خواستگاری کرد و پس از بازگشتش

 به حبشه، در سال هفتم هجرت، با او ازدواج کرد.

ابوسفیان که روزگاری سخت ترین دشمن پیامبر بود، آن گاه که پیامبر

با دخترش ازدواج کرد، از فرط شادمانی گفت: «شکست و خواری،

 بر این جوان مرد، مباد!».


7. هند، دختر حُذَیفه ( اُمّ سَلَمه) : شوهر او، ابوسلمه، دوست پیامبر

 بود و در سال دوم هجری، زمانی که پیامبر برای دستیابی به کاروان

 قریش به سرپرستی ابوسفیان، از مدینه خارج شدند، وی جانشین

 پیامبر در مدینه بود . او از هجرت کنندگان به حبشه بود . پس از

 بازگشت از حبشه به مکه، به تنهایی به مدینه هجرت کرد و همسرش

اُمّ سلمه، یک سال بعد، به مدینه هجرت کرد و به شوهر پیوست .

 آنها صاحب دو پسر به نام های: سَلَمه و عمر و دو دختر به نام های:

 دُرّه و زینب بودند . اُمّ سلمه، پس از فوت شوهرش، خواستگاری

 ابوبکر و عمر را رد کرد.

پیامبر با او در حالی که چهار فرزند یتیم داشت، ازدواج کرد. امّ سلمه،

 همیشه سعی داشت که رضایت پیامبر را به دست آورد . او، خدیجه،

 فاطمه و علی را دوست می داشت و از آنان به نیکی یاد و دفاع می کرد.

 او تا سال 62 هجری، زنده بود و آخرین همسر پیامبر بود که

از دنیا رفت .


8 . زینب، دختر جَحْش اسدی: او دختر عمّة پیامبر بود که به دستور

 پیامبر، به ازدواج زید بن حارثه درآمد . زید، غلامی بود که پیامبر(ص)

او را آزاد کرد و سپس به فرزندی پذیرفت . زید و زینب، به دلایل

 شخصیتی و قبیله ای، نتوانستند زندگی مشترک را ادامه بدهند و

 زید، پس از سیزده سال زندگی مشترک، زینب را طلاق داد. وقتی

 که عدّة زینب تمام شد، پیامبر به فرمان الهی6، با او ازدواج کرد

و پس از آن، سنّت جاهلی شکست و ازدواج با همسر پسر خوانده،

 جایز شد. البته در این داستان، ایة حجاب نیز نازل شد .

گفتنی است که زینب، اولین زن از زنان پیامبر بود که پس از

رحلت ایشان، از دنیا رفت.


9. جُوَیریه: در نبرد پیامبر با بنی المصطَلِق، اسیر و شوهرش کشته

شد . در تقسیم غنائم، سهم ثابت بن قیس شد و با وی قرار گذاشت

 در قبال پرداخت مبلغ معینی، آزاد شود . جویریه برای تهیه پول،

 نزد پیامبر آمد . ایشان قیمت او را داد و آزادش کرد و سپس به

 ازدواج پیامبر درآمد.

وقتی این خبر، به مسلمانان رسید، آنها حدود صد اسیر قبیله

بنی المصطلق را - که حالا دیگر از خویشاوندان پیامبر شده بودند -

 آزاد کردند .


10. صَفیه: در فتح خیبر، او به اسارت پیامبر درآمد و شوهر دومش،

 کشته شد . پیامبر(ص) او را آزاد کرد و بین « ماندن در خیبر و

یهودی ماندن» و یا « اسلام آوردن و همسری پیامبر»، مخیر کرد.

 او اسلام آورد و با پیامبر ازدواج کرد و به برکت آن، بین یهودیان

 و مسلمانان، آشتی و دوستی برقرار شد . اسیران یهود، آزاد شدند

و بسیاری از یهودیان به پذیرش اسلام، ترغیب شدند و مسلمانان

رضایت دادند که اهل خیبر در آن جا بمانند و کشاورزی خیبر را به

 عهده بگیرند .

صفیه، زن با ادب و دانایی بود و به پیامبر، محبّت داشت و در

نقل است که در وقت احتضار پیامبر، بیش از زنان دیگر اشک ریخت.


11. ماریة قِبطیه: او و خواهرش را حاکم اسکندریه، در پاسخ به

 نامه پیامبر (دعوت به اسلام)، به عنوان هدیه برای پیامبر فرستاد .

آنها در سال هشتم هجری، به مدینه رسیدند و پیامبر، خواهر ماریه

را به حسّان بن ثابت داد و خود ماریه، کنیز پیامبر شد. منزل او مانند

 همسران دیگر پیامبر، در نزدیکی مسجد نبود، بلکه در باغی در

اطراف مدینه جای داشت. پیامبر، او را بسیار دوست می داشت و

 مانند همسران دیگرش به منزل او می رفت .

پیامبر بعد از خدیجه، فقط از ماریه، صاحب فرزند پسری به نام

 ابراهیم شد که چند ماه قبل از ارتحال حضرت، در 16 یا 18 ماهگی،

 از دنیا رفت؛ امّا این مسئله (تولد فرزند پسر)، سلامت مزاجی پیامبر

 را که مورد کنایه و طعنه برخی بود، ثابت کرد .


12. مَیمونه: یک سال بعد از صلح حُدَیبیه، طبق قرارداد با مشرکان

مکّه، پیامبر و دو هزار مسلمانان همراه او، سه روز، جهت ادای

عمره، در مکه اقامت داشتند . جلال و عظمت چشم گیر مسلمانان،

اثر عجیبی در روحیه مردم مکه گذاشت، از جمله باعث شد میمونه

 - که بیوه زن بود - ، خود را به پیامبر ببخشد و به صورت افتخاری،

 با پیامبر ازدواج کند.


 



:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در سه شنبه 7 آذر1391

 

 

مراحل غسل ترتیبی

                                     

                                     غسل ترتیبی                  

۱-نیت غسل

اولین مرحله ای که برای انجام غسل باید انجام داد نیت کردن است.

 غسل .... می کنم قربه الی الله  


۲- شستن سر و گردن

دومین مرحله  غسل بعد از نیت، شستن سر و گردن است. 

 


۳-شستن طرف راست بدن

مرحله  سوم از غسل ترتیبی شستن طرف راست بدن است.

  


۴-شستن طرف چپ بدن

و آخرین مرحله ی غسل شستن طرف چپ بدن است


 



:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در سه شنبه 7 آذر1391

 

 

جائزه دادن امام حسین ع به معلم
                    

                      جائزه دادن امام حسین ع به معلم

عبدالرحمن سلمى ، سوره حمد به فرزند امام حسين (عليه السلام )

آموخت ، وقتى كه آن فرزند سوره حمد را نزد امام حسين (عليه السلام )

به خوبى خواند.


 امام (عليه السلام ) هزار دينار و هزار حله به معلم او جايزه و انعام داد،

و دهان او را پر از در كرد. بعضى از اين موضوع تعجب كردند، 

 امام فرمودند:وقتى كه دنيا به تو نيكى و سخاوت كرد، تو نيز به وسيله

آن به همه مردم نيكى و سخاوت كن ، قبل از آنكه اين موفقيت از دستت برود.


 و بدان كه :


 بخشش موجب تهيدستى نمى شود. اگر دنيا به انسان

 روى آورد،

 بخل موجب بقاى ثروت  دنيا نمى شود، اگر دنيا

از انسان روى گرداند



 به اين ترتيب از امام حسين (عليه السلام ) درس فضائل اخلاقى و ارزشهاى

انسانى مى آموزيم ، و در مى يابيم كه امام (عليه السلام ) چقدر به تعليم

و تعلم ارزش مى داد، كه آنهمه به معلم احترام كرد و جايزه داد.



:: موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت اموز

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 27 آبان1391

 

 

شهادت وهب بن عبدالله و زنش در روز عاشورا
                            

                شهادت وهب بن عبدالله و زنش در روز عاشورا      

وهب  بن عبداللّه بن حباب كَلْبى كه با مادر و زن در لشكر امام حسين

عليه السّلام حاضر بود به تحريص مادر ساخته جهاد شد، اسب به

ميدان راند  وجلادت و مبارزت نيكى به عمل آورد و جمعى را به قتل

در آورد. پس ‍ از ميدان باز شتافت و به نزديك مادر و زوجه اش آمد

 و به مادر گفت : آيا از من راضى شدى ؟ گفت راضى نشوم

تا آنكه در پيش روى امام حسين عليه السّلام كشته شوى ،

زوجه او گفت : ترابه خدا قسم مى دهم كه مرابيوه مگذار و به درد

مصيبت خود مبتلا مساز، مادر گفت :

اى فرزند! سخن زن را دور انداز به ميدان رو در نصرت امام حسين

عليه السّلام خود را شهيد ساز تا شفاعت جدّش در قيامت شامل حالت

 شود، پس ‍ وهب به ميدان رجوع كرد  پس نوزده سوار و دوازده پياده

را به قتل رسانيد و لختى كارزار كرد تا دو دستش را قطع كردند،

اين وقت مادر او عمود خيمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت :

 اى وهب ! پدر و مادرم فداى تو باد چندانكه توانى رزم كن و حرم رسول

 خدا ص از دشمن دفع نما، وهب خواست كه تا او را برگرداند مادرش

جانب جامه او را گرفت و گفت : من روى باز پس نمى كنم تا به اّتفاق

تو در خون خويش غوطه زنم ،

جناب امام حسين عليه السّلام چون چنين ديد فرمود: از اهل بيت من

 جزاى خير بهره شما باد به سرا پرده زنان مراجعت كن خدا ترا

رحمت كند. پس ‍ آن زن به سوى خِيام محترمه زنها برگشت و آن

جوان كلبى پيوسته مقاتلت كرد تا شهيد شد.


  زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دويد و

صورت بر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر

او زد و به شوهرش ملحق ساخت ،

و اين اوّل زنى بود كه در لشكر حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام به قتل رسيد.



:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در شنبه 27 آبان1391

 

 

عاقبت غیبت کنندگان وبدگویان دراخرت
                                       

                           عاقبت غیبت کنندگان وبدگویان دراخرت

در شب معراج ، پيامبر (صلى الله عليه وآله ) شگفتيهاى بسيار ديد،

از جمله نگاه كرد ديد، عده اى با ناخنهاى خود صورت خود را مى خراشند

 و مجروح مى كنند، از جبرئيل پرسيد: اينها كيانند؟ جبرييل عرض كرد:

اينها غيبت مى كردند و پست سر مومنين ، از آنها بدگويى نموده و آبروى

آنها را مى بردند.


 سپس پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرمود: كسى كه گام بردارد

براى بدگويى پشت سر مومنان ، نخستين گامش را در ميان آتش

 دوزخ مى گذارد، و كسى كه از غيبت كردن توبه كند، آخرين نفرى

 است كه وارد بهشت مى شود، و كسى بدون توبه در مورد غيبت ،

از دنيا برود نخستين كسى است كه وارد دوزخ مى گردد.



:: موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت اموز

نوشته شده توسط مجیدعباسی در دوشنبه 22 آبان1391

 

 

تلفظ ده حرف درقرائت قران ونماز و...
                                                     

 تلفظ ده حرف درقرائت قران ونماز و...


ح: از وسط حلق اداء شده و در هنگام تلفظ حالت خشونت و گرفتگي

صدا ايجاد مي شود.


ع : از وسط حلق اداء شده و به نرمي تلفظ مي گردد.


غ : از انتهاي دهان تلفظ گرديده و در هنگام تلفظ آن حلق بسته

 نمي شود، بلکه مثلاً حالت غرغره کردن مايعي در حلق مي باشد.


ط : مثل تاء ( که از حروف مشترک است) تلفظ مي شود ولي درشت تر

و پر حجم تر از تاء و بايد دقت شود تلفظ آن شبيه به دال يا حروف ديگر نشود.


ص : مثل حرف سين مي باشد ولي درشت تر و پرحجم تر و بايد دقت

 شود و در هنگام تلفظ اين حرف حالت سوت زدن ايجاد نشود.


ض : اگر کناره سمت چپ زبان و مقداري از سطح زبان به دندانهاي

کرسي سمت چپ بالا اتصال پيدا کند حرف ض تلفظ مي شود.

 البته بايد درشتي و پرحجمي آن حفظ شود.


ذ : نوک زبان اگر به دندانهاي جلوي دهان (دندانهاي ثنايا که دو عدد از

آنها در بالا و دو عدد در پايين قراردارد) که در کام بالا قرار دارند متصل شود

 حرف ذال تلفظ مي گردد.


ث : همان مخرج حرف ذال مي باشد . و در هنگام تلفظ حالت دميدگي

 هوا ايجاد مي شود.


ظ : تلفظ آن تقريباً مثل حرف ذال مي باشد ولي پرحجم تر و درشت تر

و بايد دقت شود در هنگام تلفظ اين حرف شدت ايجاد نشود بطوريکه

حرف «ظ» محکم تلفظ گردد بلکه بايد به نرمي تلفظ شود


 و: در هنگام تلفظ اين حرف لبها حالت غنچه شدن و جمع شدن را پيدا مي کند




:: موضوعات مرتبط: آموزش قواعد قران

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 19 آبان1391

 

 

اطلاعاتی درمورد تقلید جهت مطالعه دانش اموزان
                                              

                اطلاعاتی درمورد تقلید جهت مطالعه دانش اموزان

1: تقلید یعنی چه؟

جواب: عمل به احكام دین طبق نظر مجتهد واجد شرایط را تقلید می‌گویند.

بنابراین: همان طور كه در همه علوم اگر سئوالی داشته باشیم و مشكلی

 پیش آید به متخصص مراجعه می‌كنیم و مطابق نظر او عمل می‌كنیم.

مثل مراجعه به پزشك در بیماری. اگر در علوم دینی و احكام شرعی

 مشكل داشته باشیم باید به متخصصین آن، كه مجتهدین هستند مراجعه نمائیم

2: شخص مكلف چگونه می‌تواند از مرجع تقلید، تقلید نماید؟

جواب: انسان وقتی به سن تكلیف رسید واجب است یكی از مراجع

معظم تقلید را به عنوان مجتهد و مرجع خود انتخاب و طبق فتوای ایشان

به وظیفه‌ی خود عمل نماید. بنابراین فتوای مرجع تقلید را می‌توانید با

مطالعه‌ی رساله‌ی توضیح المسائل ایشان به دست آ‌ورید.

 3: چرا باید از مرجع تقلید، تقلید كنیم؟ آیا خود به تنهایی می‌توانیم

احكام شرعی را بدون تقلید، به دست آوریم؟

جواب: تقلید از مرجع تقلید برای به دست آوردن تكلیف شرعی است،

 بنابراین اگر كسی خودش مجتهد باشد و بتواند به احكام الهی دسترسی

 پیدا كند و یا با احتیاط در آراء فقهاء یقین به عمل به وظیفه شرعی خود

داشته باشد نیاز به تقلید ندارد، اما چون رسیدن به درجه‌ی اجتهاد و یا عمل

 به احتیاط برای همه‌ی مردم ممكن نیست باید به مجتهدی كه متخصص در

امور دینی است مراجعه نماید و وظیفه‌ی شرعی خود را مطابق نظر او انجام دهد.

4: اصولاً از چه مجتهدی باید تقلید كرد و راهها و ملاك‌های شناسائی

 مجتهد اعلم چیست؟

جواب: تقلید از مجتهد جامع الشرایطی صحیح است كه از جمله شرایط

 آن عدالت است (و عدالت به عدم ارتكاب مجتهد به گناه كبیره و عدم اصرار

 بر گناه صغیره حاصل می‌شود). بنابراین، اگر كسی عادل نباشد نمی‌توان

 از او تقلید كرد و آنچه گفته شده آن است كه بین مجتهدین عادل، اعلم را

پیدا كنید. و در پاسخ به قسمت دوم سئوال باید گفت كه یا شخص باید خود

 اهل تشخیص باشد و یا دو نفر خبره‌ی عادل، اعلمیت یكی از مجتهدین را

گواهی كنند به شرطی كه دو نفر عادل دیگر با گفته‌ی آنها مخالفت نداشته

 باشند و یا عده‌ای از اهل علم كه می‌توانند مجتهد و اعلم را تشخیص دهند

 و از گفته‌ی آنها اطمینان حاصل گردد، مجتهد بودن یا اعلم بودن كسی را

تصدیق كنند.

6: چگونه می‌توان مرجع تقلید خود را عوض كرد در صورتی كه هر

دو مرجع در قید حیات باشند؟

جواب: عدول از مرجع تقلید زنده به مرجع تقلید زنده دیگر در صورتی

 كه مرجع دوم اعلم باشد، لازم است، و اگر مرجع دوم اعلم نباشد خلاف

احتیاط وجوبی و به نظر برخی از فقهاء جایز نیست هر چند برخی عدول

به مساوی را جایز می‌دانند.

۷: آیا تقلید ابتدایی از مرده جایز است؟ حال اگر شخصی در زمان

حیات مرجعی از او تقلید می‌كرده است، اكنون می‌توان بر تقلید

از مرجع میت باقی بماند؟

جواب: تقلید ابتدایی از میت جایز نیست ـ در جواب سئوال دوم باید

 گفت كه شما می‌توانید با رجوع به یك مجتهد زنده اعلم و عمل به

 گفته‌ی او در مسأله‌ی بقاء بر تقلید از مرجعی كه میت است و از او تقلید

 می‌كرده‌اید، بر تقلید خود باقی باشید

سئوال 14: پسران و دختران از چه سالی مكلف می‌شوند و خود را

برای تقلید آماده می‌كنند؟

جواب: سن بلوغ پسران 15 سال قمری است یعنی از 15 سال شمسی

163 روز و 6 ساعت كمتر است و سن بلوغ دختران 9 سال قمری است

 یعنی از 9 سال شمسی 97 روز و 22 ساعت و 48 دقیقه كمتر است.

 



:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 19 آبان1391

 

 

مختصری اززندگی نامه شهید حسین فهمیده

                          

هشتم آبان به عنوان «روز بسیج دانش‌آموزی» و همچنین روز ۱۳ آبان

به افتخار او به عنوان روز دانش‌آموز در ایران نامگذاری شد و سازمانی

به همین نام زیر نظر بسیج مستضعفین تشکیل‌شد. این سازمان

با همکاری وزارت آموزش و پرورش در بسیاری از مدارس اقدام به

تشکیل واحدهای مقاومت بسیج نموده.

جهت مطالعه روی ادامه مطلب کلیک کنید



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 7 آبان1391

 

 

رفتاردر دوره نوجوانی (بلوغ )

                                  

                         بلوغ ورفتارهای نوجوان

نوجوانی دوره غلبه نیازها، عواطف و احساسات بر قوه تعقل و اندیشه

و زمان بروز رفتارهای بی دوام و زودگذر است. از این رو این دوره را به

هوای بهاری تشبیه كرده اند :

كه یك لحظه آفتابی و سوزان و لحظه ای دیگر بارانی و سرد است.

در دوران بلوغ، نوجوان بیش از هر دوره دیگر از زندگی اش دستخوش

 هجوم احساسات است و دگرگونی ها، التهاب ها، اضطراب ها و

 جلوه های غیر معمول و ظاهراً غیر عادی در او ظاهر می شود.

روشن است كه این حالت ها ویژه، رفتار ویژه والدین و مربیان را نیز

طلب می كند. داشتن آگاهی و شناخت از دلایل و علل بروز خصوصیات

اخلاقی و رفتاری نوجوانان می تواند، سبب پیشگیری بسیاری از

سوء تفاهمات و مانع برخورد میان والدین و نوجوانان شود و در

 كاستن ناراحتی های این دو نسل موثر باشد.

بیشتر رفتارهایی كه از نوجوان سر می زند، مورد پسند بزرگسالان

نیست و غالباً سبب اعتراض آنان می شود، انتقاد و اعتراض بی رویه ی

والدین به نوجوانان و لجبازی آن ها، برخورد و اختلاف بین این دو گروه را

موجب می شود. از جمله رفتارهایی كه از نوجوانان سر می زند و برای

 بزرگسالان خوشایند نیست عبارتند از:

 عیب جویی و خرده گیری

سنت شكنی و  نگاه نداشتن حرمت بزرگترها

خودستایی

ستیزه جویی و پرخاشگری، بد اخلاقی و لجبازی.

بی انضباطی

عدم رعایت مقررات و عدم اطاعت از فرمان

پر حرفی تلفنی

دوست گزینی های مداوم و بی فرجام

بلند پروازی

قهرمان پرستی

مد پرستی و قرض دادن لباس خود به دیگران همسالان

وعاریه گرفتن لباس آنان (به ویژه در میان دختران)

دلگی بی موقع

وقت گذرانی و پرسه زنی

وسواس و دو دلی

بی قراری و بی حوصلگی

انجام كارهای بی هدف و ناتمام گذاشتن كاری كه شروع كرده است.

خاطره نویسی و یادبود نگاری

تنبلی به بهانه خستگی و مدت طولانی در رختخواب ماندن

افراط و تفریط در امور تحصیلی یا مذهبی

میل به گوشه گیری و انزوا

علاقه به سر و صدا وحركات تند و پرهیجان

و دهها حركات دیگر كه سبب خشم والدین می شود، ولی لازم به

 تذكر است كه همه این رفتارها و جلوه های بلوغ، بی فایده و بدون دلیل نیستند.

فلسفه وجودی جلوه های بلوغ

جلوه های توفانی نوجوانی یا مظاهر تب بلوغ به طور كلی بیماری

آسان یا بیهوده و بی فلسفه نیستند. برای مثال:

اگر نوجوان از مقررات اطاعت نمی كند و از فرمانبرداری خوشش

نمی آید، به این دلیل است كه حس استقلال طلبی در او رو به رشد است .

اگر عیب جویی می كند و خرده گیر است، به این دلیل است كه حس داوری

 و نیروی ارزشیابی و تشخیص در او رو به تكامل نهاده است.

قهرمان پرستی و مد دوستی نوجوان در نتیجه نیاز او به نمونه و الگو برای

 انتخاب بهترین رفتار، شكل و قیافه، طرز حرف زدن، شیوه لباس پوشیدن

و خوب جلوه كردن است.

وسواس و تردیدش به دلیل نداشتن تجربه، عدم مهارت كافی و عدم

آشنایی با معیارهای مطمئن در تشخیص درست از نادرست است.

برگرفته از :ketabak.org

منبع:جلوه های بلوغ درنوجوان -زهرامعتمدی   



:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 30 مهر1391

 

 

داستانی ازبهلول دانا

                            

                                  داستانی ازبهلول دانا

  روزی فردی به بهلول گفت : اگر آب انگور بخورم کار حرامی کرده ام .

بهول گفت : خیر .

گفت : اگر بعد از اینکه انگور خوردم به زیر آفتاب بروم کار حرامی کرده ام.

بهول گفت : خیر

گفت : پس چرا اگر آب انگور را در ظرفی بگذارند و در زیر آفتاب قرار دهند

 و این آب انگور به جوش بیاید ، این آب انگور حرام می شود؟

بهول مقداری آب بر سر او ریخت و گفت : آیا دردت آمد؟

آن شخص گفت : خیر .

سپس بهول مقداری خاک بر سر او ریخت و گفت : حالا دردت آمد؟

 آن شخص گفت : خیر .

سپس بهلول مقداری آب و خاک را مخلوط کرد و هنگامی که سفت

 شد آن را بر سر آن شخص کوبید . آن شخص گفت : آی دردم آمد

چرا این کار را می کنی؟

بهلول گفت : من که کاری نکردم ، تو خودت گفتی از «آب» و «خاک» دردت

 نمی آید ، این کلوخ هم مخلوط آب و خاک بود ، پس جرا دردت آمد .

سپس بهلول گفت : احکام خدا را مسخره نکن و این ضربه ای که بر سر

تو زدم را به یاد آور که با همان «آب و خاک» سرت درد گرفت در حالی که

 اگر این کلوخ را به صورت «آب» تنها یا «خاک» تنها بر سرت می زدم دردی

احساس نکردی . احکام خداوند نیز چنین است

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت اموز

نوشته شده توسط مجیدعباسی در جمعه 28 مهر1391

 

 

زندگینامه امام جواد ع

                                

                           

                     شهادت امام جوادع تسلیت باد

مـكشوف باد كه چون ماءمون حضرت جواد عليه السلام را بعد از فوت پدر

 بزرگوارش به بغداد طلبيد و دختر خود را تزويج آن حضرت نمود، آن جناب

 چندى كه در بغداد بود از سوء معاشرت مامون منزجر گرديد از مامون

رخصت طلبيد و متوجه حج بيت اللّه الحرام شـد و از آنـجـا به مدينه جد

 خود معاودت فرمود و در مدينه توقف فرمود و بود تا ماءمون وفـات كـرد و

 مـعـتـصـم بـرادر او غـصـب خـلافـت كـرد

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 



:: موضوعات مرتبط: زندگینامه بزرگان دینی

ادامه ي مطلب

نوشته شده توسط مجیدعباسی در چهارشنبه 26 مهر1391

 

 

نصب حجرالاسود به دست امام زمان عج

           
                          

                  نصب حجرالا سود به دست امام زمان عليه السلام

 قـطـب راوندى از جعفر بن محمّد بن قولويه استاد شيخ مفيد

 رحمه اللّه روايت كرده اسـت كـه چـون قـرامـطـه اعنى اسماعيليه

 ملاحده كعبه را خراب كردند و حجرالا سود را به كـوفـه آورده در مـسـجـد

 كـوفـه نـصـب كـردنـد و در سـال سـيـصـد و سـى و هـفـت كـه اوايـل غـيـبـت

 كـبـرى بـود خـواسـتـند كه حجر را به كعبه برگردانند و در جاى خود نصب

 كنند، من به اميد ملاقات حضرت صاحب الا مر عليه السلام در ان سال

اراده حج نمودم ؛ زيرا كه در احاديث صحيحه وارد شده است كه حجر را

كسى به غـيـر مـعـصـوم و امـام زمـان نـصـب نـمـى كـنـد چـنـانـچـه قـبـل از

 بـعـثـت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم كـه سـيـلاب كـعـبـه را

 خـراب كـرد حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم آن را نصب نمود،

 و در زمان حجاج كه كعبه را بر سر عـبـداللّه بـن زيـبر خراب كرد چون

 خواستند بسازند هركه حجر را گذاشت لرزيد و قرار نگرفت تا آنكه حضرت

امام زين العابدين عليه السلام آن را به جاى خود گذاشت و قرار گرفت .


لهـذا در آن سـال مـتوجه حج شدم چون به بغداد رسيدم علت صعبى مرا

 عارض شد كه بر جـان خـود تـرسيدم و نتوانستم به حج بروم ، نايب خود

گردانيدم مردى از شيعه را كه او را ابـن هـشام مى گفتند و عريضه اى

به خدمت حضرت نوشتم و سرش را مهر كردم و در آن عـريـضـه سـؤ ال كـرده

بـودم كـه مـدت عـمـر مـن چـنـد سـال خـواهد بود و از اين مرض عافيت خواهم

 يافت يا نه ؟ و ابن هشام را گفتم مقصود من آن اسـت كه اين رقعه را بدهى به

 دست كسى كه حجر را به جاى خود مى گذارد و جوابش را بـگـيـرى و تـو را از

بـراى هـمـيـن كـار مـى فـرسـتـم . ابـن هـشـام گـفـت كـه چـون داخل مكه مشرفه

 شدم مبلغى به خدمه كعبه دادم كه در وقت گذاشتن حجر مرا حمايت كنند كه بتوانم

 درست ببينم كه كى حجرا به جاى خود مى گذارد و ازدحام مردم مانع

ديدن من نشود، چون خواستند حجر را به جاى خود بگذارند خدمه

مرا در ميان گرفتند و حمايت من مى نمودد و مـن نـظـر مـى كـردم

هـركـه حـجـر را مـى گـذاشت

 حركت مى كرد و مى لرزيد و قرار نمى گـرفـت تا آنكه جوان خوشروى و

 خوشبوى و خوش موى گندم گونى پيدا شد و حجر را از دسـت ايشان

گرفت و به جاى خود نصب كرد و درست ايستاد و حركت نكرد پس

خروش از مـردم بـرآمـد و صـدا بـلند كردند

 و روانه شدند و از مسجد بيرون رفتند،

من از عقب او به سرعت تمام روانه شدم

 و مردم را مى شكافتم و از جانب راست و چپ دور مى كردم و

 مى دويدم و مـردم گـمان كردند كه من ديوانه شده ام و چشمم

را از او بر نمى داشتم كه مبادا از نظر مـن غايب شود تا اينكه

 از ميان مردم بيرون رفتم و در نهايت آهستگى و اطمينان

 مى رفت و من هرچند مى دويدم به او نمى رسيدم و چون به جايى

 رسيد كه به غير از من و او كسى نبود ايستاد و به سوى من ملتفت شد و

 فرمود: بده آنچه با خود دارى ! رقعه را به دستش ‍ دادم ، نـگـشـود

و فـرمـود: بـه او بـگو بر تو خوفى نيست در اين علت ، و عافيت

 مى يابى و اجل محتوم تو بعد از سى سال ديگر خواهد بود. چون اين

حالت را مشاهده كردم و كلام معجز نظامش را شنيدم

 خوف عظيمى بر من مستولى شد به حدى كه حركت نتوانستم كرد،

 چون اين خـبـر بـه ابـن قـولويـه رسـيـد يـقـيـن او زيـاده شـد و

 در حـيـات بـود تـا سـال سـيـصـد و شصت و هفت از هجرت ،

در آن سال اندك آزارى هم رسيد

 وصيت كرد و تهيه كفن و حنوط و ضروريات سفر آخرت را گرفت

 و اهتمام تمام در اين امور مى كرد و مردم به او مـى گـفـتند:

 آزار بسيار ندارى اين قدر تعجيل و اضطراب چرا مى كنى ؟

گفت : مولاى من مـرا وعـده كـرده اسـت . پـس در هـمـان

عـلت [ مـرض ] بـه مـنـازل رفـيـعـه بهشت انتقال نمود

منتهی الامال  شیخ عباس قمی



:: موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت اموز

نوشته شده توسط مجیدعباسی در دوشنبه 24 مهر1391

 

 

سخن قبر باانسانها

                      

                     سخن قبر باانسانها

۱- من خانه تنهاییم انیسی با خود آورید.

 ٢- من مرکز مارهایم، تریاقی بیاورید.

 ٣- من منزل تاریکیم، چراغی تهیه کنید.

 ۴- من خانه خاکیم، فرشی همراه آورید.

 ۵- من سرای فقرم، گنجی بفرستید.


بدانید که قبر به پنج سخن فریاد میزند:

یک .ای پسر ادم اینک که بر پشت من راه میروی

درصورتی که عاقبت در شکم من منزل میکنی

دو. بر پشت من شادی و در شکم من غمیگین

سه . برپشت من گناه میکنی و در شکم من عذاب میشوی

چهار. برپشت من خندانی و در شکمم گریان

پنج. بر پشت من حرام میخوری و درشکمم خوراک کرمها میشوی



:: موضوعات مرتبط: اطلاعات دینی مذهبی

نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 23 مهر1391

 

 

شناخت فعل ماضی ومضارع
                     

              شناخت فعل ماضی ومضارع

درفعل ماضی شناسه هایی فقط دراخر ان اضافه می شود

که عبارتند از:

 ---     تْ           ا     تا      وا      نَ

ت َ      تِ          تما     تما     تم    تنّ  

  ی    نا

ولی درفعل مضارع هم دراول حروف اتین (ا   ت   ی   ن)  اضافه می شود

وهم دراخر فعل شناسه هایی که عبارتند از:  

 -----   -----          ان      ان     ون    ن    

   ----     ین           ان    ان     ون     ن 

   ----    ----

 



نوشته شده توسط مجیدعباسی در یکشنبه 23 مهر1391

 

 

توبه فضیل عیاض

                            

              توبه فضيل عياض راهزنی که عارف شد

فضيل گرچه در ابتداى كار راهزن بود و همراه با نوچه هاى خود ،

راه را بر كاروانها و قافله هاى تجارتى مى بست و اموال آنان را به

 غارت مى برد ، ولى داراى مروت و همتى بلند بود ، اگر در قافله ها

زنى وجود داشت ، كالاى او را نمى برد و كسى كه سرمايه اش اندك بود ،

 از سرقت مال او چشم مى پوشيد ، و براى آنان كه مال و اموالشان را

مى ربود ، دستمايه اى ناچيز باقى مى گذاشت ، در برابر عبادت حق

 تكبر نداشت ، از نماز و روزه غافل نبود ، سبب توبه اش را چنين گفته اند :

عاشق زنى بود ولى به او دست نمى يافت ، گاه به گاه نزديك ديوار خانه ى

 آن زن مى رفت و در هوس او گريه مى كرد و ناله مى زد ، شبى قافله اى

از آن ناحيه مى گذشت ، در ميان كاروان يكى قرآن مى خواند ، اين آيه

 به گوش فضيل رسيد :

 أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ (سوره حدید)

آيا براى آنان كه ايمان آورده اند وقت آن نرسيده كه دلهايشان

براى ياد خدا خاشع شود ؟

 

فضيل با شنيدن اين آيه از ديوار فرو افتاد و گفت : خداوندا ! چرا وقت

آن شده و بلكه از وقت هم گذشته ، سراسيمه و متحير ، گريان و نالان 

، شرمسار و بيقرار ، روى به ويرانه نهاد . جماعتى از كاروانيان در ويرانه

 بودند ، مى گفتند : بار كنيم و برويم ، يكى گفت الآن وقت رفتن نيست

كه فضيل سر راه است ، او راه را بر ما مى بندد و اموالمان را به غارت

مى برد ، فضيل فرياد زد كه

 اى كاروانيان ! بشارت باد شما را كه اين دزد خطرناك و 

اين راهزن آلوده توبه كرد !

او پس از توبه همه روز به دنبال صاحبان اموال غارت شده مى رفت

و از آنان حلاليت مى طلبيد ، او بعد از مدتى از عارفان واقعى شد

و به تربيت مردم برخاست و كلماتى حكيمانه از خود به يادگار گذاشت .


یک روز کاروانی شگرف می‌آمد و یاران او کاروان گوش می‌داشتند.

  مردی در میان کاروان بود، آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید.

 بدره زر داشت تدبیری می‌کرد که این را پنهان کند، با خویشتن گفت

 بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم.

  چون از راه یکسو شد، خیمه فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید

 بر صورت و جامعه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.

  فضیل گفت برو در آن کنج خیمه بنه. مرد چنان کرد و بازگشت به کاروان.

 گاه رسید کاروان زده بودند، همه کالاها برده و مردمان بسته و افکنده.

 همه را دست بگشاد و چیزی که باقی بود جمع کردند و برفتند. آن مرد

 به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند. او را با دزدان نشسته و کالاها قسمت

  می‌کردند. مرد چون چنان بدید گفت بدره زر خویش به دزد دادم. فضیل از

 دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد گفت: چه حاجت است؟ گفت:

  همانجا که نهاده یی برگیر و برو. مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت

 و برفت. یاران گفتند آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار

 درم باز می‌دهی؟ فضیل گفت این مرد به من گمان نیکو برد؛ من نیز به

  خدای گمان نیکو برده‌ام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا

 حق گمان من راست گرداند



:: موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت اموز

نوشته شده توسط مجیدعباسی در پنجشنبه 20 مهر1391

 

:: ای نام توبهترین سرآغاز
:: دانلود پاورپونت عربی
:: دانلود کتابهای مذهبی -1
:: دانلود فلش
:: زندگینامه حضرت سلیمان
:: کرامات حسنعلی اصفهانی نخودکی
:: دقت دربیت المال دررفتارامام علی ع
:: نقش وبلاگ دریاددهی و یادگیری
:: سفارش پیامبردرمورد خوردن نمک
:: سلسله های پس از اسلام درایران
:: همسران پیامبر
:: مراحل غسل ترتیبی
:: جائزه دادن امام حسین ع به معلم
:: شهادت وهب بن عبدالله و زنش در روز عاشورا
:: عاقبت غیبت کنندگان وبدگویان دراخرت

.............. مطالب قديمي‌تر >>




مجیدعباسی: دبیر قران عربی پیامها
محل خدمت: مدرسه راهنمایی
شهید صباغ دولت آباد شهرستان زاوه
استان :خراسان رضوی .
سابقه خدمت :18 سال


هدف وبلاگ: استفاده دانش اموزانم
وهمه دانش اموزان ایران می باشد.
منتظرنظرات سازنده شما میباشم .
الهی :
به تودل بستم وغیر توکسی نیست مرا
جزتوای جان جهان دادرسی نیست مرا


:: :: قالب وبلاگ
:: استخاره
:: خبرگیری (آقای شایان)
:: اموزش 3(خانم زارع)
:: بداغ اباد نوشته معلم (آقای موسوی )
:: تدریس یادگیری ارزشیابی(آقای کاظمی)
:: پیامها عربی راهنمایی(خانم نژادحسن)
:: اموزشی راهنمایی ( آقای باقری)
:: ابتدایی اول دبستان (خانم مختاری)
:: اموزش قران ...دلفان( آقای عباسپور)
:: مجله المصباح (آقای علی ابادی )
:: گروه اموزشی قران (آقای علوی )
:: دینی وعربی شیروان (خانم صفدری )
:: نمونه سوال دینی ...( آقای دشتی)


اموزش الکترونيکي


:: بهمن 1392
:: مهر 1392
:: اسفند 1391
:: آذر 1391
:: آبان 1391
:: مهر 1391
:: شهریور 1391
:: مرداد 1391
:: تیر 1391
:: خرداد 1391
:: اردیبهشت 1391
:: فروردین 1391
:: ادامه ی آرشیو ماهانه

 صفحه نخست | ايميل ما | آرشيو مطالب | لينك آر اس اس | عناوين مطالب وبلاگ |پروفايل مدير وبلاگ |  طراح قالب

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by m-abbasi-m
Design By : wWw.Theme-Designer.Com